امروز کاری کن

خدایا کاری کن امشب به اصغر زنگ بزنم

– بیست روز است این را پشت گوش ام انداخته یی –

این توانایی را به ام بده، خواهش می کنم

ظرف هام را بشورم

– با این همه کپک

رغبت نمی کنم این دفعه بروم سراغ شان –

این میوه فروش سر کوچه را چرا نمی کُشی؟

مگر بقیه هم همین را نمی خواهند؟

می دانی چقدر 5 تومن و 10 تومن به ما گران فروخته؟

بعضی از کیسه پلاستیک هاش حتا پاره یا دست دوم اند.

شاید توقع زیادی است

اما رییس جمهورمان را هم عوض کن

با آدمی که بشود لااقل قیافه اش را دوست داشت

– کارهای هیچ کدام را که نمی شود –

(قدش کمی بلندتر

موهاش شانه کرده

کت اش هم شیک تر باشد).

خدایا امروز کاری کن

– می دانم انتظار خیلی زیادی است –

اما کاش امروز کاری کنی

با خودم آشتی کنم

می دانم اگر نتوانستی آشتی ام بدهی

با زهره و زری و زلیخا و زلما

شاید تقصیر من بوده

یا حتما تقصیر آنها

بس که بدقلق بودند

اما من که بدقلق نیستم

فقط قهرم با خودم طولانی شده

همین.

تو می توانی!

حتما می توانی اگر بخواهی.

آخر دیگر نمی توانم

توی آینه به صورتم

نیم نگاهی هم بندازم

پس چه طور ریش ام را بنراشم

یا چه طور صبح ها بفهمم چه شکلی شده ام؟

خدایا به دلِ آدم ها بنداز عاشق ام شوند

هرچند که خودم از خودم بدم می آید

و دائم از خودم به شلوغیِ بازار ها و صف ها

پناه می برم

اما شاید جایی، کسی

این صورت بی لبخند را بپسندد.

این هم توقع زیادی است؟

– از مجموعه شعر سیاهه ی من- حسین سناپور- نشر چشمه

Advertisements