منصور ضابطیان؛ مارکوپولویِ وطنی

منصور ضابطیان را البته هیچ وقت از نزدیک ندیده ام و برخوردی با هم نداشته ایم، اما شخصیتی که از ورایِ گفتگو ها، نوشته هایِ مطبوعاتی، کارهایِ تلویزیونی و حتی صحبت هایِ دیگران درباره اش می آید را دوست دارم و حتی یک جوری حسودی ام هم می شود. از آن موجوداتی است که آدم دلش می خواهد دوستِ صمیمی اش باشد و هر از گاهی حال و احوالِ هم را بپرسند و با هم گپی بزنند.

منصور ضابطیان با آن دو صفحه گفتگویِ وسطِ ضمیمه هایِ آخر هفته ی روزنامه ی مرحومِ حیات نو برایِ من جدی شد [کسی weekend حیاتِ نو را یادش می آید؟] مارکِ این مجموعه گفتگو ها یک پرسش بود: «اگر یک زرافه داشتی با آن چه کار می کردی؟» و این سوال در یک مصاحبه ی جدی آن قدر عجیب، غیر منتظره و جذاب بود که خودِ ضابطیان درباره اش می گوید: «چند هفته ای نگذشت که جناب زرافه از خود من معروف تر شد و وقتی وارد دفتر روزنامه می شدم همه بیشتر به چشم یک زرافه به من نگاه می کردند تا یک آدم.»

بعدتر در ضمیمه ی جوانِ روزنامه ی ایران [البته روزنامه ی ایرانِ ماقبلِ دورانِ مهرورزی، نه این زردنامه ی فعلی که به همه چیز شباهت دارد جز روزنامه] که روزهایِ شنبه منتشر می شد، ضابطیان دوباره یک سوال تکراریِ دیگر را مطرح می کرد: «اگر یک تمساح یا سوسمار بودی چه کسی را می خوردی؟». از این دو تا سوال دو تا کتاب هم بیرون آمد که پرسش و پاسخ مربوط به زرافه ها و سوسمارها درشان منتشر شده بود و بررسی و مقایسه ی این پاسخ ها به نظرم به کارِ مطالعاتِ روان شناختی هم می آید و عجیب شخصیتِ مصاحبه شونده را برایِ خواننده عریان می کرد.

در همان دوران گفتگو هایِ ضابطیان را در مجله ی مرحوم سینمایِ نو [چقدر باید حسرتِ از دست رفته ها را بخوریم؟] هم می خواندم، سینمای نو یک مجله ی هفتگی سینمایی بود که بعد ترتیبِ انتشارش ماهانه شد و سه، چهار شماره بیشتر منتشر نشد. از همه بیشتر گفتگویِ ضابطیان با محمدرضا فروتن در ذهنم مانده است، فروتن در آن زمان در بهترین دورانِ حیاتِ حرفه ایش بود و این گفتگو وجه دیگری از شخصیت و علاقمندی هایِ فروتن را رو می کرد.

اما چلچراغ یک اتفاق بود که اگر یک ضلع اش فریدون عموزاده خلیلی بود، اضلاعِ دیگرش آرش خوشخو، علی میرمیرانی و منصور ضابطیان بودند. طوری که وقت ها چند سال بعد اول آرش خوش خو و علی میرمیرانی و بعد منصور ضابطیان از مجموعه ی چلچراغ جدا شدند تا مدت ها جایِ خالیِ شان احساس می شد. هرچند منصور ضابطیان هنوز هم هر از گاهی به چلچراغ سر می زند، از جمله همین اواخر که دو از مصاحبه هایش با پانته آ بهرام و مهناز افشار در چلچراغ چاپ شد. چلچراغ با یک زبانِ تازه حرف می زند و انگار یک زندگیِ متفاوت تر را نشان می داد، همان دوران منصور ضابطیان هر از گاهی شرحِ سفرهایی را که می رفت در چلچراغ می نوشت و من همیشه متعجب بودم که این آدم چطور این قدر راحت و بدونِ تشریفاتِ خاصی سفر می رود.

