این جا، اهواز

1- شنبه پیش بعدِ پنج ماه برگشتم اهواز، پنج ماه برایِ من که این هفت، هشت سال جز فاصله‏هایِ دو، سه ماهِ تعطیلاتِ تابستانیِ دانشگاه از اهواز دور نبوده‏ام خیلی زیاد است. آدم‏ها، مغازه‏ها کوچه‏ها و خیابان‏ها آشنایند، حسِ نزدیکی دارند، مدام تویِ خیابان چهره‏های آشنا می‏بینم، تویِ بازارِ رضا راه می‏روم و بچه‏هایِ کافی‏شاپِ محام از دور دست تکان می‏دهند، خنده‏ام می‏گیرد که این‏ها چطور بعدِ این همه وقت هنوز من در خاطرشان مانده‏ام.
2- چیز زیادیِ عوض نشده، همه‏چیز همان‏طور آرام و دست نخورده باقی مانده، تغییرات در این حد و اندازه که مثلا پیتزا آتنا دکورش را عوض کرده یا کتابفروشیِ مُحام از نبشِ خیابانِ یک کیانپارس آمده نبشِ خیابانِ میهن که از جایِ قبلی‏شان خیلی بزرگتر است و خوشحالند که حالا می‏شود کتابهایِ بیشتری سفارش داد و آدم‏هایِ بیشتری هم آن‏جا کار می‏کنند که نه من آنها را می‏شناسم و نه آنها من را، وقتِ معرفی من می‏شوم مشتریِ سابقِ کتابفروشی نه مشتریِ دائم و همیشگی، بدتر از همه این که صندوق دارشان هم عوض شده و این صندوق دارِ جدید به مشتری های سابق تخفیف نمی‏دهد.
3- حرفِ خشکسالی می‏شود، مادربزرگ‏م تعریف می‏کند که آن قدیم‏ها وقتی خشکسالی می‏شد، یک عده بالایِ یک بلندی می‏ایستادند و خروسی هم همراهِ خودشان می‏بردند که برای‏شان آواز بخواند، یک عده‏شان تنبک می‏زدند و یک عده‏ی دیگر هم می‏خواندند: بیا بریم قبله‏ی دعا/ ای خدا به ما رحمت بیاد/ یک کاری کن بارون بیاد… و آخرِ سر می‏گوید که مردم عقیده‏ی پاک داشتن مادر و وقتی این طور دعا می‏کردند باران می‏آمد. این‏طوری می‏شود که یک‏شنبه و دو‏شنبه هم اهواز باران ‏می‏آید و سرخوشی هایِ من کامل می‏شود. بارانِ اهواز یک جوری است که خودتان باید ببینید با آن رعد و برق‏های وحشتناک و آسمانی که انگار تمامِ غم‏هایش را یک‏جا دارد گریه می‏کند و به نیم ساعت نرسیده تمامِ خیابان‏ها پر از آب می‏شود.

حیاطِ خانه ی آن یکی مادربزرگم بعد از بارانِ دوشنبه صبح
4- اهواز یعنی تنهایی، یعنی راه رفتن تویِ کیانپارس، یعنی ماشین سواری دو نفره با هومن، یعنی راه رفتن کنارِ کارون و از ته دل فریاد کشیدن، یعنی چای خوردن توی کافی شاپِ محام، یعنی کتابفروشی رشد و آقایِ خورشیدی، یعنی نشستن تویِ فضای تاریک و پر از دودِ سان سیتی، یعنی بال سوخاری سی تی استار، یعنی جمع شدن با بچه‏ها و در یک کلام یعنی بی خیالی و علافی و علافی هم که می‏دانید عاقلانه ترین کارِ این دنیاست. اصلا وقتی هرکدامِ این‏ها نباشد اهواز رفتنِ من حتما چیزی کم دارد.
5- تا عصرِ دوشنبه باران می‏بارید، ساعتِ یازده شب خبر می‏رسد که تمامِ مدارس و دانشگاه ها و ادارات استان فردا، یعنی سه‏شنبه به خاطر پدیده گرد و خاک تعطیل‏اند، ظاهرا باران فقط برای اهواز بوده و بقیه شهرستان ها گرد و خاک نصیب‏شان شده است. حدس و گمان‏ها تویِ جمع‏هایِ خانوادگی شروع می‏شود که تعطیلی مشکوکه و دوباره معلوم نیست چه خبره و…چهارشنبه و پنج‏شنبه و جمعه هم که تعطیلِ رسمی‏اند و من برایِ گرفتن یک امضا باید یک هفته‏ی دیگر بمانم و البته این بهترین فرصت برایِ علافیِ دوباره است.
6- صبح حوالی چهارشیر سوار تاکسی شدم که بیایم کیانپارس؛ به عادتِ همیشه سیصد تومان کرایه به راننده دادم، دیدم گفت: « از امروز صبح کرایه ها شده پونصد تومن، بنزین آزاد شده لیتری هفتصد تومن، کرایه ها هم گرون شده…» تحلیل و تفسیرهایِ مسافرها شروع شد و توجیهاتِ راننده که: «من هم بی تقصیرم و همه چی قراره گرون بشه و چه و چه…» آخرِ سر بعد کلی دعوا و جر و بحث یکی از مسافرها برگشت گفت: «می‏ترسم از روزی که به جایِ بانک جلویِ در نونوایی، موتوری بیاد نون هام رو بدزده.»

