یادگاری

یک زمانی هم این‏طور بود که باید سرِ کوچه می‏ایستادی، پایت را به تیرِ چراغِ برقِ کنارِ کوچه تکیه می‏دادی و منتظر می‏ماندی تا بیاید…

می‏آمد و رد می‏شد و بعد دیگر عیش‏ات تمام شده بود، باید ساعت‏ها و ساعت‏ها با همان چند لحظه، همان رد شدن، همان یک نگاه از زیرِ چشم، همان لبخندِ رویِ لب سر می‏کردی.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”یادگاری

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s