ساختار داستان

اگر داستان بتواند خود شکل دهنده این هستی در گذر باشد و نه وسیله انتقال آنچه از پیش اندیشیده‏ایم، آیا می‏توان با همان ساختار نمایشی: مقدمه‏چینی، گره‏افکنی، اوج، گره‏گشایی، پایان‏بندی به این نیاز پاسخ گفت؟ مهمتر اینکه وقتی زبان عنصر اساسی داستان باشد و خود در داستان عاملی برای افشای ذهنیت راوی یا شخصیت شود، مطمئنا ساختار کلاسیک داستان نمی‏تواند ادامه یابد. جستجوی ساختار متناسب با هر داستان در این سالها مهمترین مشغله من بوده است. حالا البته کار دیگر آسان شده است، هرکس که دست به قلم می‏برد آخر قصه را اول می‏گوید و فکر می‏کند سنت شکنی کرده است. رواج آثار آمریکای لاتین هم به بحران دامن زده است تا هر اتفاق بتواند جواز ورود بگیرد. با این همه من اکنون فکر می‏کنم اگر طرح کلاسیک را کنار می‏گذاریم، باید بر محوری دیگر مثل شخصیت یا الگو تکیه کنیم و داستان نویس با همه ادعاها که دارد باید همان فروتنی قصه گویان را در خود زنده نگاه دارد تا خواننده نه با جدول کلمات متقاطع بلکه با یک داستان روبرو شود.

«از مقدمه ی نیمه تاریک ماه– هوشنگ گلشیری- انتشارات نیلوفر»

Advertisements