شبی عالی برایِ سفر به چین

یک- تمام آن روز خسته بودم، یک جور بی حوصلگی طاقت فرسا. به خاطر آن احساس مزخرف به خودم گیرمی دادم. چون خسته بودم، و وقتی خسته ای به تمام چیزهای مسخره فکر می کنی. دیدم دارم فکر می کنم که این منصفانه نیست که شب زود خوابیده باشم و به خاطرش تنبیه شوم. می توانستم تا ساعت سه ی نصفه شب در حالی که مارتینی می خوردم و چراغ کنار تختم روشن بود بیدار بمانم. نه کاملا بیدار، ولی منظورم را که می فهمی.

دو- قبل از این که به تلویزیون بیایم فکر می کردم مردم مرا برای این دوست دارند که در زندگی شخصی ام به اندازه ی کافی موفق نبوده ام. اما وقتی به تلویزیون رفتم و آدم معروفی شدم هیچ چیز تغییر نکرد، تعداد دوستانم نه کمتر شد و نه بیشتر، برای مدتی فکر کردم علاقه شان به من به خاطر آن است که حالا خیلی موفق هستم، خیلی کارها انجام داده ام، مصاحبه های جالبِ فراوان با آدم های جالب، که برایش زحمت کشیده ام. اما طولی نکشید که متوجه شدم دلیلش آن هم نبوده. فهمیدم مردمی که نمی خواستند با من سروکاری داشته باشند هنوز هم نمی خواستند، برای شان فرقی نمی کرد چه کارهایی کرده ام یا نکرده ام. فقط به خاطر این بوده که من من بودم و آن ها آن ها.

سه- تازگی ها در روزنامه داستانی درباره ی یک هنرپیشه خوانده بودم، از آن کسانی که همیشه در کارهای خیریه حضور دارند، خیرخواه های دو آتشه، خواندم که وقتی تشخیص و اعلام پزشکان را در مورد سرطان لنف که دور تا دور بدنش را مثل توپ در بر گرفته شنیده (مرگ در مدت سه ماه)، از خوشحالی دور اتاق بالا و پایین می پریده، جهش هایی شادمانه. گفته بود که زندگی کاملی داشته و حالا وقتش بود که مهمانی را ترک کند. علاوه بر آن نمی خواست دوستانش مجبور شوند دست از زندگی شان بکشند و از او مراقبت کنند.

چهار- باید بلند می شدم، باید آشپزخانه ی کوچک اتاقم را تمیز می کردم، به کتاب خواندن ادامه می دادم یا این که می رفتم پایین به سرسرای هتل. از ماندن کنار زخم هایم در تاریکی چیزی عایدم نمی شد. چیزی نبود که به آن فکر کنم، هیچ چیز جدید یا سودمندی نبود، فقط همان فیلم تکراری منِ خسته که به طرف پایین خیابان برفی می رفتم، چند تا آبجو می خوردم، به دخترهای گروه موسیقی لبخند می زدم، به خانه برمی گشتم. بوی او در خانه. تختِ خالی.

پنج- گفتم: «خدای من، امروز چه روز زیباییه.»

با کمی تعجب به من نگاه کرد. انگار فکرش را خوانده بودم. گفت: «یک روز عالی برای سفر به چین.»

در صندلی ام به طرف جلو خم شدم. «ببخشید، چی گفتید؟»

«این جمله ی مادرم بود. هروقت احساس می کرد روز خوبیه پنجره رو باز می کرد و می گفت: عجب، نگاه کن! امروز یه روز عالیه برای سفر به چین.»

از روی شانه اش نگاهی انداخت، خط کناری را وارسی کرد و وارد مسیر شد.

«نمی دونم چرا این حرفو می زد. ما هیچ وقت به چین نرفتیم، حتا یه بار، هرگز. شاید فقط یکی از اون جمله های عجیب و غریبیه که پدر و مادرها می گن.»

گفتم: «که آدم هرگز فراموشش نمی کنه.»

