همین الان به چی فکر می کنیم؟

زمستانِ دو سالِ پیش بود، هومن تازه از مساله ای خلاص شده بود و من درگیرِ امتحان هایِ دانشگاه و یکی از همین بحران ها و بالا و پایین هایِ همیشگی. حالا که فکرش را می کنم می بینم آن وقت واقعا حالِ هر دومان خوب نبود و یک جورهایی سعی می کردیم وانمود کنیم که ما خوبیم و کلا به تخمِ مان نیست. یکی از روزهایِ اوایلِ بهمن نشسته بودیم پایِ یکی از قرار هایِ چایِ عصرِ همیشگیِ مان به حرف زدن و حرف زدن و حرف زدن. یک لحظه احساس کردم داریم با هم حرف می زنیم اما ذهن و فکرِ هر دو تامان جایِ دیگری دور می خورد. بلند شدم از یکی از مغازه هایِ اطرافِ کاغذ و خودکار گرفتم و بالایِ صفحه نوشتم: «همین الان به چی فکر می کنیم؟» یک در میان نوشتیم، حاصلش شد سه صفحه فکر… چند وقتِ پیش داشتم کاغذ ها و نوشته هایِ قدیمی را دور می ریختم، پیدایشان کردم. امروز هومن آمده بود پیشِ من سراغِ فکر هایِ دو سال پیشش را گرفت، گفتم فکرها را بگذارم اینجا که هم بماند و هم باقی هم بفهمند آن وقت ما به چی فکر می کردیم؟!!

نوشته ها یک در میان از من و هومن اند.

1. به نمره ی امتحان خُرد که کی اعلام میشه؟ به معدلم که داره گند زده میشه بهش.

2. به شغلِ دوم.

3. به چایِ جلویِ رویِ تو که احتمالا داره سرد میشه.

4. به نگرانی هایِ روزمره که دیگه عادی شده، نباشن کلا بیکاریم.

5. دارم به نقطه ی صفر می رسم…

6. به سردرد وحشتناکی که دو ماه میشه که دارم.

7. به آینده ی نامشخصی که معلوم نیست چطور باشه.

8. به تنهایی، به عادت کردن.

9. به مادربزرگ ام که وقتی من نباشم روزهاش رو چطور میگذرونه.

10. به این که نزدیک بود امروز کلید اتاقِ کارم رو گم کنم.

11. به افکارم که متمرکز نمیشه.

12. به این که چرا از عدم تمرکز نمی تونم کتاب بخونم.

13. به این که چرا نزدیک به چهل و هشت ساعتِ که نخوابیدم و اصلا هم خوابم نمیاد، یعنی خوابم می آید ولی حوصله ی خوابیدن ندارم.

14. به این که واقعا هزینه ی فرصت چند سال گذشته چی بود؟

15. به این که چطور میشه بی هیچ قید و بندی فقط خوش گذروند.

16. به این که پروازِ برگشتِ من از تهران انجام میشه یا نه؟

17. به این که کاش یک دکمه ی بازگشت به عقب هم وجود داشت.

مخالفم؛ پاک کن بهتره!

18. به این که شام چی بخوریم و کجا؟

19. به این که می خوام تنهایی برم پاریس. علافی، ولگردی، عیاشی…

20. به این که زمان کمک کرد یک سری مسایل رو راحت تر قبول کنم.

21. به این موجودی که روبرویِ من ایستاده و تی شرتِ سیاه پوشیده و به نظر آدمِ عجیبی میاد.

22. به این که یک دفعه فکرم پرید. جالبه؟ به این روزهایِ بی خاطره، شاید هم پر از خاطره.

23. به این که چرا این قدر بی قرارم و آروم ندارم.

24. به این که کاش میشد یک ذره از فکر هایِ مغشوش ام رو بیرون بذارم.

25. به این که خدا یک عده رو این گوشه فراموش کرده…

26. به این که اگر پسر بزرگ خونه نبودم خیلی راحت تر بود.

