یک نازبالش و کمی گرد و خاک

1. تا پنج، پنج و نیم امن و امان بود، از پنجره زل زده بودم بچه هایِ ساختمانِ سمتِ راستیِ مان را نگاه می کردم که با شلنگ آب و بطری هایِ آب معدنی کوچه را رویِ سرشان گذاشته بودند و همه شان سر تا پا خیس، سر تا ته کوچه را دنبالِ هم می دویدند برایِ پاشیدن چند قطره آب رویِ هم.

2. لوپ کرده ام رویِ آهنگ قیصرِ داریوش…

3. طرف های شیش که خودم را راضی کرده بودم ریش هام رو بتراشم و بعدش که آمدم حوله را رویِ خرکِ لباسِ تراس پشتی بیاندازم، تازه گرد و خاک و بادِ شدید رو متوجه شدم. تویِ یک گله بالکن دنبالِ خرکِ لباس می گشتم و فقط یک توده ی سفید رنگ می دیدم و خودم انگار که شبیه دوروتیِ جادوگرِ شهر اُز داشتم با خانه از جا کنده می شدم و همراه باد می رفتم، اگر رفته بودم احتمالا الان از کنارِ خودِ جادوگر شهر اُز داشتم وبلاگ رو آپدیت می کردم.

4. گرد و خاک اون هم با این شدت برایِ من یعنی زندونی شدن تویِ خونه و این یعنی عذابِ الیم.

5. مادربزرگ رسما آه و ناله رو شروع کرد که چه بلایی قراره سرمون بیاد؟ و تا کی باید این وضع رو تحمل کنیم؟ و چه و چه. رفتم تویِ اتاق و به هومن اس ام اس دادم که: «چه هوایِ افتضاحی شده!» که یعنی «برنامه ات واسه هفت، هفت و نیم به بعد که هوا یک خورده خنک تر میشه چیه؟»، فکر می کردم مثلا تا نیم ساعت یا یک ساعتِ بعد احتمالا گرد و خاک تمام میشه. نیم ساعت بعد جوابِ هومن اومد که: «حوصله ام سر رفت.» که احتمالا یعنی: «بی خیالِ هوایِ افتضاح، بیا بریم بیرون به حرف زدن و ماشین گردی بگذرونیم، شاید هم یک چیزی خوردیم.»، امروز تولدش بود، دیشب یک نیمچه برنامه ای ریخته بودیم. اصولا اس ام اس هایِ ما همیشه پر از معنا و مفاهیم مستتر و پنهانِ.

6. همین حوالی برقِ خونه هم قطع شد، اومدم از پنجره بیرون رو نگاه کردم دیدم وضعیت خیلی ناجورِ، رفتم تویِ انباری پایین یک کارِ کوچیک داشتم، چشم و چار و بالا و پایین ام پرِ خاک شد. اومدم خونه به هومن اس ام اس ای دادم که یک چیزی توی این مایه ها بود که هوا خیلی آلوده است و بیرون رفتن مون فایده ای نداره و رسما عصر خونه نشین شدم.

7. اخبارِ خوزستان رو گرفتم ببینم صحبتی از گرد و خاک می کنه یا نه، تویِ HeadLine که هیچ خبری نبود. خبر اول و دوم رو که خوند، فحشِ اول و دوم رو نثارشون کردم، شانس آوردن که خبرِ سومِ شون خبر گرد و خاک بود، یک خبرِ کوتاه درباره ی وضعیتِ کلیِ هوایِ استان و یک صحبتِ کوتاه با مدیرِ کلِ محیط زیستِ استان و همون صحبت هایِ همیشگی که سعی کنید از خونه بیرون نیاید و حتی الامکان از ماسک استفاده کنید.

