قول

امروز تویِ بی آر تی یک سرباز داشت به کسی که پشتِ خطِ تلفنش بود می‏ گفت: «اگه هم من رو دوست داری، هم میخوای درِ دهنِ مامانت رو ببندی این ترم دیگه قول بده بشینی درس بخونی نمره هات بالا بشه… قولِ قول؟ باشه، دیگه باهات کاری ندارم برو به درس و مشق هات برس.»

نمی دانم، این ها را که می گفت و من می شنیدم یک حسِ عجیبی داشتم. ته بی آرتی نشسته بودم، بیرون هم آرام آرام می بارید، حالم خیلی خوب بود، شبیهِ بودن تویِ یک پناهگاهِ امن بود.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”قول

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s