… و دیگر هیچ

آدم چطور به ته خط می رسد؟ چطور می فهمد که این دیگر بدترین اتفاقِ ممکن است؟ اصلا بدترین اتفاقِ ممکن کدام است؟ از کجایِ کار آدم کم کم می فهمد که فکر و خیالِ بهتر و آرام شدنِ اوضاع و رسیدنِ آرامش بعد از گذشتِ فراز و نشیب هایِ مدام و این نیز بگذرد هایِ پی در پی صرفا توهم است؟ اصلا چطور کم کم خودش را راضی می کند که از بازیِ که نه خودش خواهان شرکت درش بوده و نه قواعدش را خودش تعیین کرده کنار بکشد؟ چطور حوصله اش از دستِ خودش و آن دلخوش کنک هایِ همیشگی سر می رود؟ چطور خسته می شود و بیشتر و بیشتر به این فکر می کند که آن وسوسه ی همیشگی را عملی کند؟

این طور نیست که آدم زندگی می کند و زندگی می کند و زندگی می کند، برایش زندگی جریان دارد، آسان می گیرد و راهِ خودش را می رود، بعد می بیند دیگر با شکست هایش پیش نمی رود، زیرِ بارِ شکست هایش دارد خُرد می شود؟ می بیند لحظاتی که باید سفت و سخت می چسبیدشان و شیرینی شان را تا ته می چشید گذشته اند و او سر تا پا یک هیچِ تمام است؟

اسماعیل فصیح یک جایِ ثریا در اغما بود که می گفت: «تو را به این دنیا می آورند، به تو امید و عظمتِ دنیا را نشان می دهند، بعد تویِ دهانت می زنند و می گذارند مغزت در کما متوقف شود، صفر… انصاف نیست.»

انصاف نیست… انصاف نیست… نیست…

Advertisements

یک دیدگاه برای ”… و دیگر هیچ

  1. قبل از «و دیگر هیچ» ، سه تا نقطه گذاشتی یعنی هنوز هم امیدی هست که پیش از اتمام کار و رسیدن به آخر خط، یه دلخوشی دیگه هم داشته باشی.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s