چوب خط

خط می کشم رو دیوار، همیشه روزی یک بار

تو هم شبیهِ من باش! حسابتُ نگه دار!

ببین که چن تا قرنه، تن به اسیری دادی!

دنیات شده شبیهِ سلولِ انفرادی

زنجیرِ شغلُ وامی، زنجیرِ قسطِ خونه

مدیرِ هر اداره رییسِ یه زندونه

تا چش رو هم می ذاری، می بینی عمر تموم شد!

بینِ چهار تا دیوار، وجودِ تو حروم شد!

چوب خطِ این اسیری دیواراتُ پوشونده

همین روزا می بینی که فرصتی نمونده

قانونِ دنیا حکمی به جز ابد نداره

نذار که حبست کنن، پُشتِ میز اداره

بذار همه بدونن که خسته ییُ شاکی

لعنت به دفترچه ی قسطُ حسابِ بانکی!

بیرون بیا! خودت باش! تو آدمی نه برده!

همیشه باخته هرکس شکایتی نکرده!

عاشقِ زندگی باش! زندگی شغلُ پول نیست

تو امتحانِ بودن، برده بودن قبول نیست!

یغما گلرویی– از مجموعه ی تصور کن

یواکیم و پرندگانِ شب

آرام و بی صدا از پله ها عبور کن.

مواظبِ لکه ی بزرگ بلوطی رنگ روی پله ی چهارم باش و آهسته زیر لب بگو: «تمام! از خطر جستم.» تا پاگرد اول نفست را در سینه حبس کن. بعد، لکه، دیگر یک لکه است؛ بدون هیچ قدرتی.

پرندگان شب یک زمانی در سروش نوجوان چاپ می شد [سروش نوجوان هنوز هم چاپ می شود؟] و آن قدر برایم تلخ و تیره و ترسناک بود که ازش متنفر باشم و همیشه وقت ورق زدن سروش نوجوان از آن صفحات بگذرم. تویِ نمایشگاهِ کتاب امسال داخلِ غرفه ی سروش [این انتشارات سروش چرا هر چند وقت یک بار کتابفروشی اش را به بهانه ی تعمیرات تعطیل می کند؟] چشمم به پرندگان شب و ادامه اش یواکیم افتاد و همان جا هر دو تا کتاب را خریدم، محضِ کنجکاوی بابتِ این که بفهمم چرا دوره ی نوجوانی این قدر از این داستان بدم می آمد.

پرندگان شب مشهورترین اثر تورمد هاوگن، نویسنده ی نروژی کودکان و نوجوانان است. همان ابتدایِ داستان با یک خانواده ی سه نفره ی نیمه آشفته آشنا می شویم؛ یواکیم که شخصیتِ اصلیِ داستان است و تازه نه سالش شده، اریک، پدرش که به خاطرِ بیماریِ افسردگی که دارد کارش را در مدرسه رها کرده و هر چند وقت یک بار هم بی خبر از خانه بیرون می زند و لیندا، مادرش که به خاطرِ بیماری پدر مجبور شده درس اش را رها کند و حالا باید ساعت هایِ طولانی در فروشگاه با مشتری ها سر و کله بزند. از همان ابتدایِ کار با دلهره، نگرانی ها و آسیب پذیری های شخصیتِ کودکِ داستان در طولِ زندگیِ روزمره اش مواجه می شویم. یواکیم گاهی تحت تاثیرِ سارا، یکی از همکلاسی هایش قرار می گیرد و گاهی به خاطرِ بیماریِ پدر احساس می کند که شب ها پرندگانی از داخلِ کمد دیواری اتاقش به او حمله می کنند.

«نزدیک و نزدیک تر شدند. هزاران هزار بودند. شب پر از پرنده بود. شب فقط پرنده بود. تمام فضای اتاق را اشغال کرده بودند. آنها می خواستند به او حمله ور شوند. یواکیم فریادی زد و خود را زیر لحاف مخفی کرد. نخستین پرنده ها با منقار روی لحاف نوک می زدند و با چنگال هایشان سعی می کردند لحاف را بلند کنند. او صدای فریادشان را می شنید؛ فریادهایی خشن و گوشخراش؛ فریادهایی گوشخراش تر از فریادهایی که خودش می کشید.»

