سفر شب و ظهورِ حضرت

دیشب حوالیِ یک بود آمدم بخوابم احساس کردم زمینِ زیرِ پایم دارد می‏لرزد، لوسترهایِ بالایِ سرم تکان تکان می‏خورند، وهم داشتم. پس‏لرزه که نبود، به خودم می‏گفتم شاید پیش‏لرزه‏ای باشد، کی بود؟ کجا بود؟ راویِ همنوایی شبانه ارکستر چوب ها بود که می‏گفت شبیه اسبی شده‏ام که پیشاپیش وقوعِ فاجعه را حدس زده باشد، من اسب نبودم، آدم بودم، وهم داشتم.

بعد با خودم فکر کردم یعنی می‏شود، می‏شود دیگر حتی بیدار نشویم؟ تا صبح همه‏چیز تمام شده باشد؟ می‏شود صبح دیگر اینجا نباشیم؟ من نباشم؟ بعد شبیه این داستان‏های کلیشه‏ای نگاهم افتاد به رمان‏هایی که گوشه‏ی اتاق رویِ هم تلنبار شده‏اند، که گذاشته‏ام یک ماهِ دیگر شروع کنم به خواندن‏شان به ترتیبِ انتشار، یادم افتاد به فایل‏های که تویِ دسکتاپِ کامپیوتر درست کرده بودم برایِ چیزهایی که می‏خواستم و می‏خواهم سر فرصت درباره‏شان بنویسم، گمان‏م اسمش می‏شود بهانه‏هایِ کوچک برایِ بودن، برایِ ادامه دادن، برایِ تاب آوردن.

یک‏بارِ دیگر هم نشسته بودم برایِ خودم برنامه ریخته بودم، به خودم قول داده بودم که از فردا آدم می‏شوم و یک‏جورِ دیگر زندگی می‏کنم و فقط شش ساعت تویِ شبانه روز می‏خوابم و همه‏ی کارهام را سرِ وقتش انجام می‏دهم و تنبلی نمی‏کنم و باز فردا به همانِ روالِ سابق ادامه داده بودم و باز فردایش و فردا و فردا.

و باز منتظر مانده بودم و نالیده بودم از حال و روزِ خودم. اصلا محضِ رضایِ خدا یک نفر را به من نشان بدهید که درست الان غر نزند و منتظر نباشد و مدام حسرت گذشته را نخورد و ترس آینده را نداشته باشد؟

حالا هم نشسته‏ام و به خودم می‏گویم نمی‏شود که این‏قدر منتظر نباشیم؟ من منتظر نباشم؟ نمی‏شود این زمانِ لعنتی را درست تویِ یکی از روزهایِ همین هفته متوقف کرد؟ کی بود؟ کجا بود اصلا؟ آهان به گمانم تویِ جن نامه گلشیری بود که وردی می‏خواندند و می‏خواستند زمان را متوقف کنند. شما دعایی، وردی چیزی برایِ ایستادنِ این لعنتی سراغ ندارید؟

عنوان پست نامِ رمانی است از بهمن شعله‏ور

Advertisements

یک دیدگاه برای ”سفر شب و ظهورِ حضرت

  1. من مطمئنم به محض اینکه دفاع کنی و راحت بشی و ذهنت درگیر نباشه و یه مدتی کتاب بخونی ، میای اینجا میگی ، این چه زندگیه که اینقدر کند می گذره ؛)

  2. من دوست ندارم زمان در این لحظه متوقف بشه. دلم می خواد فست فوروارد بشه و چند سال بره جلو. برسه به اون موقعی که کلا هممون آسوده می شیم.
    پ.ن. با کامنت لیلا موافقم.

  3. سلام
    خوبید؟

    من خرمشهر هستم. چند تا از کتاب هایی که به شدت لازمشان دارم را همراهم نیاورده ام.
    گفتم بپرسم اگر دارید از شما بگیرم. اولیس جویس را می خواهم، و خشم و هیاهوی فاکنر را. خیلی لازم دارم، اما نمی خواهم دوباره بخرم خب!

    اگر دارید و مهربانید و امانت می دهید بگویید. اگر نه که هیچ! ممنونم.

  4. من نه دلم میخواد متوقف بشه چون الان رو اصلا دوست ندارم ونه مثل کیمیا دلم میخواد بره سالها به جلو . دلم میخواد برگرده عقب . اونوقت یه جور دیگه شروع کنم . یه جور دیگه زندگی کنم . یک زندگی عاقلانه

  5. «اصلا محضِ رضایِ خدا یک نفر را به من نشان بدهید که درست الان غر نزند و منتظر نباشد و مدام حسرت گذشته را نخورد و ترس آینده را نداشته باشد؟»
    اگه راستشو بخوای دقیقا همین جای متن خودمو آماده کردم بودم که در جوابت بگم «من» ! اما دقیقتر که فکر کردم دیدم نه … من ازون 4 حالت حداقل یکیشو دارم. و اون اینکه منتظرم… منتظر کنکور. برای کنکور لیسانس که راستش فقط خوش گذروندم. اما الان لا اقل میشه گفت که هر درس رو طبق برنامه دو دور خوندم. بعضی ها رو هم سه دور.. ولی با این حال کی میتونه از آینده مطمئن باشه ؟!
    من که کسی نیستم بخوام فرمول ارائه بدم . ولی خب اخیرا به یک اصلی رسیدم. اینکه تنها راه حسرت نخوردن و غر نزدن اینه که هر روز رو با تمام توان چیزی شبیه بولدوزر عالی یا لا اقل نزدیک عالی بگذرونی. بدون این که به نتیجه فکر کنی. تهش 2 حالت داره . یا به نتیجه مطلوبت میرسی . یا «الان» به دلخواهت نمیرسی. و لی مطمئن باش توو این دنیا چیزی گم نمیشه. هیچ چیز 🙂

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s