27. به این که امسال یک بارون درست و حسابی نبارید.

28. به این که دوست دارم دوباره تار بزنم ولی فعلا ساز ندارم.

29. به این که کلا سر کاریم.

موافقم؛ سرکاریم…

30. به این که چرا مردم این قدر خوردن رو دوست دارن. مغزِ آدم ها تویِ معده شونه؟

31. به این که چطور میشه اگر زمان تویِ همین لحظه متوقف بشه.

32. به این که کاش آدمایی که با اونا ارتباط دارم به اندازه ی من با من و زندگی روراست بودن.

33. به این که برم یا بمونم.

ایضا

34. به این که دیگه هیچی واقعا مزه نمی ده. انگار که خوشی های واقعی از این جا رفتن.

35. به این که وقتت تمام شد.

36.حیف که یک سری چیزا دروغه.

37. حالا از فردا با کی برم کافی نت و چای بخورم؟

انصافا همین الان به چی فکر می کنید؟

Advertisements

یک دیدگاه برای ”همین الان به چی فکر می کنیم؟

  1. درود
    نوشته هوشنگ گلمکانی را خوانده بودم و لذت بخش بود دوباره از طریق بلاگ شما خواندم ضمنا در آخرین شماره مجله 24 سعید عقیقی نقدی درخشان نوشته در خصوص سینمای عامه پسند در ایران که به نظرم باید خواند و آگاه شد از وضعیت نابه هنجار دور و اطرافمان. چند روز پیش با برادرم fi کتابفروشی رشد رفته بودیم کتاب هایی خوبی جدیدا وارد بازار کتاب شده است باور کنید این قدر این پرسه زدن ها در کتابها لذت بخش است که نفهمیدیم زمان چطور گذشت. کتاب جاده کورمک مک کارتی را خریدم < چند کتاب دیگر البته پیرو مقایسه ای که عقیقی در 24 بین کتاب و فیلم ساخته شده از روی آن به عمل آورده بود. ضمنا این بچه های فروشنده کتاب فروشی رشد انسانهای خوبی هستند مخصوصا رضا و به این دو بلاگ هم سر بزنید.
    http://www.hamsaayeha.blogfa.com
    http://www.tbmahi.blogfa.com

    • بچه های رشد که رسما معرکه اند، بخصوص آقای خورشیدی و رضا… البته این اواخر بیشتر پاتوق ام محام بود که نمی دانم شما آنجا هم می روید یا نه. این اواخر که می خواستم بیایم تهران دیگر فرصت سرزدن به رشد پیش نیامد.
      جاده ی مک کارتی هم یکی از کتاب های خوبی بود که این چند وقت خواندم.

  2. 1.به اینکه مامان تا یه ساعت دیگه میرسه و میفهمه اشتباهی تو خورش کرفسش به جای یه فنجون یه لیوان اب غوره ریختم.
    2.به اینکه باید تو جواب اس ام اس شقایق که نوشته ویران شده و کم اورده چی بنویسم
    3.به اینکه چرا وقتی عمه زنگ زد و گفت امروز بیا سالن 3تا بافت افریقایی داری به جای اینکه بگم سرم درد میکنه نمیتونم بیام گفتم چشم عمه جون!
    4.به اینکه واقعا خوابی که دیشب دیدم واقعی بود؟

  3. وقتی تشریف اوردم توی وبلاگت می خواستم در مورد 1984 بنویسم که دیدم دیدگاه ها غیر فعاله!

