مرگانِ سلوچ

نور چراغ پیه‏سوز فقط روی چهره و زانوی سردار را، که کپان بر آن پهن شده بود، روشن می‏کرد. جاهای دیگر شترخان تاریک بود. دالانی پهن و درندشت با تاق بلند. جای زمستانه شترها در سرماهای سگ کش. بوی پشم و پلوک و کاه و چُفُلک و پنبه دانه، بوی پودگی دیوارها به مشام می‏زد. مرگان قدح آب را نرم نرم پیش برد و نزدیک سردار ایستاد. سردار سر بزرگش را بالا آورد و پیش از آنکه قدح را از دست مرگان بگیرد چشم هایش را به او دوخت. چیز غریبی در نی نی چشم های سردار بال بال می‏زد. مهیب بود. وحشی و بدوی.

مرگان پلک بر هم زد. باز هم نگاه! سمج و نافذ. دست‏های مرگان به ارزه درآمدند. آب از قدح لبریز شد. کمی آب بر پشت دست سردار ریخت. قدح در دست‏های مرگان آشکارا می‏لرزید. لبخند کندی ریش و سبیل سردار را از هم وا کرد. تپش قلب مرگان تند تر شد. پرنده‏ای در جاذبه نگاه یک افعی. افسون شده بود. چیزی در او می‏رویید. چیزی در او می‏فسرد. جهانی تازه و هولناک. یاد، پیش روی و خیال، چه تندوار!

مرگان تا این دم فکر این را هم نکرده بود که نشانی از زن سردار به یاد بیاورد. زن سردار از او گریخته بود. نه امروز، بیست سال پیش. و سردار دیگر زن نستانده بود. تنها سر بر بالین می‏گذاشت. در رونق شترداری، زنش را که آن روزها دختر بچه‏ای بیش نبود از یزد همراه آورده بود. به سال نکشیده که زن گریخته بود. برادرها و داییش که ماندگار کاشمر بودند برای خرید گندم آمده بودند و در نبود سردار، دختر را برده بودند. در واقع، دختر با کسان خود رفته بود. سردار هم، در بازگشت سفر، هیچ به روی خود نیاورده بود. بعد از آنهم در پی آن زن نرفته بود: زن، زن است!

آب از قدح می‏ریخت. مرگان می‏لرزید. بسته شده بود و می‏لرزید. نمی دانست خودش را چطور برهاند. خدایا! قدح از دست هایش فرو افتاد و مرگان در یک دم توانست پای از کف شترخان برکند. دوید. شتری از در شترخان به درون آمد. شتر! مرگان تا برود به خود بجنبد ساق پایش میان دست زبر و بزرگ سردار بود که او را به تاریکی، به ته شترخان می‏کشید:

– کجا رم می‏کنی، ماکیان؟

– نه! این نه! … این یکی دیگر… نه!

امانی به فریاد مرگان داده نشد. کپان شتر سر و گردنش را در هم پیچاند و جهاز شتر سر پناه شد: دیر وقتی است این خاک بایر مانده!

تقلا به تسلیم. خلاص!

«جای خالی سلوچ- محمود دولت آبادی»

+ جای خالی سلوچ [این‏جا].

Advertisements