در طولِ داستان شاهد شکل گیری رابطه ای عاطفی بین یواکیم و مای بریت، یکی از همکلاسی هایش هستیم و این شاید تنها اتفاقی باشد که ما را از دنیایِ سرد و تلخِ اطرافِ یواکیم جدا کند. کتابِ اول با امیدواری برایِ فردا تمام می شود. اما کتاب دوم با اتفاقِ وحشتناک تری شروع می شود؛ بیماریِ پدر بدتر شده و مجبور شده اند او را به بیمارستانِ روانی منتقل کنند. از اینجا به بعد یواکیم علاوه برهراس ناشی از تنهایی و عدم امنیت از روبرو شدن با همکلاسی هایش هم می ترسد، چون نمی داند که آنها در برابر رفتنِ پدرش به بیمارستانِ روانی چه واکنشی نشان می دهند. وقتی هم که پدر از بیمارستان مرخص می شود، پدر و مادر تصمیم می گیرند که جدا از هم زندگی کنند و حالا یواکیم باید با جدایی پدر و مادرش هم کنار بیاید.

نویسنده از شخصیتِ اصلی اش قهرمان نمی سازد، در خلالِ روایتِ روزمره یِ زندگیِ یک خانواده، عمقِ روانِ شخصیت ها را می کاود و درد ها، ترس و اضطراب و آرزو ها و نگرانی هایشان را توصیف می کند. تمِ اصلیِ داستان همان ترس از روبرو شدن با ناشناخته هاست؛ چه پدر که از ارتباط با دنیایِ اطرافش ترس دارد و چه یواکیم که مدام از تنهایی و عدم امنیت وحشت دارد. هاوگن نویسنده ای بوده که نوشته هایش اغلب سبک و شیوه ای جدید داشتند، اینجا هم با فصل هایی کوتاه و بریده بریده از یک زندگی مواجه هستیم که نمونه اش را این روزها در سینمای دنیا زیاد می بینیم.

+ معرفیِ پرندگان شب در هزار کتاب+ معرفی یواکیم در هزار کتاب.

پرندگان شبتورمد هاوگن– ترجمه ی منوچهر صادق خانجانی– انتشارات سروش– چاپ سوم 1387– 1000 تومان.

یواکیم- تورمد هاوگن– ترجمه ی منوچهر صادق خانجانی– انتشارات سروش- چاپ اول 1387– 1200 تومان.

کشف

بیکار نشسته ام فکر می بافم. یک سوال برایم پیش آمده؛ کریستف کلمب سال 1492 آمریکا را کشف کرد، اما تمدن هایی که با ورودِ سفیدپوستان به قاره ی آمریکا تقریبا نابود شده اند نشانه ی وجودِ آمریکا پیش از ورودِ کریستف کلمب اند.

پس بالاخره کشف کرد؟ غارت کرد؟ یا نابود کرد؟

الان اصلی ترین معضل ام همین مساله است.

آقایِ شانس

ما اسمِ شان را گذاشته بودیم تخم مرغ شانسی [طبیعتا شما را نمی دانم]، زرورق هایِ طلایی و قرمز و آبی داشتند و وقتی زرورق را باز می کردی و شکلات اش را می خوردی، می رسیدی به چیزی که هیچ وقت به لعنتِ خدا نمی ارزید. بعد تر سر و کله ی تو تو و کیندر پیدا شد که شکل و قیافه و طعم و مزه ی بهتری داشتند و آن استوانه ی پلاستیکی داخلش را که باز می کردی همیشه چیزی بود که راضی ات کند. بیشتر از همه چشم ام دنبال آن آدم کوتوله هاش بود [تحت تاثیر ممول بود احتمالا] که انگار یک خانواده بودند و جز یک بار هیچ وقت نصیب ام نشد [همان که حالا در عکسِ بالا از سمت راست نفر دوم است].

لحظه ی باز کردنِ این استوانه یک لحظه ی جادویی بود.


این مجله هایِ تازه رو کجا جا بدم؟!