Advertisements

یک دیدگاه برای ”این جا، اهواز

  1. هوایی شدم با توصیفات از اهواز…
    یادت به‌خیر اهواز و یادت به‌خیر روزهای جوونی…
    کیان‌پارس و سان‌سیتی و بازار رضا و کتاب‌فروشی رشد و پیتزا آتنا و حتا بوی گند فلافل ‌فروشی‌های نادری!
    احتمالن هم نیاز نباشه من بگن ولی اگه تخفیف می‌خوای برو همون طبقه‌ دوم رشد! حتمن ده درصد تخفیف رو می‌گیری. نمی‌دونم چرا من کلن حس خوبی نسبت به کتاب‌فروشی مُحام کیان‌پارس نداشتم و هنوز هم ندارم. حتی از کافی‌شاپ‌ش هم بدم می‌آد! از لحاظ خاطرات بد و این‌ها…

    • آره آقای خورشیدی که هروقت بریم رشد ده درصد تخفیف رو میده، اون حس بد درباره کتابفروشی محام رو یکی دیگه از رفقا هم داره.

  2. «می‏ترسم از روزی که به جایِ بانک جلویِ در نونوایی، موتوری بیاد نون هام رو بدزده.»
    این حرف، یکی از بامزه ترین حرفهایی بود که تا به حال شنیده بودم :))))

  3. 1- وقتی از اهواز دوری غصه دار میشی …
    2- آره منم دیدم ولی فرصت نشده هنوز برم . ایشالا یه دفعه با هم بریم 🙂
    3- دوشنبه صبح نادری بودم داشتم میرفتم بازرا بزرگ اول نادری بارون شروع شد ! همه مردم پناه بردن به پیاده رو. باورت نمیشه کمتر از نیم ساعت نادری رو آب گرفت و من مونده بودم چجوری برم بازرا بزرگ ! کفشهام پر از آب شد . این عکس واسه من کلی خاطره انگیزه . کلی خاطره دارم از اونجا 😉

    4- اهواز یعنی عشق یعنی همه چیز یعنی بال تند سوخاری میزبان :دی

    تا کی اهوازی ؟

  4. به به آقا مسعود. خوشحالم که حالت خوبه و درحالِ خوشگذرانی روزهایت هستی. چند روزی که بی خبر خبری ازت نبود، دلواپس بودیم، که خدارو شکر به خوشی خبر دادی.
    برخی از این جاهایی که می گویی را در اهواز می شناسم. چند سالی در شرکتی کار می کردم که مجبور بودم هر دوهفته یکبار، دوسه روزی به اهواز بروم و عصرها، کاری جز علافیِ خوشایند در کوچه ها و خیابانهای اهواز نداشتم. خاطراتش را برایم زنده کردی. یادش به خیر.
    راستی، حیاط خانه مادربزرگت حس خیلی خیلی خوبی دارد. دنج و دوست داشتنی…

  5. مسعود جان حالا كه تا سه شنبه چهارشنبه هستي بازم ازين عكس خوشگلا بذار. خواهشا يه درخت نخل كامل هم توش باشه. شرمنده! خوش بگذره.

  6. سلام
    چند ماه پيش نوشته‌اي در وبلاگتان خواندم، چند خطي راجع به كتابم نوشته‌بوديد و زياد هم خوشتان نيامده‌بود!
    اما من از وبلاگتان خوشم آمد، و امروز اتفاقي لينكتان را جايي ديدم و آمدم.
    ديدم كه اهواز هستيد، و احساس آشنايي كردم ناگهان! بنا به دلايلي پيچيده (!) از يكي دو هفته‌ي ديگر بايد بروم خرمشهر، و … دلگيرم كمي.

    • سلام
      اتفاقا بعضی داستان های مجموعه توپ بازی را دوست داشتم و بیشتر از همه هم همان داستان اول مجموعه، «برف» و باورتان می شود اگر بگویم که من هنوز به مینا خانم آن داستان فکر می کنم و مدام فکر می کنم مرتکب نوشتن داستانی بشوم که مینا خانم شخصیت اصلی آن است؟
      حس تان را می فهمم، اوایل که اهواز آمده بودم خیلی خیلی دلگیر بودم و ناراحت ولی کم کم عادت کردم و زندگی هم که می دانید پر است از عادت کردن ها و ترک عادت ها!

  7. درود

    از محام کتاب شبانه ها و شب های روشن را گرفتم اصولا رشد به دلیل قدیم بودنش و صمیمت بچه هاش برای مخاطبان جدی جای بهتری است اما من در محام هم احساس بدی ندارم چرا که فضا واسه حرکت و غرق شدن تو کتابها بیشتر دارد علی الخصوص این جای جدیدش.

  8. با اینکه این پستت قدیمیه ولی چون کتابفروشی محام رو خیلی دوست دارم گفتم یه کامنتی بذارم 🙂
    محام رو به خاطر اینکه بزرگتره و میشه برا خودت تو کتابفروشی بپلکی و کتاب ها رو ورق بزنی و به کسی هم نخوری بیشتر دوست دارم 🙂 یه تخفیف ۱۰ درصدی هم بهم میدادن که جدیدن نمی دن ولی مهم هم نیست. رشد رو هم دوست دارم ولی اگه طبقه ی بالا رو کلن جدا می کردن می بردن یه جای دیگه خیلی بهتر بود! بس که هم نادری شلوغ شده هم خودِ رشد، چون دیگه همه جور کتاب و وسیله ای می فروشه! جاش کمه خلاصه برا آدمایی که می خوان تو کتابفروشی ول باشن!
    کافی شاپ محام رو هم خیلی دوست دارم به نظر من همه چیش خوشمزه است و فضای خیلی خوبی داره و گارسوناش هم خوش اخلاقن… البته تو اهواز خیلیا خوش اخلاقن 🙂

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s