مهمان سبز

1- روز، خارجی، خیابان
رضا در حالی که بارانی و کیف به دست دارد در حاشیه ی یک بزرگراه راه می رود و در فکر است.
صدای رضا: همیشه حادثه زودتر از آن چه که تصور می کنی به سراغ آدم می آید. اون روز زمستان سال 75، این جمله بدون آن که علت آن را بدانم، دائم از مغزم می گذشت. ساعتی بود که در امتداد جاده ای، بی هدف راه می رفتم. دلم می خواست برای مدتی در زمان و مکان گم می شدم. احساس غریبی داشتم؛ چیزی مثل خسته شدن در روزمرگی ها، یا دلزده از سلام و خداحافظی های آدم هایی که دوستشان داری و ترجیح می دهی ازشان دور باشی که دوباره پیدایشان بکنی! که طراوت را بهتر لمس کنی؛ تا صدای محمد منو از حال و هوایی که داشتم بیرون آورد…
صدای محمد: سلام!
رضا متوجه پنجره اتومبیلی می شود که همراه او در حرکت است و مرد جوانی سعی می کند با او حرف بزند.
محمد: گفتم سلام!
رضا: (در حالی که راه می رود) امروز به خودم قول دادم جواب سلام کسی رو ندم!
محمد: خب نده!
رضا: راستش مردش نیستم!
محمد: مردِ چه کاری؟
رضا: (می ایستد، اتومبیل هم می ایستد) مرد ٍ این که وقتی یکی سلام می کنه جوابشو ندم. سلام!
محمد: علیک سلام.
محمد شروع به صحبت با زبانی ساختگی می کند؛ طوری نا مفهوم حرف می زند که گاهی بعضی کلمات شنیده نمی شود. انگار در لحنش سوالی دارد.
رضا: (متوجه نمی شود) چی؟
محمد دوباره تکرار می کند.
رضا: آها…
بعد او هم به همان شکل و با همان زبان جواب او را می دهد. بعد هر دو می خندند.
محمد: (با خنده) حالا از کدوم طرف؟
رضا: بستگی داره!
محمد: می تونی بپری؟
رضا: یه وقت پرنده بودم (خنده)
محمد: عین من. پس بپر بالا! (محمد در ماشین را باز می کند).
رضا: (سوار می شود و اتومبیل به راه می افتد و دور می شود) پریدم!
صدای رضا: و بعد محمد باعث حادثه ای شد که زودتر از تصور به سراغ من آمد، آن هم در یک روز سرد زمستانی.
.
.
.
29- روز، خارجی، بام تهران:
نمایی از پشت بام که رضا وسط آن ایستاده و نامه محمد را می خواند… چشمان رضا خیس از خاطره محمد است.
صدای محمد: داداشم، عزیزم، رفیقم، هم سفر و هم پای من، تکه آهنی از سفر یاران در قلبم به یادگار دارمکه هر لحظه ممکن است مرا نیز هم چون هم سنگران دیگرم به سوی آن ها بکشاند. همه می دانستند که چاره ای نیست و این بیشتر به یک معجزه شبیه بود که سال های دیگری نیز باشم و ببینم. حس می کنم این تکه آهن سخت که موهبت هم جواری زندگی است با مرگ، به من چیز های زیادی آموخت و همیشه به من گفت که مسافری بیش نیستم و مسافر یعنی بغض گره خورده با کوله باری اندک از زندگی که سفر را برای همیشه برای او آسان می کند و قلب من با این تکه آهن سخت اشتی غریبی داشت، آشتی آهن با جان و روح آدمی که سختی رفتن را می کاهد. اگر روزی راهت به بام تهران من افتاد یادت باشد آن جا هم خبری نیست. روزی آن جا هم ساخته خواهد شد و بعد دیگر هیچ کس زحمتی که ما آن روز برای بالا رفتن کشیدیم نخواهد کشید. آدم های بعدی حتما دکمه ای را فشار خواهند داد و به راحتی بالا خواهند رفت. ولی یقینا این خبر بدی نیست اگر بالا را در اوج پیدا کنی و یقینا خبر بدی است اگر از بالا فراموش کنی که روزی کوچک بودی، ولی آدم همیشه امیدوار بوده، همیشه همین طور بوده، مگر نه؟!
چشمان رضا خیس است، نامه را پایین می آورد و ناگهان فریاد می زند…
رضا: محمد!
نمای بسیار دور از رضا که روی بام تهران ایستاده است. تنها…

– سکانس هایِ اول و آخرِ داستانِ مهمانِ سبز از مجموعه ی خانه سبز– بیژن بیرنگ

پی نوشت: آن جور عاطفه… عاطفه… عاطفه گفتنِ شکیبایی خاطرتان هست هنوز؟

Advertisements

یک دیدگاه برای ”مهمان سبز

      • آره. حبیب رضایی. اون جوری که می گفت «رضا» ، دل آدم رو کباب می کرد. یادمه وقتی سفره ی هفت سینشون رو نشون داد که جای خالی محمد توش احساس می شد، تا مدت ها هم هش این حس رو داشتم که از دنیارفتگان ما هم جاشون سر سفره مون خالیه برای همیشه. هِّی! چه روزگاری داشتیم اون زمان ها. به چه شوخی های ساده ای می خندیدیم، چه ساده اشک می ریختیم. برای خندیدن، تنها یک دلیل کافی بود : «من خوشبختم» . ولی حالا … همین کلمه ی «خوشبختی» هم برای خیلی از آدم ها نامأنوس شده. هزاران دلیل برای ناراحت بودن داریم ولی برای شاد بودن، در به در به دنبال دلیل هستیم انگار که داریم ازش فرار می کنیم. نمی دونم چی بگم. زمونه ی عجیب غریبی داریم مسعود.

  1. یه نکته ی دیگه اینکه : دلم برای اون سریال های ساده و بی آلایش تنگ شده . انگار که از اون زمان، سال ها …. می گذره …سال های خیلی زیاد

  2. چه سریال پرطرفداری شده بود . ولی من خیلی دوستش نداشتم . اون عاطفه عاطفه گفتنش هم یادمه . یادمه میگفت : قهریم ولی حرف میزنیم .

  3. من کلاس دوم بودم ..مرده ی این رضا بودم با علی کوچیکه و فرید.

    اره یادمه .عاطفه گفتنو/….بعد میگفت قهری، حرف که میزنی؟

    مسعود تو اینا رو از کجا در اوردی لامصب

    • یکی از شماره های قدیمی مجله فیلم فیلمنامه ی این قسمت رو کاملا چاپ کرده بود، داشتم آرشیوم رو مرتب می کردم… یاد اون روزا افتادم… شب های چهارشنبه

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s