یادداشت‏های کتابفروشی

یک. مادر و دختری کنارِ هم قفسه‏های کتاب را نگاه می‏کردند، رفتم کنارشان ایستادم و گفتم: «خانم اگر دنبالِ کتابِ خاصی می‏گردید من کمک‏تان کنم.» مادر برگشت نگاهم کرد گفت: «نخیر، دارم دنبالِ کتاب‏های دورانِ جوونی خودم می‏گردم به دخترم معرفی کنم فقط همون‏ها رو بخونه.»

دو. آقایی آمده بود، گفت: «مجموعه داستانِ آمریکایی می‏خوام تازه هم چاپ شده باشه.» شبِ موردنظرِ توبیاس وولف را دادم دستش. گفت: «این رو دارم.» نامه‏ای عاشقانه از تیمارستانِ ایالتی ریچارد براتیگان را نشانش دادم، گرفت کتاب را ورق زد بعد گفت: «نه، این رو نمی‏خوام… این تویِ صفحاتش سفیدی زیاد داره، یک چیزی باشه که نوشته‏هاش بیشتر باشه.»

سه. کتابِ خاطراتِ کاناپه‏ی فروید را تازه تویِ قفسه‏ی کتاب‏های جدید گذاشته بودیم، یکی از مشتری‏ها آمد کتاب را برداشت گفت: «آقا این کتاب امکانش هست راجع به این کتاب کمی توضیحات به من بدید؟» یک نگاه به جلدِ کتاب کردم، خواستم خودم را از تک و تا نیندازم، در جوابش گفتم: «از زبونِ کاناپه‏ی فروید که رویِ اون بیمارهاش رو روان درمانی می‏کرده یک سری مسایل رو درباره‏افکار و عقاید و زندگی فروید گفته.» برگشت آرام به آقایی که همراهش بود گفت: «کاملا مشخصِ که هیچی راجع به کتاب نمی‏دونه.»

چهار. یک نفر آمده بود کتابِ گرسنه کنوت هامسون را برداشته بود و بین مشتری‏‏ها می‏گشت و می‏گفت: «می‏خوام این کتاب رو بخرم ولی پولم کافی نیست، امکانش هست کمک‏ام کنید؟» ظاهرِ خیلی موجهی هم داشت. بچه‏ها آمدند و هر جور بود تخفیفی بهش دادند و راهی‏اش کردند رفت. بعد تعریف کردند که این آقا عادت دارد که می‏آید تویِ کتابفروشی کتابی برمی‏دارد، پولِ خریدِ کتاب را از بقیه‏ی مشتری‏ها جمع می‏کند و کتاب را می‏خرد ولی یکی دو ساعت بعد برمی‏گردد کتاب را پس می‏دهد و پولش را می‏گیرد و می‏رود و دوباره سه چهار روزِ بعد روز از نو.

پنج. خانمی آمده بود برایِ یکی از دوستانش هدیه تولد بگیرد، گفتم: «بیاید چند تا رمان بهتان معرفی کنم.» با لحنِ خاصی گفت: «نه، نه. دوستم اصلا اهلِ رمان خوندن نیست…» گفتم: «تویِ چه زمینه‏ای مطالعه می‏کنه تا من هم تویِ همون زمینه کتاب معرفی کنم.» گفت: «کارهای محمدعلی افغانی و اسماعیل فصیح و زویا پیرزاد رو خونده.» گفتم: «تا جایی که یادم میاد این سه تا هم رمان نویس‏اند نه چیزِ دیگر.» گفت: «منظورم از رمان چیزِ دیگه‏ای بود.» و رو کرد به قفسه‏ی کتاب‏های آن‏طرف. آخر سر تصمیم گرفت یکی از کتاب‏های دولت‏آبادی را هدیه بخرد، من جایِ خالیِ سلوچ را پیش‏نهاد کردم، پرسید: «سلوچ به چه معناست؟» جواب دادم. هنوز مردد بود، بین قفسه‏های دیگر می‏گشت و عنوان‏ها را نگاه می‏کرد، ده دقیقه، یک ربع بعد آمد گفت: «آقا همون جای خالی بلوچ رو می‏برم.»

Advertisements

یک دیدگاه برای ”یادداشت‏های کتابفروشی

  1. خوش به حال‌ شما
    پس بالاخره صاحب تجربه شدید در امر کتاب‌فروشی
    خوشا به سعادت‌تان
    خدا قسمت ما هم کند، الهی

  2. یه سئوال؟
    آقا حالا سلوج یعنی چی؟
    ببخشید که می پرسم من اگر ندونم میمیرم….
    راستی خیلی خوبه که این قدر کتاب می خونید…. کاش من هم می تونستممم….
    موفق باشی…

      • آقا ببخشید که بالا هم گذاشتم راستش هواسم نبود که مال من نیست گفتم سر جاش بگذارم که زحمت نشه…
        هر چند توی کتاب فروشی عادت دارید دیگه هر کی می آد و کتابها رو جاهای دیگه می گذاره… ببخشید دیگه..
        ممنون از لطفتون
        موفق باشید

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s