یک روز

عاقبت یک روز تویِ خیابانِ ولی‏عصر درست جلویِ کتابفروشیِ باغ دست‏هایِ همدیگر را می‏گیریم و من تو را خواهم بوسید، آن روز نباید بترسیم، نباید از شرم گونه‏هایمان سرخ بشود، نباید آدم‏ها با خشم و نفرت نگاه‏مان کنند، باید فقط و فقط حواس‏مان به طعمِ بوسه‏ای باشد که من را، تو را، ما را جاودانه می‏کند.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”یک روز

  1. لایک ایت.
    ترجیح می دهم به همین دو واژه بسنده کنم تا حس زیبای این پست در خاطر م جا خوش کند.

  2. امین جان !

    تو بذار اون روز برسه …. طلبت هر جای که تو گفتی…..

    می گم مسعود تو محوطه دانشگاه هم فاز می ده ها…البته دانشگاه ما به خصوص دم غروباش که تهران زیر پاته…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s