1. پیک سبز چند هفته ای است رویِ دکه هایِ روزنامه فروشی نشسته است، تویِ شناسنامه ی مجله نوشته اند هفته نامه ی فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی. اما پیکِ سبز بیشتر یک جور راهنمایِ زندگیِ شهری است و تلاش برای ارائه الگویِ مدرنِ زندگی، شاید شبیه کاری که محمد قوچانی و یارانش در شماره هایِ اولیه ی مجله ی مرحومِ ایران دخت قصد انجام اش را داشتند. پیکِ سبز البته از شماره هایِ اولیه ی ایران دخت پر و پیمان تر و حرفه ای تر است، هرچند بعضی از اعضایِ تحریریه ی آن را هم در خود دارد. هفته نامه شصت و چهار صفحه دارد و قیمت اش هم خیلی گران نیست. هزار تومان می دهید و به اندازه ی یک هفته مطلب برایِ خواندن دارید، قصدِ مجله البته بیشتر اطلاع رسانی است از سیاست و اقتصاد تا فرهنگ و ورزش و فرمِ کلی صفحات هم طوری است که رویِ هر مساله ای که انگشت گذاشته اند ته و تویِ ماجرا را در آورده اند؛ ماجرا چیست که به اصلِ مطلب پرداخته و نگاهِ موافق و مخالف درباره ی هر مطلب را در کنارِ هم آورده اند و همین امکانِ مقایسه را درباره ی هرچیز که می تواند فیلم یا کتاب باشد تا یک آبمیوه ی صنعتی یا یک بازی کامپیوتری فراهم می کند. کلا مطالب هفته نامه را به شکلِ زیر تقسیم کرده اند؛ رویدادها، مقاله ها، شگفتی ها، تیترها، یادها، روشنگری ها، خریدنی ها، دیدنی ها، فن آوری ها، دانستنی ها، خوردنی ها، پوشیدنی ها، گشتنی ها، شنیدنی ها، خواندنی ها، شهروندان، نشانی ها که راهنمایِ مراکز فرهنگی تفریحی است و کمیک استریپ که کار بزرگمهر حسین پور است. ببینید چطور دارم برایشان تبلیغ می کنم، بالاخره زندگی که بشود اسمش را گذاشت زندگیِ مدرن [نیمچه مدرن] این جور پیش نهاد دهنده هایی را هم نیاز دارد دیگر. شما که فکر نمی کنید پرداختن به لایه هایِ سطحیِ زندگی نشانه ی زرد بودن است؟

2. سراغِ رویش را از رونا بگیرید.اگر مشتریِ پر و پا قرصِ هشت شماره ی قبلیِ رویش بودید که به همتِ علیرضا باذل و خسرو نقیبی منتشر می شد، بدانید که تحریریه ی سابقِ رویش از این به بعد رونا را منتشر می کنند که قرار است در حوزه هایِ فرهنگ، اجتماع و ورزش اتفاقاتِ روزِ جامعه را دنبال کند. یک ویژگی که در رویشِ قبلی بود و حالا در رونا هم دیده می شود اهمیتی است که تحریریه ی ماهنامه برایِ عکس در کنارِ مطالبِ شان قایل اند، یعنی در مجله کمتر عکسِ آرشیوی می بینید و نوآوری و خلاقیت در اکثر شان به چشم می آید. رونا مطالب اش را در پنج سر فصلِ فرهنگ، جامعه، ورزش، زندگی و راهنما منتشر می کند و دو هزار تومان هم قیمت دارد.

البته خودشان قول داده اند که این شماره ی اول فقط مقدمه ای است برایِ آن چه در آینده برایِ مخاطبان شان در نظر گرفته اند.

3. همشهری ماه و شماره ی دوم نافه را هم فراموش نکنید.

4. پورسانتِ من چی میشه پس؟ این مجله هایِ تازه رو کجا جا بدم؟ مجله هایِ نخوانده رو چه کنم؟ بریزم دور؟ چرا خیلی وقتِ با میل مجله نخواندم؟ چرا با حرص و میل مدت هاست مجله ای رو از روی دکه برنداشتم؟ چرا فقط از رویِ عادت خریده ام و رویِ باقی مجله های ناخوانده گذاشته ام؟ چرا؟

قدمشادِ مطرب

هاسمیک هف هش تا خواستگارن!

مه لقا ولی یه دونه عروسه!

زنان کدومَن خواستگارا؟

مه لقا یکیش قزاقِ روسه!

هاسمیک همه اش اُف اُف میگه از بس که لوسه!

مه لقا یکیش سربازِ هندی!

زنان چه رِندی!

هاسمیک یکیشَم اَنگِریزی!

زنان واسه ش اطوار نریزی!

مه لقا یکیش فرزندِ عثمان!

زنان بالام جان! بالام جان!

هاسمیک یکیشَم آمِریکی!

مه لقا چه قدی!

هاسمیک چه خیکی!

زنان وِر آر یو؟ هاو آر یو؟ وِر آر یو؟ هاو آر یو؟

قدمشاد [همه را ساکت می کند، الکن] وِلی وِل، تنکی یو!

مه لقا یکیشَم آلِمانی!

هاسمیک چه خوش تیپ، مامانی!

مه لقا یکیش اهل فَنارسه!

هاسمیک که خیلی باکلاسه!

مه لقا نگفتی اِسمِ این بانوی نسوان-

هاسمیک که از عشقش همه دنیا خاطرخوان؟

مه لقا چی باشه نومِ او دختر عمو جان؟

هاسمیک تو گوش کن اسمشو: ایران- ایران!

