کمی درد لطفا…

آخرِ شب دلچسب ترین وقتِ تمامِ بیست و چهار ساعتِ شبانه روزِ من است. خوابم نمی برد، فکر و خیال است که از هر گوشه ای سرریز می کند، غوطه ور می شوم وسطِ این فکرها و خیال ها و تشویش ها که انگار ازلی و ابدی اند.

+

خیلی حرف ها را اینجا هم نمی توان نوشت، خیلی اتفاقات را اینجا هم نمی شود تعریف کرد. اصلِ کار هم همان هایند. همان ها که صادقِ هدایت درباره شان می گوید: «مثلِ خوره اند و روحِ آدم را می خورند.» همان ها که پریایِ شب یلدایِ کیومرثِ پوراحمد درباره شان می گوید: «سرمایه ی آدم اند و نباید با کسی تقسیمِ شان کرد.»

همان زخم ها

+

انتظار ندارم که یک اتفاقِ مهم، چه می دانم مثلا معجزه ای از آسمان نازل بشود و کلا هرچه درد و سختی و مصیبت وجود دارد با خودش جمع کند و ببرد. ولی خودمانیم این اقداماتِ ریاضت کشانه ی نیمه کاره، این مسکن ها و مخدرهایِ کاذب هیچ زخمی را خوب نمی کنند. بدتر، مدام جایِ زخم را به یادت می آورند.

جایِ زخم، بالاخره جایِ زخم است.

دلم نئشگیِ مدام می خواهد، بدونِ خُماری…

+

اگر جایِ دیگری پیدا بشود، جایی خیلی دورتر از اینجا که مجهول و ناشناخته باشد، جایی که زندگی هنوز طعم و مزه ای داشته باشد و هر از گاهی بشود پوسته هایِ اطراف را کنار زد و روشنی هایِ بیرون را دید، جایی که وقتی امروز کمی تاریک شد مطمئن باشی که فردا می توانی دوباره خودت را از قعرِ این چاه بالا بکشی، مطمئن باشی که فردا روزی هم هست که تلخیِ امروز را ندارد، جایی که شبیه موهبتی بهشتی آرام آرام بر تو ظاهر بشود…

اگر…

تاریکی


انگار فقط لحظاتی در تاریخ، انسان ها قدرت ابرازِ وجود دارند و باید آن لحظات را سفت بچسبند و حلاوتش را تا ته بچشند، با آگاهی از این که لحظه یی دیگر همه چیز فنا خواهد شد و تو باز یک صفر، یک هیچ خواهی بود.

«شال بامو- فریده لاشایی- انتشارات بازتاب نگار»

فریده لاشایی در ویکی پدیا

بیداری رویاها

چرا فیلمسازانِ ایرانی عادت دارند سراغِ پر چالش ترین مسایل بروند و بعد این مسایل را به خنثی ترین شکلِ ممکن رویِ پرده بیاورند؟ بیداریِ رویاها تازه ترین نمونه ی این رویکرد است.

«رخشانه بعد از شهادتِ شوهرش به تشویقِ اطرافیان و به خاطرِ پسر کوچکش با داوود، برادرِ شوهرش ازدواج می کند. بیست و دو سالِ بعد خبر می رسد که ایوب، شوهر رخشانه زنده و اسیر بوده و حالا در راهِ بازگشتِ به ایران است، در حالی که چند روزی بیشتر به عروسیِ پسر رخشانه نمانده و رخشانه از همسر دومش بچه ای هم در راه دارد.»