8. ارتفاعِ دید تویِ اهواز نزدیک به چهارصد متره و این وضعیت تا یکی دو روز آینده ادامه داره، همین الان که از پنجره بیرون رو نگاه کردم غلظتِ گرد و خاک هیچ تغییری نکرده. ضمنا یازده تا پروازِ عصر و شبِ اهواز همه لغو شدن و احتمالا پروازهایِ فردا صبح هم لغو بشه و این برایِ من که دنبالِ بلیت بودم که برم تهران یعنی کابوس، یعنی هجوم این همه مسافرِ مونده و یعنی بی بلیتی. تنها راهی که باقی می مونه اینه که به قولِ یکی از رفقا برم سراغِ مسافرتِ کثیفِ اتوبوسی.

9. نازبالش هوشنگ مرادی کرمانی رو کنارِ تخت گذاشته بودم  و هنوز سی چهل صفحه ازش باقی مانده بود، گفتم حالا که خانه نشین ام بنشینم و نازبالش را تمام کنم.

10. این «نازبالش» هدیه ای است نرم و راحت برایِ سرِ باهوشان روزگارِ ما. کتاب این طور شروع می شود، انگار مرادی کرمانی از همان اولِ کار به خواننده هشدار می دهد که به کُد ها و کلید هایِ تویِ متنِ داستان توجه کن.

11. یادم باشد اگر هوشنگ مرادیِ کرمانی را از نزدیک دیدم، اجازه بگیرم و به خاطرِ آن همه صفا و سادگی و صمیمیت اش، به خاطرِ تمامِ آن بعدازظهرهایِ کسلِ جمعه که با دیدن قصه هایِ مجید قابل تحمل تر می شد، یا به خاطرِ خلقِ آدم هایِ قصه ی مهمان مامان یا آن فضایِ دیوانه ی دیوانه ی دیوانه ی داستانِ کوچک و مهجورِ ماه شبِ چارده رویش را ببوسم. ولی همه ی این ها دلیل نمی شود که نگویم این کارِ تازه اش، همین «نازبالش» را خیلی دوست نداشتم.

12. نازبالش قصه ی تخمه هایِ کدویی است که یک ویژگی معجزه آمیز دارند؛ هرکس بخورد عقلش زیاد می شود، باهوش می شود. اول داستان با این تخمه کدوهایِ هوش آور شروع می شود و بعد می رسیم به «مهربان» که یکی از این تخمه ها را خورده و خواهرش «مونس» که می خواهند ساعتی را که 99 سالِ قبل پدربزرگِ شان از خارج آورده و در میدانِ اصلیِ شهرک شان که قبلا روستایِ عدس کار بوده نصب شده دوباره تعمیر و راه اندازی کنند.

13. راستش اتفاقاتِ داستانِ نازبالش را فقط یک جور می توان توجیه کرد و پذیرفت، این که همه ی ماجراهایِ داستان تویِ خواب اتفاق می افتند، انگار که ما کتاب را مثلِ یک نازبالش زیرِ سرمان گذاشته ایم و خوابِ جهان ایده آل و آرمانی را می بینیم که هوشنگ مرادیِ کرمانی خالق اش است. تویِ این دنیا هیچ اتفاقِ بدی نمی افتد، آدمِ بدی وجود ندارد و اگر قرار باشد اتفاقی بیفتد کسی سنگ نمی اندازد، همه دست به دستِ هم می دهند که این اتفاق بیافتد و آرزو هایِ هرکدام از آدم هایِ داستان خیلی زود برآورده می شود، هرچند این جهانِ داستانی برایِ من خواننده کمی تویِ ذوق بزند و با هیچ منطقی جور در نیاید. چند جایِ داستان اشاره به نازبالشی می شود با رو نوشته ی «خواب های شیرین» به 184 زبان زنده ی دنیا.

14. دوست دارم کتاب را با خواننده ی نوجوان بخوانم، ببینم نوجوانِ امروزی در موردِ کارهایِ آدمی مثلِ مرادی کرمانی که اغلب از خاطراتِ کودکی و نوجوانیِ خودش وام می گیرد و البته این مورد در نازبالش کمتر به چشم می آید چه قضاوتی می کند و چه تاثیری می گیرد؟ احتمالا کتاب را بدهم یکی از پسرعمه ها بخواند.

15. رمزِ موفقیت در فکر نو است.