بهانه ی همه ی نوشته هایِ بالا کتابِ تازه ی منصور ضابطیان مارک و پلو است که مجموعه ای از عکس ها و سفرنامه های ضابطیان به فرانسه، اسپانیا، لبنان، هندوستان، ایتالیا، ارمنستان، کره جنوبی و ایالات متحده آمریکا را شامل می شود، تویِ وبلاگستان مفصل درباره ی کتاب نوشته اند [اینجا و اینجا و اینجا] کتابِ حالتِ سفرنامه های معمولی را ندارد و شبیه این است که در یک جمع دوستانه نشسته اید و یک نفر دارد با یک لحنِ جذاب، صمیمی و طناز حاصل تجربیات و مشاهدات و برخورد هایش را در سفرهایِ مختلف برایِ شما تعریف می کند و بیشتر حاصلِ یک نگاهِ شخصی است. عکس هایِ کتاب کیفیتی که باید داشته باشند ندارد و این احتمالا به این دلیل بوده که اگر می خواسته اند عکس ها را با کیفیتِ بهتری چاپ کنند قیمت چهار هزار تومانی کتاب بیشتر از این ها می شده و کتاب بخشی از مخاطبانش را از دست می داده است، البته بخشی از عکس ها هم قبلا در صفحه ی شخصی ضابطیان منتشر شده بودند [اینجا] که نمی دانم چرا مدت هاست دیگر به روز نشده است. در همان مقدمه ی کتاب ضابطیان از شروعِ سفر هایِ ریز و درشتش می گوید: «ظهر یک روز تابستان فرشید با یک پیشنهاد آمد، یک سفر تفریحی به ترکیه! غیر ممکن بود. من یک خبرنگار تازه کار با درآمدی اندک بودم که تازه باید هزینه های تحصیلم در دانشگاه را هم تامین می کردم. در تفکر ما ایرانیان سفر به خارج همیشه کاری غیر ضروری و از سر سیری بوده است. با نگاه برآمده از چنین طرز تفکری پاسخ اولیه من منفی بود. اما فرشید سعی کرد به من ثابت کند که هزینه ی زیادی را متحمل نخواهیم شد. زمینی می رویم و در یک هتل ارزان قیمت اقامت می کنیم. هرچه بیشتر استدلال می کرد، پاهای من شل تر می شد. آن سفر انجام شد و به من ثابت کرد سفر یک جوان ایرانی به یک کشور خارجی، رویایی دست نیافتنی نیست. پس از آن بود که جهانگردی در کنار ایرانگردی به یکی از برنامه های همیشگی زندگی ام تبدیل شد.» و این جور نگاه برایِ اغلبِ ما که فکر می کنم برایِ سفر حتما باید تمامِ شرایط و امکانات مهیا باشد به صرافت می اندازد که از چارچوبِ محصورِ اطرافِ مان خارج بشویم و با سرزمین هایِ دیگری هم آشنا بشویم و به قولِ منصور ضابطیان بفهمیم که در گستره ی این جهان چقدر ناچیز هستیم و دنیا چقدر شوخی تر از آن است که ما خیال می کرده ایم.

این آخرِ کاری یادم آمد که کتابفروشی نشر مثلث، ناشرِ کتاب تازگی ها یک جایی حوالی میدان قدس، خیابان دربند افتتاح شده، بد نیست سری بهشان بزنید، کتاب را ازشان بخرید و چون تا آن جا رفته اید، یک سری هم به دربند بزنید، رویِ یکی از تخت هایِ کافه هایِ همان اطراف لم بدهید و به جایِ این که به قلیان پک بزنید مارک و پلو یتان را تورق کنید. شماره شان هم 22709937 است اگر خواستید که نشانیِ دقیق تر بگیرید.

منصور ضابطیان در multiply+ خواب بزرگ درباره ی منصور ضابطیان.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”منصور ضابطیان؛ مارکوپولویِ وطنی

  1. کتاب خوبی بود . ولی باز من فکر نمی کنم هیچ وقت بتونم این جوری سفر برم . انقدر راحت که این میگه با یه کوله پشتی و بی بار و بندیل…هر چند خیلی دوست دارم…

  2. اولا اینجا همیشه به اطلاعات آدم اضافه میشه .
    دوما جلد دوم چیه بابا . صد ساله قراره بریم شوش و هنوز نرفتیم . اگه مارک و پلو بود که 2000 بار رفته بود و برگشته بود 😉

  3. «برایِ اغلبِ ما که فکر می کنم برایِ سفر حتما باید تمامِ شرایط و امکانات مهیا باشد…»
    بله ما خیلی سنگین تر از آنیم که به این سبُکی راهی شویم. طبیعت ما ماندن یا درجا زدن در یک ثبات بی پایان است. سفر رفتن نوعی بی ثباتی است و دل سپردن به این نوع بی ثباتی. ما حتی در سفر هم واقعا در سفر نیستیم. وقتی که نگاه بستۀ خودمان را برمی داریم و با خود به سفر می بریم، وقتی ارتباطی برقرار نمی کنیم و با خودمان می رویم و با خودمان برمی گردیم بی آنکه کنجکاوی ای در ما برانگیخته شده باشد. وقتی حس پیوستگی مان با دنیا پیش از ایجاد شدن، گسسته شده، وقتی سفر را فقط در حد زنگ تفریح بین کار می بینیم و … وقتی همۀ اینها هست، انتظار زیادی نمی توان داشت!

  4. سلام . من روزنامه نگار و از دوستان ضابطيا ن عزيز هستم . كتاب و وبلاگ شما را در هفته نامه اميد جوان شماره 10 مهر 89 معرفي مي كنم . موفق باشيد

    • آقای خدیر سلام، هر از گاهی یادداشت هایِ شما را در امید جوان می خوانم و خوشحالم از این که وقت گذاشتید و یادداشتِ من را درباره ی کتاب منصور ضابطیان خواندید و البته از لطف شما در معرفی این مطلب در هفته نامه امید جوان ممنونم.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s