بیداری رویاها قرار بوده فیلمِ خوب و اثر گذاری باشد، اصلا همین خلاصه ی دو خطی نشان می دهد که چه درامِ جذابی می توانست شکل بگیرد، اما حالا تبدیل شده به یکی از خیلِ فیلم های خنثی و بی اثری که در این سال ها به رفتن و آمدنِ شان عادت کرده ایم. فیلمنامه نویس و فیلمسازِ اثر انگار به عمد از بسیاری از ظرفیت هایِ موضوعی که در اختیار داشته اند چشم پوشی کرده اند، موقعیت هایی که در طولِ فیلم باید شکل بگیرند تا تماشاگر را با فیلم درگیر کنند پشتِ سرِ هم از دست می روند و فیلمنامه هم خطِ سیرِ مشخصی را پی نمی گیرد. همان دقایقِ ابتداییِ فیلم خبرِ بازگشتِ ایوب را می شنویم، اما هرچه منتظر می مانیم چالشی بینِ شخصیت ها اتفاق نمی افتد و موقعیتِ درگیر کننده ای شکل نمی گیرد. اتفاقی هم اگر می افتد، همان اتفاقاتِ کلیشه ای فیلم هایِ ایرانی است، این که رخشانه نیمه شب تصمیم می گیرد از خانه بیرون بزند و حتما هم باید بیرون بارانِ شدیدی در حالِ باریدن باشد یا این که تصمیم به سقطِ جنین می گیرد و بلافاصله هم پشیمان می شود [این یکی دیگر حالِ من را واقعا بد می کند]. پایانِ اثرِ تیرِ خلاص را به کلِ ماجرا می زند و هرچه فیلمنامه نویس و فیلمساز سعی داشته اند رشته کنند پنبه می کند، درست زمانی که تماشاگر منتظرِ بازگشتِ ایوب و برخوردِ او با داوود و رخشانه است، ایده هایِ دیگری بی دلیل وارد داستان می شوند و کلِ ماجرا ابتر می ماند و هیچ توضیحی هم داده نمی شود که ایوب چطور بینِ زمین و آسمان از ازدواج رخشانه و داوود باخبر می شود و چطور ناگهان تصمیم می گیرد هویتِ خودش را پنهان کند.

علاوه بر سردرگمیِ فیلمنامه، امین حیایی با تکیه بر پیشینه ی نقش هایِ کمدی اش در سینمایِ تجاری تقریبا بدترین انتخاب ممکن برایِ نقش داوود بوده، گذشته از نوعِ بازیِ حیایی که به هیچ وجه نمی تواند تردید و استیصالِ شخصیتِ داوود را به تماشاگر بقبولاند حتی نوعِ راه رفتنِ امین حیایی در فیلم هم من را به یادِ آن فیلم ها می انداخت و حتما عده ی زیادی از تماشاگران هم با همان ذهنیتِ از امین حیایی سراغِ دیدنِ فیلم می آیند و این طور است که تویِ سینما ممکن است از تماشاگر بغل دستی ات بشنوی که می گوید: «پس نوبت تیکه هایِ کمدی اش کی می رسه؟»

بعضی از بازیگرانِ فرعی مثلِ بازیگر نقشِ بی بی جون هم به شدت بی دقت انتخاب شده اند و بعضی سکانس ها بخصوص سکانس دردِ دل و گفتگویِ داوود با بی بی که می توانست سکانسِ پر حس و حالی باشد به خاطرِ بازی هایِ بد بعضی از بازیگران به سکانس بی ربط و بی حس و حالی در فیلم تبدیل شده اند.

آخرین نمایِ فیلم جایی است که رخشانه از ماشین داوود پیاده شده و پشتِ چراغِ قرمز ایستاده است و تکلیفِ خودش را نمی داند، همین موقعیت را می توان با موقعیتِ فیلم و فیلمساز یکی دانست، محمد علی باشه آهنگر، ایده ی جسورانه درباره ی پیامدهایِ جنگ در اختیار داشته، اما فیلم در نهایت آشفته است و برایِ رد نکردنِ خط قرمز ها یکی به نعل می زند و یکی به میخ و تماشاگر هم بلاتکلیف و سردر گم از این که چرا این بار هم آن جور که باید نشد.

گفتگو با کارگردان+ یادداشتی درباره بیداری رویاها+ مشخصات فیلم+ بیداری رویاها؛ گامی بلند در سینمای دفاع مقدس.

چوب خط

خط می کشم رو دیوار، همیشه روزی یک بار

تو هم شبیهِ من باش! حسابتُ نگه دار!

ببین که چن تا قرنه، تن به اسیری دادی!

دنیات شده شبیهِ سلولِ انفرادی

زنجیرِ شغلُ وامی، زنجیرِ قسطِ خونه

مدیرِ هر اداره رییسِ یه زندونه

تا چش رو هم می ذاری، می بینی عمر تموم شد!

بینِ چهار تا دیوار، وجودِ تو حروم شد!

چوب خطِ این اسیری دیواراتُ پوشونده

همین روزا می بینی که فرصتی نمونده

قانونِ دنیا حکمی به جز ابد نداره

نذار که حبست کنن، پُشتِ میز اداره

بذار همه بدونن که خسته ییُ شاکی

لعنت به دفترچه ی قسطُ حسابِ بانکی!

بیرون بیا! خودت باش! تو آدمی نه برده!

همیشه باخته هرکس شکایتی نکرده!

عاشقِ زندگی باش! زندگی شغلُ پول نیست

تو امتحانِ بودن، برده بودن قبول نیست!

یغما گلرویی– از مجموعه ی تصور کن