هیچ کس مثلِ تو مالِ این جا نیست

1. اسمِ کتاب و این جلدِ صورتی رنگ اش کم وسوسه کننده است، کافی است تا کتاب را برگردانی و نقل قول هایِ پشتِ جلد را هم بخوانی، آن وقت دیگر شک نکن که دست می کنی تویِ جیبِ شلوارت و یکی از آن اسکناس هایِ دو هزار تومانیِ مچاله شده ی عرق کرده را بیرون می کشی و صاحبِ کتاب می شوی.

«داستان هایِ بامزه ی جولای کار مهم و خاصی انجام می دهند: آدم را غافلگیر می کنند. بعد هم به شکل آرام و خاصی از واقعیات روزمره ی زندگی فراتر می روند.»

2. از آدمی مثلِ میراندا جولایِ که پدر و مادرش هر دو ناشر بوده اند و او هم در دورانِ کودکی شنونده ی حرف هایِ آنها درباره ی کتاب ها و همین طور مشکلاتِ زندگیِ مشترک شان بوده چه انتظاری دارید؟ خُب این آدم کم کم حس کرده که می تواند بنویسد و از جزئیاتِ زندگیِ اطرافیانش در داستان ها استفاده کند، در بیست سالگی تحصیلات اش را رها کرده و دو تا آلبومِ موسیقی منتشر کرده، از آن طرف بختش را در چاپِ داستان هایش هم امتحان کرده و بعد از ساختنِ فیلمِ من و تو و همه ی آن هایی که می شناسیم و گرفتن جایزه ی هیئتِ داوران برایِ ایده ی خلاقانه سر و دستی به رویِ داستان هایش کشیده و مجموعه ی هیچ کس مثل تو این جا نیست را روانه ی بازار کرده که همین مجموعه برنده ی جایزه ی داستان کوتاه فرانک اوکانر هم شده است.

3. مجموعه داستانِ شاهکاری نیست، اما طوری هم نیست که از خواندنش پشیمان بشوید، چند تا داستانِ خیلی خوب دارد که آدم را به وجد می آورد؛ داستان هایِ «تیم شنا»، «پاسیو مشترک» و «دلخوشی من». تنهایی تمِ مشترکِ تمامِ داستان هاست، آدم هایِ عجیب و غریب و غمگینِ میراندا جولای مدام برایِ فرار از روزمرگی می جنگند و واکنش هایشان متفاوت و خلاقانه است، زنِ داستانِ «تیم شنا» دو ساعت در هفته تویِ سه تشتِ آبِ گرم وسطِ اتاقِ نشیمن خانه اش شنا درس می دهد، زنِ داستانِ «دلخوشی من» که به قولِ خودش فقط به مسایل بامعنا توجه می کند دنبالِ این است که خودش و شوهرش جز سیاهی لشگر هایِ یک فیلمِ سینمایی بشوند و زنِ داستانِ «پاسیو مشترک» تویِ خیالات اش با مردِ همسایه که صرعِ خفیف دارد هم آغوشی می کند.

4. «عصبانی هستید؟ به یک بالش مشت بزنید. راضی شدید؟ نه چندان. این روزها همه آن قدر عصبی اند که مشت زدن هم جواب نمی دهد. می توانید کارد زدن را امتحان کنید. یک بالش کهنه بیاورید و آن را کف بالکن بگذارید. با یک چاقوی بزرگ لبه دار به آن ضربه بزنید. دوباره و دوباره و دوباره. آن قدر محکم ضربه بزنید که نوک چاقو به زمین بخورد. آن قدر ضربه بزنید که بالش کاملا از بین برود. حالا شما دارید دوباره و دوباره به زمین ضربه می زنید. انگار که دارید از حرصِ وول خوردنِ بالش، می کُشیدش. انگار دارید به خاطر تنهایی هر روزه تان روی این سیاره از بالش انتقام می گیرید.»

از داستانِ «پاسیوِ مشترک»

5. چشم هایِ میراندا جولای را تویِ عکس هایش که نگاه می کنید انگار یک اندوهِ تمام نشدنی درِ شان هست اما داستان هایِ بامزه و عجیب اش انگار برایِ خوشبین کردنِ آدم ها به زندگی نوشته شده اند، وسطِ داستان ها ممکن است غرقِ هیجان و خوشیِ پنهانِ رویا و خیالبافی شخصیت ها بشوید و به خاطرِ آن دیوانگیِ سرخوشانه شان از خنده قهقهه بزنید و بعد یک دفعه یک نفر دستِ تان را بگیرد و واقعیت هایِ زندگی را آن طور که هستند، آن کسالت و اندوهِ همیشگیِ زندگی و تنهایی ذاتیِ آدم ها را به شما نشان بدهد.

«هیچ کس مثل تو مال این جا نیست»- میراندا جولای- ترجمه ی فرزانه سالمی- نشر چشمه- 87 صفحه- دو هزار تومان.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”هیچ کس مثلِ تو مالِ این جا نیست

  1. این طور که شما از کتاب تعریف کردین وسوسه شدم حتما برم سراغش با وجود اینکه 2 تا کتاب دیگه تو دستم دارم.

  2. در این که محشر نیست ولی از خواندنش پشیمان نمیشویم ،کاملا موافقم.
    من پاسیو مشترک رو بیشتر از همه دوست داشتم.یکجایی زن میرود که از داخل یخچال داروهای مرد همسایه را بیاورد بعد ماتش میبرد به عکسهای روی یخچال و در ذهنش نهنگی را تصور می کند که آهسته در اقیانوس فرود می آید…
    خیلی دوست داشتم آن قسمت را…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s