«دقیقا آقا.» ناگهان خنده ای کرد. «هیچ معنا نداره اما آدم تمام عمرش اونو به یاد می آره.»

شش- چیزی که زندگی رو غیر قابل تحمل می کنه اینه که تصور کنی همه چیز همین طور که هست باقی می مونه و ادامه پیدا می کنه. اما من به شما می گم که این طور نیست.

هفت- تازه از خواندن کتاب فارغ شده ام؛ شبی عالی برای سفر به چین. یک رمان دیگر از آمریکای شمالی که آن طور که رویِ جلدِ کتاب آمده پرفروش ترین کتاب ملی سال 2005 در کانادا هم بوده است، حالا این که کتاب ملی سال دیگر چه صیغه ای است من یکی نمی دانم. اوایلِ داستان خیلی خوب پیش می رفت ولی از یک جایی به بعد واردِ فضاهایی شد که من خیلی سر در نیاوردم. کتاب یک راویِ اول شخص دارد، مجریِ یک برنامه ی گفت و گویِ دو نفره درباره ی مسایلِ جاری و روزمره در تلویزیون که یک شب پسرش ناپدید می شود و بعد همه چیز در طولِ داستان به سمتِ بدتر شدنِ اوضاع پیش می رود، رابطه اش با زنش خراب می شود و مجبور می شود خانه اش را ترک کند و حتی کارش را هم از دست می دهد. ما بدونِ هیچ اوج و فرودی روزمرگی هایِ این آدم، هذیان ها و افکار و عقایدش، برخوردش با آدم هایِ مختلف و حتی ارتباطش در خواب با پسری که گم شده را می خوانیم و جلو می رویم. شخصیتِ رومن، راویِ داستان یک قسمت هایی از کتاب من را به یاد پدرِ رمانِ استخوان هایِ دوست داشتنی می انداخت. در کل به نظرم متوسط آمد، حالا می توانید سه هزار و پانصد تومان بدهید خودتان کتاب را بخوانید یا این که با سه هزار و پانصد تومانِ تان هر کارِ دیگری بکنید.

ولی واقعا با سه هزار و پانصد تومان چه کار می شود کرد؟ هان؟!

شبی عالی برای سفر به چین- دیوید گیلمور- ترجمه ی میچکا سرمدی- نشر چشمه- چاپ اول: زمستان 1388- 167 صفحه- سه هزار و پانصد تومان.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”شبی عالی برایِ سفر به چین

  1. با سه هزار و پانصد تومن مگر بروی همان مارتینی از نوع سگی اش را با چند تا 3500 تومن رفقا بخری و تا همان نیمه شب بیدار بمانی رفیق.

  2. شش. من هم به شما می گویم که اینطور نیست !
    هفت. با سه هزار و پانصد تومان میشه سه تا دی وی دی و یه سی دی خرید. میشه یه پیتزاپاپاس ِ کوچولو خرید. میشه یه قهوه موکا خورد توی سان سیتی. میشه باهاش یه بلیط قطار گرفت تا اراک. میشه چهار تا نمایشنامه ی چند ورقی خرید. میشه همین کتابی رو که گفتی خرید!

    نُه. در مورد استخوان های دوست داشتنی نوشتی، پایان بندی کتاب رو دوست نداشتم.انگار نویسنده همه رو سر کار گذاشت.

    • حالا بیکار هم نبودی میشه کتاب خوند، باید دنبالِ وقتای مرده بگردی که جلوی تلویزیون فقط کانال ها رو بالا و پایین می کنی و چیزی هم عایدت نمیشه!

  3. می گم… من یه دیوید گیلمور می شناسم که توی گروه پینک فلوید گیتار باس می نوازه. این دو تا دیوید با هم نسبتی دارن؟ دیوید نویسنده در مواقع بیکاری گیتار می زنه یا دیوید گیتاریست وقتی حوصله ش سرمی ره کتاب می نویسه ؟؟!!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s