16. کتاب لحظه هایِ سینمایی هم کم ندارد، از جمله جایی که ساعت بوسیله ی خانم دکتری که پدربزرگِ پهلوان اش سال ها قبل ساعت را بالا برده برای تعمیر پایین آورده می شود: «خانم دکتر طنابی را دور ساعت انداخت، پشتش را کرد به ساعت، دو سر طناب را روی سینه اش سفت کرد، نعره ای زد که شهرک لرزید و بعد با یک تکان ساعت را از جا کند. خانم دکتر از پله ها پایین می آمد و ساعت بزرگ را مثل پر کاه روی پشت و گردن داشت.»

یک لحظه این صحنه را وسطِ یک فیلم تجسم کنید.

17. من رفتم کپه ام را بگذارم.

نازبالش- هوشنگ مرادی کرمانی- انتشارات معین- 160 صفحه- دو هزار و هفتصد تومان

Advertisements

یک دیدگاه برای ”یک نازبالش و کمی گرد و خاک

  1. همه ی چیزهایی که نوشتی، یکطرف. اون جمله ی «این برایِ من که دنبالِ بلیت بودم که بیام تهران یعنی کابوس» هم یکطرف. یه جوری نوشتی انگار همه ی ما داریم از تهران این پست رو می خونیم!!! حالا هی یه کاری بکن که موطن پرستی من رو تهییج کنی !!!
    چرا هومن دیروز که تولدش بود، موبایلش رو جواب نداد؟
    امان از این گرد و خاک. پاک برنامه ی زندگیمون رو ریخته به هم. فکر کن توی یه کافی شاپ شلوغ یه میز رزرو کرده باشی که یه روز عصر رو با خانواده ت دور هم باشین و یک موفقیت تازه رو جشن بگیرین. از سر کار میای و بعد از یه استراحت کوچولو، با بوی خاک بیدار میشی . کاشف به عمل میاد که تا انتهای هفته نمی تونی این برنامه رو با خانواده ت پیاده کنی. چه می کنی؟ یعنی، من چه کردم؟ همونجا توی خونه، اسپرسو درست کردم و دور هم بودیم.

    ولی کلاً «لعنت به مسوولینی که پیگیری این مسأله رو رمتباً پشت گوش میندازن»

  2. خاک دیروز افتضاح بود . اون همه گرما با خاک یعنی فاجعه . کلا تابستون اهواز یعنی خونه نشینی . حساب کن سیامک (پسرعموم ) بیچاره تو این هوا دیروز از تهران اومده ماموریت . من نمیدونم ما چرا داریم تو این خراب شده زندگی میکنیم ؟
    خبرهای مهم رو اخبار یا نمیگه یا دیر میگه . خبر اسقبال 63 درصدی توایلام رو به سرعت میده ولی خاک رو نه . تازه دمای هوا رو هم همیشه نادرست اعلام میکنن .
    با شماره 15 موافقم به شدت .
    با 17 هم مخالفم . دور از جون . چرا به خودت بد و بیراه میگی آخه ؟

  3. از این هوای اهواز خیلی شنیده ام این روزها. یعنی قرار نیست فکری برایش بکنند؟
    ولی خودمونیم ها این هوا واسه ما خیلی هم بد نیست ما هی ÷ستهای خوشگل ازت می خونیم

    • چندین سالِ که قراره کاری بکنند و چون احتمالا فهمیدن که در صورت انجام هر کاری من دیگه نمی تونم پستِ این جوری بنویسم فعلا دست نگه داشتن! 😉

    • چندین سالِ که قراره کاری بکنند و چون احتمالا فهمیدن که در صورت انجام هر کاری من دیگه نمی تونم پستِ این جوری بنویسم فعلا دست نگه داشتن! 😉

  4. به تصور من مرادي كرماني داره با بخش نوجوان وجود نسل ما و بزرگترهانمون حرف ميزنه.اون تاثيري كه روي ماها داشت روي نوجووناي امروزي نداره.لا اقل تا جاييكه من ميدونم.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s