عریان کُندم هر صبحدمی

هیچ وقت جز او درباره‏ی هیچ مردِ مشخصی خیال‏پردازی نکرده بود، سین دو ترم تویِ دانشگاه‏شان درس می‏داد، استادِ پروازی بود، همان وقت مشغولِ ترجمه‏ی کتابی بود و نگار هم گفته بود دوست دارد که همکارش باشد و به همین راحتی همکارش شده بود. کم کم دیگر فقط استاد و شاگرد نبودند، سین از بیماری زنش حرف می‏زد و این‏که بدونِ کمک پرستار دیگر از عهده‏ی نگهداری‏اش برنمی‏آید و نگار از کتاب‏هایی که خوانده بود یا می‏خواست بخواند برایِ استاد حرف می‏زد، کم کم فهمیدند که هردویشان رمان‏هایِ اسماعیل فصیح و جلال آریان را دوست دارند. تا روزهایِ آخرِ بودنِ سین در دانشگاه‏شان همه چیز رویِ روالِ عادیِ خودش پیش می‏رفت، روزهایِ آخر سین مدام از جایِ خالیِ یک زن در زندگی‏اش برایِ نگار حرف می‏زد. روزِ آخر وقتِ خداحافظی، وقتی سین دیگر قرار نبود از ترم بعد استادِ مهمانِ دانشگاه‏شان باشد، سین خم شد و گونه‏ی نگار را بوسید، نگار ‏نفهمید این بوسه صرفا یک بوسه‏ی خداحافظی معمولی بود یا معنایِ دیگری داشت، فقط تا مدت‏ها به آن لحظه، به آن لحظه‏ی تماسِ لب‏هایِ سین با پوستِ صورتِ خودش فکر می‏کرد.

بعدتر چند باری به هم ایمیل زدند، سین چند باری برایش کتابی فرستاد و حتی خبر داد برایِ کتابی که با هم ترجمه کرده بودند ناشری پیدا شده و قرار است کتاب چاپ بشود. از یک جایی به بعد نگار کمتر و کمتر جوابِ ایمیل‏هایش را داد، از تلفن هم بدش می‏آمد چون هیچ‏وقت نمی‏توانست واکنش ‏های طرفِ مقابل‏اش را ببیند و همیشه باید به حدس و گمان متوسل می‏شد و این اذیت‏ش می‏کرد و بعد تقریبا دیگر خبری از هم نداشتند.

حالا درست جلویِ در اتاقِ سین تویِ دانشگاه ایستاده بود، اگهی ترحیمِ زنِ سین را رویِ شیشه‏یِ در ورودیِ دانشکده دیده بود و از منشیِ گروه شنیده بود که سین ده روزی است که کلاس‏ها را تعطیل کرده و دانشگاه نیامده است و دانشجوهایِ در حال آمد و رفت تویِ راهروها بهش گفتند که قرار است از امروز دوباره کلاس‏ها تشکیل بشوند و شاید اگر منتظر بماند بتواند حوالی ظهر سین را ببیند. از تویِ یکی از کلاس‏ها صندلی پیدا کرد، کنارِ در اتاقِ سین رویِ صندلی نشست، سرش را رویِ دسته‏ی صندلی گذاشت و شروع کرد به فکر و خیال درباره‏ی عکس‏العمل سین وقتی بعد از این همه وقت همدیگر را می‏دیدند.

صدایِ انداختنِ کلید تویِ سوراخِ قفل در را که شنید سرش را بلند کرد، خیلی شکسته‏تر از چیزی شده بود که تویِ ذهن‏اش مانده بود. نگاهِ سین فقط بهت بود و او هم فقط این را شنید:

«نگار، نگار، نگار؟»

پنجره‏هایِ بزرگِ اتاقِ سین آفتاب را تا وسطِ اتاق آورده بودند، تویِ اتاق سین دستش را گرفت، در پشتِ سرشان بسته شد، نفسِ سین را رویِ صورتش احساس کرد، دستِ کشید رویِ ریش‏هایِ چند روزه‏ی صورتِ سین، روسریِ نگار از سرش افتاد، دیگر نخواست به چیزی فکر کند.

پی نوشت: طرحی برایِ داستانی که شاید نوشته شود.

9 نظر برای “عریان کُندم هر صبحدمی

  1. وجه تسمیه عنوان داستان رو با موضوعش متوجه نشدم!
    موضوع جذابی بود و آخر قشنگی داشت. به نظرم اگر خوب بسطش بدی یک داستان کوتاه حسابی از توش در میاد.
    خوشحالم که می بینم می نویسی.
    موفق باشی نویسنده جوان.

  2. منم با ارديبهشت جان موافقم. همينطوريش هم كامل و زيباست.
    تازه فكر آدمو آزاد ميذاره تا آخرش هر جوري دوست داشت كش بده و طولاني كنه.

  3. خيلي خوب بود. قابليت اين را داره كه تبديلش كني به يه داستان كوتاه با اينكه فكر كنم همينجوري هم داستانك خوبيه

  4. سلام
    خيلي زيبا و روان بود. به نظر من هم يه داستان كوتاه و كامل بود كه شايد با بسط و شرح دادنش خراب مي شد.

    (راستي تصويري كه اهواز ساختيد برايمان بسيار زيبا بود، براي مني كه خون گرم جنوب در رگهايم است يادآور خاطراتي زيبا شد.)

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s