سینما بولوار و صبح های جمعه اش؛ در حاشیه ی آبِ کرج

سینما بولوار دنج و جمع و جور و صمیمی بود. تنها سینمای بولوار کشاورز (الیزابت سابق) بود و هست. تقریبا نزدیک به دانشگاه تهران و راسته ی کتاب فروشی هایش و سینماهای آن اطراف. کنار بولواری مصفا و پردرخت. نهری از میان آن می گذشت و زمانی اسمش «آب کرج» بود و «بیرون شهر» تلقی می شد. عکسی از وضعیت آنجا در سال 1324 دارم که حیرت انگیز و باور نکردنی است. بعد که جزو شهر شد، نهر لجنزار شد و حالا هم که گویا به کل خشک شده. روبه روی پارکی مشهور و باصفا، که برخی از تکه های طهران و تهران هم در آن رقم خورده و حالا هر گوشه اش را مثلِ گوشت قربانی بریده اند و بنایی در آن ساخته اند.

تاریخچه اش را نمی دانم. سال هاست که پا به این سینما نگذاشته ام و حتی الان دقیق به یاد ندارم که آیا این سینما بالکن هم داشت یا نه. خاطره هایم از این سینما از سال 1351 شروع می شود که تهران نشین شدم و سینما بولوار بیشتر فیلم های اکران دوم و سوم نمایش می داد. تا جایی که به یاد می آورم هویت این سینما زمانی شکل گرفت که صبح های جمعه «تلاش فیلم» احمد جورقانیان در آنجا برنامه داشت و هربار یک فیلم کلاسیک یا خارج از جریان رایج اکران را نمایش می داد. بسته به فیلم، از صبح زود جوان های علاقمند که تماشاگر جدی سینما بودند، جلوی سینما صف می کشیدند. البته همیشه هم هدف، سینما نبود. فیلم هایی با مایه های سیاسی، دانشجویان سیاست زده و سیاست گرا و صاحبان کله هایی را که بوی قرمه سبزی بود، صبح های جمعه به جلوی سینما بولوار می کشاند. فضا کاملا «دانشجویی» می شد. عین روزهای کوه. «تلاش فیلم» بود که این هویت را به سینما بولوار داد و همین باعث شد که وقتی فیلمی با مایه های سیاسی اکران عمومی می شد، بلوار هم یکی از نمایش دهنده های آن باشد؛ و مهم ترین اش در آن سال ها «شعله های آتش/ کوئیمادا!» (جیلو پونته کوروو) بود که در همین سینما فروش خوبی داشت. همین هویت در سال های پس از انقلاب هم ادامه داشت و در آن دو سال اول که انبوهی فیلم سیاسی روی پرده رفت، یکی از سینماهای ثابت نمایش دهنده ی این جور فیلم ها همین سینما بولوار بود. به خصوص فیلم های روسی و آثار فیلمسازان چپ گرا. چگونه فولاد آبدیده شد، منظومه ی پداگوژیکی و اگر اشتباه نکرده باشم زد و نبرد الجزیره و فیلم هایی از این دست، صف های طولانی جلوی این سینما بوجود می آوردند.

خاطره ی عمومی ام از سینما بولوار همین صبح های جمعه اش و به طور مشخص، یکی از جمعه های تابستان 1352 بود که یوزپلنگ ویسکونتی نمایش داده می شد. تازه پایم به یکی از مجله هایِ سینمایی آن زمان باز شده بود و شب قبلش با دو نفر از نویسنده های آن مجله مجالستی در یک رستوران اطرافِ دفتر مجله داشتیم و صحبت صبح فردا و یوزپلنگ در سینما بولوار شد و قرار گذاشتیم که صبح آنجا باشیم. فردا جلوی سینما غلغله بود. آنی که جوان تر بود و با او احساس صمیمیت می کردم نیامده بود و دیگری که ده سالی بزرگ تر از ما بود و سمت استادی داشت، جلوی سینما ایستاده بود. رفتم به طرفش و پرسیدم فلانی را ندیدی؟ رویش را کرد به طرف دیگر، و از میمیک چهره هم کمک گرفت تا «سگ محلی اش» را با صراحت اعلام کند. در همان حالت، فقط گفت: «ندیدم!» و سر را همان طور نگه داشت که فکر نکنم اتفاقی آن کار را کرده و معلوم شود عمدی در این حرکت بوده است. جوان نوزده ساله ی کم رو و احساساتی شهرستانی سرش را پایین انداخت و خودش را لابلای جمعیت گم کرد. حتی دنبال آن دوست صمیمی تر هم نگشت. البته یوزپلنگ را آن روز دید، ولی آمیخته با احساس ناشی از این اتفاق. و حالا نام این فیلم با آن خاطره آمیخته است.

