جمعه برایِ الکی خوش ها

شبِ قبل‏اش که دیشب باشد تا دو، دو و نیم قهوه تلخ می دیدم. نزدیکی هایِ صبح خواب می دیدم که با یک عده آدم چپیده ایم تویِ یک ونِ سبز رنگ، صندلی هایِ ون برعکس است و ما پشت به راننده نشسته ایم، ماشین ها از رو به رو به ما هجوم می آورند، خانمِ کنارِ دستیِ من ناله می کند: «داره حالم بد میشه… داره حالم بد میشه…» یک نفر از ته ون داد می زند: «یک گوشه نگه دار… نگه دار.» و تا راننده بخواهد گوشه ای برایِ ایستادن پیدا کند، خانمِ کنارِ دستی یک چیزِ زرد رنگی بالا می آورد، می خواستم یک جوری خودم را کنار بکشم که تلفن زنگ زد و آقایِ برادر تویِ همان رختخواب گوشی را رویِ گوش‏ام گذاشت، آقایِ زندان بود که شبِ قبل‏‏اش قرار بود زنگ بزند که برایِ جمعه صبح برنامه بریزیم و حالا صبحِ جمعه زنگ زده بود که بلند شو و بیا پارکِ ملت -کلا در جریان باشید که این آقایِ زندان تویِ این هفته دو بار من رو از خواب بیدار کرده، بقیه هم اگر خواستید می تونید هم‏چین نقشی رو به عهده بگیرید- من هم که کلا فراخ باسن اول دلم نیامد از رختخواب دل بکنم، بهانه آوردم و زیرِ پتو دنبالِ قسمت هایِ خنک رو تختی می گشتم بعدش که دیگر خواب از سرم برید، بلند شدم و آماده شدم و رفتم.

آقایِ زندان با تجهیزاتِ کامل، دوچرخه و راکت بدمینتون و از همه مهم‏تر چند تا تخم مرغ آب پز آمده بود، یک خورده که گوشه و کنارِ پارک دویدیم و بدمینتون بازی کردیم و من با ناشی گری همه‏ی ضربه ها را به اوت می فرستادم رفتیم سراغِ دوچرخه که تویِ پارک اجازه‏ی دوچرخه سواری نمی دادند و این راهِ باریکه‏ی کنارِ بیمارستانِ رجایی شد پیستِ دوچرخه سواریِ ما، بعدِ کلی بالا و پایین کردن ساعت نزدیکِ دوازده شد و کلا قرار به برگشتن شد، من هم رفتم سراغِ آقایِ برادر که همان حوالی کلاس زبان داشت و نزدیکِ یک، یک و ربع کلاس‏اش تمام می‏شد.

آقایِ برادر پیش‏نهاد کرد که بیرون ناهار بخوریم و خودش سرِ خر را کج کرد سمتِ آواچی شریعتی که یک زمانی آپاچی بود و می‏شد دلخوش کرد به نقاشی هایِ نارنجیِ رنگ آپاچی ها رویِ در و دیوار، حالا؟ حالا من رسما چاکرِ پیتزایِ چیکن سیسیلی با نانِ نازک‏اش و سالادِ مرغ‏شان هستم، فقط مانده ام که این آواچیِ شریعتی چرا این طور نورپردازی شده، نورِ کم و رنگ هایِ تیره و پیش‏خوانِ سیاه که انصافا وقتِ غذا خوردن حالِ آدم را می گیرد. بعد وسطِ پیتزا سق زدنمان بودیم -من کلا دور و اطراف را زیاد نگاه می کنم- که یک بیچاره ای آمد و یکی از کارگر ها مانده‏ی غذا ها را تویِ یک ظرف داد دست‏اش، از پشتِ شیشه نگاه اش می کردم، رفت بیرون، کنارِ جویِ آب نشست و یک چیزِ زرد رنگی را بالا آورد.

بعدِ ناهار، گفتیم حالا که به شکم رسیدیم و خر هم که زیرِ پایمان است و هم تا این‏جا آمده ایم کارِ فرهنگی هم بکنیم. من پیش‏نهادِ شهر کتاب کامرانیه را دادم که در کمالِ تعجب زیاد شلوغ نبود و می‏شد راحت کتاب ها و سی دی هایِ موسیقی را بالا و پایین کرد و دنبالِ یک چیزِ نادیده گشت. بین قفسه ها چشم‏ام افتاد به کتابِ «محمود، پنج شنبه ها، درکه» که سالِ 84 انتشاراتِ بازتابِ نگار چاپ کرده و بعد آدم حیف‏اش می گیرد که این کتاب که شرحِ پنج شنبه هایی است که نویسنده‏ی کتاب با احمد محمود درکه می رفته اند همین طور تویِ قفسه ها منتظر مانده و چاپ هایِ بیشتری نخورده است.

بعدش که آمدم خانه بماند که آمدم برایِ شام کتلت درست کنم و کتلت ها کلا به ته ماهی‏تابه چسبیده بودند و خیالِ جدا شدن نداشتند و کلا با جنگ و دعوا زیر و رو شدند، کتاب را تورق می کردم و از لواشک هایِ فافا انداخته بودم تویِ دهانم خیس بخورد که خوب طعم و مزه‏اش بیاید زیرِ زبان‏ام، داشتم با خودم می گفتم باید یک جوری باشد که یک روزی مثلا در یک زندگیِ دیگر، در یک گوشه‏ی دیگری از دنیا این روزها همین قدر زنده و شاد به خاطرم بیایند، باید یک جوری باشد که این روزها، آینده را با همه‏ی مبهم و اسرار آمیز بودن‏اش همین قدر تازه در نظرم مجسم کنند، اصلا این روزها باید بهانه ای باشند برایِ رفتن، جلو رفتن.

آخرین جمعه‏ی تابستان 1389

Advertisements

یک دیدگاه برای ”جمعه برایِ الکی خوش ها

  1. حالا منم بگم «خوندنش دو سال وقت می بره این پست» ؟ ها؟
    ولی خوندمش.
    منم دوچرخه می خوام حتی اگر ممنوع باشه و بگن نمی تونی.
    منم شهر کتاب می خوام
    پیتزا نمی خوام
    لواشک هم نمی خوام
    دیروز بقدری چیزهای ترش خوردم که دندونهام رو نزدیک بود از دست بدم هرچی می خورم دندون درد می گیرم. نه مسواک و نه پدر مسواک هم نمی تونه نجاتم بده.
    ولی عجیباً غریبا که جمعه ی تو از جمعه ی من بهتر بود!

  2. نسیم جان این مسعود جدیدا یک پست هایی میذاره که بهش حسودی بکنیم ! تقصیر خودشه تقصیر ما نیست :دی

    بعدش هم مسعود برای خودت اسفند دود کن ، یه وقت چشمت نکنیم 🙂

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s