عنوان ندارد

در گذشته عجیب من، این خرافه رواج داشت که هر روز از بام تا شام، برخی اتفاقات رخ می‏‏داد که غافل بودن از آنها مایه شرمندگی بود. سیاره زمین را اشباحی جمعی پر کرده بودند. تقریبا هیچ‏کس چیزی از تاریخ مقدم بر آن اعیان افلاطونی نمی‏دانست، اما البته، تمام جزئیات را درباره آخرین کنگره متخصصان تعلیم و تربیت می‏دانستند یا درباره تیرگی عن قریب روابط سیاسی، یا اظهاراتی که توسط معاونان رئیس جمهور ابراز شده، منشی یک منشی آن را تنظیم کرده و شامل تمام آن کلمات دقیقا مبهم متناسب با این نوع مطالب بود. این چیزها خوانده می‏شد تا فراموش شود، زیرا تنها چند ساعت بعد، چیزهای بی اهمیت دیگر آنها را تحت الشعاع قرار می‏داد، از میان همه، منصب سیاستمدار بی شک اجتماعی ترین مناصب بوده. یک سفیر کبیر یا وزیر کابینه نوعی مفلوج بود که می‏بایست با خودروهای دراز پر سر و صدا، محصور با موتورسیکلت سواران و اسکورت نظامی، به این طرف و آن طرف برده شود و عکاسان مشتاق در انتظار او باشند.

«هزار توهای بورخس- خورخه لوئیس بورخس- ترجمه‏‏ی احمد میرعلائی»

Advertisements