کامواهایِ رنگی

می‏خوام برم از این خرازیِ سرِ کوچه

چند تا گلوله کاموایِ رنگی بخرم

بعد بیام خونه میل و قلاب بگیرم دستم،

یک خورده تمرین کنم دستم راه بیافته

بعد زمستون که شد

بشینم زیرِ کُرسی،

حالا کُرسی هم نشد جلویِ شومینه

ولی زمستون‏ش، زمستون باشه

پدر و مادر دار

نه از این زمستونایِ دوزاری این سال‏ها،

بعد شروع کنم

کامواها رو بریزم جلویِ روم

شبیه اون پیرزنِ تویِ خانه‏ای رویِ آبِ فرمان‏آرا

فقط ببافم، ببافم، ببافم

یک عده بیان بگن پسره دیوونه شده

یک عده هم عینهو هدیه تهرانی تو همون خانه‏ای روی آب

بیان بگن نمی دونیم سرنوشت ما رو کی می‏بافه

ولی اگه می‏دونستیم می‏گفتیم مال ما رو کلا بشکافه

من فقط ببافم، ببافم، یکی از رو، یکی از زیر

بلکه‏م یک اتفاقی افتاد.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”کامواهایِ رنگی

  1. وقتی این جوری حرف از بافتن مداوم می زنی یا از دویدن های بی انتها، من نگرانت می شم. خوبی تو؟

  2. معلومه که خوبی که می خوای ببافی. اگر خوب نبودی، دلت می خواست که بشکافی. دعا می کنم همیشه بافنده باشی و خوب ببافی.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s