خاطره ی دوم مربوط به دو-سه سال بعد است که همراه دوستی به این سینما رفتم و یادم نیست برای دیدن چه فیلمی. آن دوست زمان دبیرستان، پس از گرفتن دیپلم، به خارج رفته بود و ویران بازگشته بود. تعادل روانی اش را از دست داده بود و مدام حرف از خودکشی می زد. گاهی به او سر می زدم تا اگر از دستم بر می آید، مثلا حال و هوایش را عوض کنم. یک روز هم او را به سینما بولوار بردم که وسط های فیلم حوصله اش سر رفت و بی طاقتی کرد که بیرون آمدیم و به خانه برگشتیم. کسی نتوانست آن دوست ناکام را نجات بدهد و مدت کوتاهی بعد، در حمام خانه شان، وسوسه ای را که مدام از آن حرف می زد عملی کرد.

خاطره‌ی سوم مربوط به سال 1358 است که برخی از فیلم‌های ایرانی پیش از انقلاب، هنوز روی پرده می‌رفت و سینما بولوار بنا به رویه‌اش فیلم‌های جدی‌تر را نمایش می‌داد. تنگنا هم در این سینما نمایش داده شد و شبی طبق عادت و در پی همان دل‌بستگی دیرین، به تماشایش رفتم. تنها. نشسته بودم و هنوز فیلم شروع نشده بود که صدای آشنایی شنیدم. صدایم زد. علی شکری‌آذر بود با چهار- پنج نفر از اعضای خانواده و بستگانش. احساسی از شادی و موفقیتی در چهره‌اش بود که اول دلیلش را نفهمیدم و بعد خودش توضیح داد. او که ماجرای من و تنگنا را می‌دانست، گفت: «وقتی داشتیم بلیت می‌خریدیم، به بچه‌ها گفتم الان حتماً فلانی [یعنی من] هم اینجاست!» و حالا خوشحال بود که حدسش درست بوده.

این آخرین خاطره از سینمایی بود که روزگاری، بدون زرق‌وبرق، دنیای ما را روشن می‌کرد. شنیده‌ام که مثل خیلی از سینماهای قدیمی بی‌رونق است و همین روزهاست که به بهانه‌ی «تعمیرات» تعطیل شود. هرچند که می‌دانیم تعمیراتی در کار نخواهد بود و اگر چنین اتفاقی بیفتد، معنایش تعطیلی دائم خواهد بود. این‌جور چیزها، تعمیربردار نیستند. روزگار را باید تعمیر کرد که آن هم معلوم نیست بشود یا نه.

هوشنگ گلمکانی– مجله ی بیست و چهار- تیر 1389- شماره ی 49

Advertisements

یک دیدگاه برای ”سینما بولوار و صبح های جمعه اش؛ در حاشیه ی آبِ کرج

  1. نسل قبل از من و تو، امسال این حضرات گلمکانی سینمایی داشتند که حالا برای نداشتنش احساس نوستالژی کنند و خاطرات بد و خوب یادشان بیاید. من از برای بچه ام چه بگویم. از فیلم های مزخرفی که در سینما اکران میشود، از سینماهایی که نصف پرده در آنها تار است. از مجله هایی که از هر کدامشان چند شماره بیشتر آرشیو نگرده ام، که همه شان توقیف شده اند، از کتابهایی که سانسور می شوند و به احتمال زیاد وقت کتاب خواندن فرزندم باید حتما چاپ های بی سانسو را برایش بخرم.
    بله رفیق خوش به حال هوشنگ خان.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s