    با اجازه ت این پستت هم من رو خندوند، هم به فکر فرو برد و هم اعصابم رو به هم ریخت! چند روز پیش، فیلمی دیدم با ماجرایی مشابه. یک نفر نامه ای رو پیدا کرد که ده سال پیش خطاب به خودش نوشته بود و خواسته ها و آرزوهاش رو در اون قید کرده بود. بعد از ده سال دید که نه تنها به اونها بلکه به خیلی بیش از اون چیزی رسیده که انتظار داشته. همون لحظه برای ده سال آینده اش نامه ای نوشت. از اون روز تا الآن، همه ش در حال مقایسه ی چند سال گذشته م با الآن هستم. ناراحتم چون تغییراتی که دلخواهم بوده در زندگیم حاصل نشده. خیلی بده که زیادی از خودت انتظار داشته باشی.
    خلاصه ..آره. چند روزه که همین موضوع فکرم رو مشغول کرده شدیداً.

  4. 1. پایان نامم تموم میشه؟ به خوبی؟ نکنه اون وقت غم وحشی تری قلبم رو پر کنه؟ مثل تمام لحظاتی که منتظرشون بودم و وقتی رسیدن دیدم اون غم وحشی اونجا منتظرم نشسته…

    2. مینو داره می آد…یعنی می تونم این بار ببینمش؟ چطور می تونم نبودنم رو تو جایی که باید می بودم جبران کنم؟…

    3. پویا کجاست؟ بعد از خوندن اون نامه چه فکری کرده؟ کاش می تونستم تو مغزش باشم…چطور می تونه نبودنش رو تو جایی که باید می بود جبران کنه؟…

    4. شاید تنها راه نقاشی آناتومی کشیدن تو ایران نقاش یودن واسه دل خودت باشه…

    5. باید یاد بگیرم که بدون عشق زندگی کنم؟…

  5. مسعود به این رفیقت بگو حالا که تار داری چرا نمیزنی ؟ به حرف من که گوش نمیده . تو راضیش کن بزنه .
    وجدانا خیلی کار جالبی کردین . من الان داشتم به این فکر میکردم که چرا از کنسرواتوار زنگ نزدن بهم . کلا از صبح تو همین فکر هستم . خب دلم برای تهران و کلاسم تنگ شده .
    اگه من چنین چیزی نوشته بودم شاید بعد از مدتی خیلی ناامید میشدم . به خیلی چیزهای مطلوبم نرسیدم .

  6. الان فقط دارم به سورپرايز خوبي كه روزم را ساخت فكر مي كنم دوست ندارم هيچ فكر ديگه اي حالمو خراب كنه
    خيلي ايده جالبي بود مسعود

  7. 1- به اینکه من چه شانس گندی دارم که کار آموزی و پروژه هام با استاد سخت گیری افتاده

    2- به اینکه میشه منم همراه با دوستم کارآموزیم رو شرکت نفت بگیرم یا نه

    3- به اینکه ….. ( ها ای خصوصی بیده ) :دی

  8. کله ی بی فکر مثل چی می ماند؟…مثل گردوی بدون مغز مثلا…سبک،سبکِ سبک

    به این فکر می کنم که بعضی از این فکرهای رفیقت را خیلی دوست داشتم.
    به این فکر می کنم که این بازی را با الهام امتحان کنم.
    به این فکر میکنم که بازی تکراری که یکبار کیف داده،دفعه ی دوم کیف ندهد شاید.

    فکر می کنم به این پیغام جالب…:نظر شما در انتظار ….است»
    خوش به حال این نظر،چقدر گاهی انتظار کشیدن خوب است

  9. حالا که باباجونم فتح کرده،همه میگن چون مریض بود پس راحت شد،به این فکر میکنم که چرا کسی برای اومدن و رفتنمون نظر مارو نمی پرسه؟
    این آدرس وبلاگمه:mycradle.persianblog.ir

  10. به این که ترم بعد درسام واقعا سخته و باید قدر این روزهای علافیمو حتما بدونم و این که به جای علافی بهتره یه خرده درس بخونم …

  11. 1.به اینکه تا ماه آینده میلادی کجای کره زمینم؟ با کی؟ و چه می کنم؟
    به نظرم این بازی تاریخ انقضا نداره برای همین من هم کمی دیر ولی به آن پیوستم.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s