در صفر کیلومتریِ سطحِ گُه

یک– از یک و نیم تویِ قطارِ تهران-خرم‏شهر نشسته‏ایم، حالا ساعت چهار عصر است و مهماندار بسته‏هایِ عصرانه‏مان را هم داده و خورده‏ایم، کتابی که می‏خواندم تمام شده و هیچ چیزِ خواندنیِ دیگری هم همراهِ خودم نیاورده‏ام و به گمانم هیچ اتفاقِ هیجان انگیزِ دیگری قرار نیست بیفتد. این زن و شوهرِ هم‏سفرمان عجیب ذهنم را مشغول کرده‏اند، از همان اول راه حتی یک کلمه با هم حرف نزدند، مرد روزنامه می‏خواند و زن جدول حل می‏کرد، بعد هم زن تک و تنها بساطِ ناهارش را جلویِ خودش گذاشت و شروع کرد به خوردن و حتی اشاره‏ای به مرد نکرد. تویِ همه‏ی این چند ساعت تنها باری که حرف زدند وقتی بود که مرد گفت: «خودکارت رو بده، می‏خوام جدول حل کنم…» و زن بدون آن‏که سرش را بلند کند جواب داد: «خودکار ندارم.» برخلافِ این دو تا، آن دو تا هم‏سفر دیگرم، زن و شوهرِ جوانی که آن‏طور که از صحبت‏هایِ مرد دستگیرم شد تازه ازدواج کرده‏اند، تمامِ مدت دارند جلویِ رویِ ما تویِ سر و کله‏ی هم می‏زنند یا تویِ گوش هم پچ پچ می‏کنند و هر و کره خنده‏شان به راه است. می‏گویم من حال و حوصله‏اش را ندارم، ایده‏اش را می‏دهم، شما بروید داستانِ این زن و شوهرها را بنویسید. دو تا زوج که تویِ قطار با هم همسفر شده‏اند؛ یکی میانسال و دیگری هم جوان. از این قصه‏هایی که آخرش بشود این‏طور نتیجه گرفت که این زن و شوهر میانسال و خسته آینده‏ی همان زن و شوهر جوان‏ اند.

دو– خوبی قطار –یا بدی‏اش؟- وقتی تنها باشی این است که مدام تکان تکان می‏خورد و تو فکر و خیال می‏بافی، با هر تکان فکرها و تصویرهایِ تازه‏ای جلویِ رویت رژه می‏روند… گذشته و حال و حتی آینده‏ای را که هنوز نیامده همه را مرور می‏کنی. بعد اگر درست وقتی داری زخم‏هایت را لیس می‏زنی بیرون ابری باشد و نم نم هم ببارد غمِ خوبی دارد. کیمیا می‏گفت: «باورت می‏شود یکبار بدونِ دلیل تویِ همین وضعیت من تویِ قطار زدم زیرِ گریه؟»

سه– فکر، فکر، فکر… تویِ این فکرها تبدیل می‏شوم به آدمی که نبوده‏ام، کارهایی می‏کنم که پیش از این جرات انجام دادنشان را نداشتم و جاهایی می‏روم که پیش از این نرفته بودم… با خودم فکر می‏کنم چرا این‏جا و آن‏جا را کم گذاشتم و اگر این کار و آن کار را کرده بودم شاید حالا همه چیز جورِ دیگری بود.

چهار– دلم می‏خواست تویِ یکی از همین ایستگاه‏های بین راه پیاده بشوم و بعد همین‏طور بدون هدف، بدونِ مقصد شروع کنم به رفتن و بعد تمامِ خاطره‏هایِ خوب و بد، تمامِ فکرها، تمام آن صحنه‏هایِ نیش‏داری که روح و روانِ هرکس را نابود می‏کنند، زخم می‏کنند و تو مدام از سوزش این زخم‏ها باید به خودت بپیچی، همه را گوشه‏ای بگذارم، فراموش کنم و بعد باز بی‏هدف فقط راه بروم.

پنج– من عمیقا احتیاج دارم با یک نفر حرف بزنم؛ یک نفر که بلد باشد امید بدهد، یک نفر که مطمئن‏ام کند روز‏هایِ خوبِ دیگری هم در راهند.

تحریر شده در تاریخ بیست و یکم بهمن، قطار تهران-خرمشهر

عنوان را از فرخنده حاجی‏زاده گرفته‏ام.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”در صفر کیلومتریِ سطحِ گُه

  1. سلام به جشنواره بچه های شهر زیبا تشریف بیاورید و به ما کمک کنید تا دیه بچه های زندانی زیر 18 سال را تهیه کنیم . در صورت امکان یک پست به این امر اختصاص دهید . با این کار به این بچه ها کمک بزرگی کرده اید . به دو آدرس زیر جهت اطلاع از اخبار جشنواره مراجعه کنید و به مکان برگزاری جشنواره تشریف بیاورید . حضورتان مایه مباهات و سربلندی ما خواهد بود . کتاب بچه های شهر زیبا هم از آثار بچه ها جمع آوری شده و آماده عرضه می باشد .
    http://golhaieaftabgardan.blogfa.com/
    http://www.bachehayeshahreziba.com

  2. سلام مسعود خان.
    من همين الان دوباره فيلتر.شكن دار شدم اينقدر ذوق كردم كه ميتونم به دوستام سر بزنم. گفتم اول يك سلام و عليكي كنم بعد برم پستارو بخونم.

  3. دوهفته پیش با همسرم با قطار اهواز رفتیم جنوب و با قطاراندیمشک بر گشتیم.شبش سر میکشیدم تو کوپه ها زن و شوهر ها رو دید میزدم!شاید من داستانشو نوشتم!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s