قَدِ یه بند انگشت

اگه آدم قَدِ یه بند انگشت باشه، می‏تونه برای مدرسه رفتن سوار کرم بشه.

یه قطه اشکِ مورچه می‏تونه استخر شنای آدم بشه.

یه ریزه خرده نون می‏شه وفور نعمت

و می‏تونه دست کم هفت روز آدم رو نگه داره بی منت،

یه حشره کک براش هیولای ترسناکی می‏شه

اگه آدم قد یه بند انگشت باشه.

اگه آدم قد یه بند انگشت باشه، می‏تونه از زیرِ در رد بشه،

وقتی می‏خواد بره مغازه، یه ماه طول می‏کشه.

یه پرِ کوچیک می‏شه رختخواب آدم،

روی یه تار عنکبوت می‏تونه تاب بخوره دم به دم،

اون وقت یه انگشتونه اندازه کلاهِ سرشه

اگه آدم قد یه بند انگشت باشه.

آدم می‏تونه توی ظرفشویی آشپزخونه،

روی یه تیکه از این آدامس درازا، موج سواری کنه.

البته آدم نمی‏تونه مامانش رو بغل کنه، فقط باید شستش رو بغل کنه.

آدم با ترس و لرز از زیر پای مردم در میره،

ضمنا یه شب طول می‏کشه اگه بخواد یه قلم رو برداره؛

این شعر هم چهارده سال طول کشید تا شد نوشته

چون قَدِ من فقط یه بند انگشته.

از مجموعه‏ی «جایی که پیاده رو تموم می‏شه- شل سیلور استاین- ترجمه حمید خادمی- کتاب پنجره»

– تصویر را هم یادم نیست از کجا برداشته‏ام.

Advertisements