«شهادتخوانیِ قدمشادِ مطرب در طهران- محمد رحمانیان- انتشارات نیلا»

کتابخوان

یک کتابفروشی سراغ دارید که بشود یک بعدازظهر تمام را آنجا گذراند؟ اصلا کتابفروشیِ پاتوقِ تان کجاست؟ یک جایِ دنجِ نُقلی را دارید که خودتان کشف اش کرده باشید؟ چند وقت یک بار آنجا سر می زنید؟ ریخت و قیافه و اخلاقِ آدم هایش چطوری است؟ با هم رفیق شده اید؟ وقتی آنجا می روید سرِ صحبت را با هم باز می کنید؟ یا ترجیح می دهید یک گوشه بخزید و خودتان را بین کتاب ها گم کنید؟

دوست دارید بهتان کتاب معرفی کنند یا خودتان کتابی را که می خواهید انتخاب کنید؟ کتاب ها را چطور انتخاب می کنید؟ کتاب هایی را که می خرید و می خوانید و خوشِ تان نمی آید چه بلایی سرشان می آورید؟ کتابفروشی که می روید غیر از کتاب چیزِ دیگری هم می خرید؟ بعد این چیزهایِ دیگر را چطور انتخاب می کنید؟ مثلا نیاز دارید یا جو آنجا شما را می گیرد و وسوسه می شوید که پولِ تان را جایِ چیزهایِ دیگری هم بدهید؟

استایل کتاب خواندنِ تان کدام است؟ مثلا رویِ تخت دراز می کشید یا پشتِ میز می نشینید یا رویِ مبل؟ جایِ خاصی برایِ کتاب خواندن دارید؟ یا ساعتِ خاصی؟ تویِ شلوغی هم کتاب می خوانید؟ یا در حرکت؟ توی تاکسی و مترو و اتوبوس؟ یا تویِ رستوران و کافی شاپ؟

برنامه ی خاصی برایِ خواندنِ تان دارید یا همین جور بدونِ برنامه می خوانید؟ عقیده دارید که کتاب را نباید نگه داشت، چون هر زمان احتیاج داشتی می توانی آن را دوباره بخری؟ باید فرستاد تا به دستِ آدم های دیگر هم برسد و خوانده شود؟ یا برعکسِ این عقیده دارید؟

کتابخوان هایِ این دور و اطراف بشتابید…

چهل سالگی


شده بود یک انار. یک انار خشکیده که پشتِ یک مشت خرت و پرت گوشه یک انبار زیر شیروانی افتاده بود و اگر کسی برش می داشت و تکانش می داد، می توانست صدای به هم خوردن دانه های خشکش را بشنود. بوی ماندگی را در بینی اش احساس می کرد. بوئی ترش و شیرین که بر هوا می ماسید، آن را سنگین می کرد و مانند لایه ای از عرق بر پوست او می نشست. دلش می خواست از جایش برخیزد و بگریزد. اما فقط توانست یکی از انگشت های دست چپش را تکان بدهد و با همان حرکت احساس کرد که یکی از دانه های انار پر از آب شد. دوباره سعی کرد و این بار پنجه ی پای راستش خنکای ملافه را به درون کشید. داشت سرشار می شد. انگار فکری یا خاطره ای خوش از ذهنش یا دلش گذشته بود. بعد صدایی شنید. صدای یک آهنگ بود. آهنگی آشنا و قدیمی که با خود حسی از امنیت و گرما را با دنبال می آورد. آهنگ را با گوش هایش می شنید، با زبانش می چشید، با بینی اش می بوئید و با دستانش لمس می کرد. می توانست تک تک نت های آن را زیر دندان له کند و پاشیدن عصاره ترش و شیرین آن را بر مخاط گرم دهانش احساس کند. انگار کسی انار را از پشت خرت و پرت ها برداشت، پنجره را باز کرد و آن را به باغ انداخت. حالا دیگر تمام دانه ها پر آب بودند.

« چهل سالگی- ناهید طباطبایی- نشر چشمه»

+ وب سایت ناهید طباطبایی

چهل سالگی/ کارگردان: علیرضا رییسیان/ فیلمنامه: مصطفی رستگاری بر مبنای رمان چهل سالگی از ناهید طباطبایی/ فیلمبردار: محمود کلاری/ تدوینگر: هایده صفی یاری/ موسیقی: کریستف رضاعی/ بازیگران: لیلا حاتمی، محمدرضا فروتن و عزت ا… انتظامی.

سینماهای نمایش دهنده: آزادی، فرهنگ، ملت، اریکه ایرانیان، جوان، بهمن، عصرجدید، ماندانا، فلسطین و موزه سینما.

+ چند دقیقه از فیلم را این جا ببینید.