درختم دلشوره دارد

چرا آدم مجبور است مدام بین دو یا چند چیز یکی را انتخاب کند؟ چرا ناچار است مدام تصمیم بگیرد و بر سر این تصمیم ها با خودش جدال داشته باشد؟ بخش هایی از وجودش را به نفع بخش های دیگری سر ببرد و قربانی کند و سال ها بعد بفهمد تصمیمش اشتباه بوده، اثرات تصمیمش مثل ترکش های خمپاره به گوشه های زندگی خودش و بقیه خورده و زندگی خودش و بقیه را به گند کشیده و هر تصمیم اشتباهی مثل زنجیر، اشتباهات بعدی را به دنبال داشته است؟ سال ها بعد وقتی بر می گردد و پشت سرش را نگاه می کند، این زنجیر می پیچد دور حلقش و راه نفسش را تنگ می کند و از خودش می پرسد که چرا آدم می تواند زندگی بقیه را خراب کند و می تواند روح و روان دیگران را چنان بخراشد که این خراش تا پایان عمر همراه آن دیگری باشد و التیام پیدا نکند؟
نمی تواند بگوید، ببخشید، اشتباه کردم، یک فرصت دیگر بدهید. نمی شود همه چیز با دور تند برگردد سرجای اولش و آدم با اطمینان و بی تردید تمام کارهایی را بکند که می داند درست است. در درونش با آرامش لبخند بزند و بگوید نمی خواهم دوباره به دنیا بیایم، همین دفعه گل کاشتم. بس است. همه چیز روبراه است. کار دیگری برای انجام دادن ندارم.

«درختم دلشوره دارد- فریده خرمی- نشر هیلا»

Advertisements