ما؛ تماشاگران

1. رفته بودم کودک و فرشته را ببینم، تنها تماشاگرِ سینما من بودم و یک نفر دیگر و آن یک نفر هم از قضا فریدون خانِ جیرانی بود که برایِ نقد و بررسیِ کودک و فرشته در برنامه ی سینمایی اش، هفت در تلویزیون آمده بود فیلم را ببیند و کلی هم شاکی بود از این که چرا ذائقه یِ تماشاگرِ سینمایِ ایران این طور خراب شده که فیلمی مثلِ کودک و فرشته باید بدونِ مشتری بماند و سینما مجبور باشد یا فیلم را نهایتا برای چهار، پنج تماشاگر نمایش بدهد یا این که اصلا آن سانس را به کل تعطیل کند و بعد برایِ فیلم هایِ کمدی ای که فقط اسمِ فیلم را دارند آن طور سانس هایِ فوق العاده تشکیل بشود و یک عده تهیه کننده هم با این استدلال که این جور فیلم ها می فروشند و تماشاگر از این جور فیلم ها استقبال می کند، خیلی سریع از تولید به مصرف فیلم شبه کمدی بسازند، اکران کنند، به سود برسند و دوباره روز از نو و…

2. کنارِ گیشه ی بلیت فروشیِ سینما آزادی منتظرِ دوستی ایستاده بودم، چند تا دختر و پسرِ جوان آمده بودند که بلیت بخرند، بینِ انتخاب شیر و عسل و طلا و مس مردد بودند، آخرِ سر این طور تصمیم گرفتند که چون طلا و مس بازیگرِ معروفی ندارد -و این جا بازیگر معروف احتمالا یعنی همان چهره هایِ تلویزیونی که ظاهرا حالا حضورشان برایِ تضمینِ فروشِ هر فیلم کمدی الزامی است- پس بهتر است شیر و عسل را ببینیم.

از تعجب فقط شاخ در نیاورده بودم، فاصله ی بینِ شیر و عسل که قرار بوده یک جور بازسازیِ امروزیِ گنج قارون باشد و طلا و مس که یک فیلم ساده ی به شدت دوست داشتنی است چیزی نیست که قابل کتمان باشد و ظاهرا اغلبِ تماشاگران سینمایِ ایران بدونِ آگاهی از کیفیتِ محصولی که قرار است برایِ دیدن انتخاب کنند صرفا سینما می آیند که تفریحی کرده باشند و البته این همان تماشاگری است که دی وی دی فیلم هایِ روزِ دنیا را تویِ خانه تماشا کند و برایِ کلیشه هایِ نخ نما یِ سینمایِ کمدیِ وطنی هم سر و دست می شکند، این تناقض ها را نمی دانم چطور می شود در کنارِ هم جمع کرد.

3. باز رفته بودم طلا و مس را ببینم، چند خانم و آقایِ نسبتا جوان ردیفِ پشتیِ من نشسته بودند که انگارِ سالنِ سینما را با جایی شبیه ورزشگاه اشتباه گرفته بودند، از صحبت کردن با صدایِ بلند با موبایل وسطِ تماشایِ فیلم که بگذریم صدایِ خنده هایشان درست میان صحنه هایِ متاثر کننده یِ فیلم مثلا جایی که زهرا سادات بعد از مدت ها از بیمارستان به خانه برگشته و می خواهد برایِ بچه ها ماکارونی درست کند و دچار حمله می شود یا صحنه ای که زهرا سادات با شرم به سید می گوید که اختیارِ خودش را ندارد و فرش نجس شده داشت کلافه ام می کرد، وقتی هم فیلم تمام شد و صدایِ دست هایِ یک عده از تماشاگران که از فیلم خوشِ شان آمده بود بلند شد، این چهار نفر با صدایِ بلند خطاب به بقیه ی تماشاگران این طور می گفتند: «این چی بود؟ بی سر و ته… دست زدن واسه ی چیه؟»

تماشاگرِ سینمایِ ایران هنوز آدابِ دسته جمعی فیلم دیدن در سالنِ سینما را نمی داند، انگار که خیلی هایشان نه به صرفِ شرکت در یک تجربه ی جمعی که صرفا برایِ آرام کردنِ بخشی از عقده هایِ فروخورده شان آمده اند. تماشاگر سینمایِ ایران نمی داند که اگر به هر دلیل از فیلمی خوشش نیامد خیلی راحت می تواند بدون مزاحمت برایِ دیگران از سالنِ سینما بیرون برود، صرفا برایِ خندیدن به سینما می آید و اگر لازم باشد به ترکِ رویِ دیوار هم می خندد. برایِ تماشاگری که هنوز معیار و محکی برایِ انتخاب و تماشایِ فیلم ندارد چطور می وشود از ذائقه و سلیقه حرف زد؟

Advertisements

یک دیدگاه برای ”ما؛ تماشاگران

  1. متاسفانه سینمای ما رو به نابودی است و روز به روز هم بدتر می شود. تنها فیلم ایرانی که تازگیها دیدم و خوشم آمد آواز گنجشک ها بود که بنظرم فیلم پر محتوی و دوست داشتنی بود. هر چند از نظر تکنولوژی فیلم سازی خیلی عقب هستیم ولی لااقل می توانیم به فیلمنامه نویس های خوب میدان دهیم تا لااقل داستان ها مزخرف و جلف نباشد.

    • اتفاقا برخلاف عقیده ی بعضی دوستان من اعتقاد دارم که هنوز هم فیلم خوب ساخته می شود ولی همین فیلم ها بین خیل فیلم های آبکی و بازاری اصلا دیده نمی شوند!

  2. حالا از اون نره‌خرهای نفهم گذشته، هیچ وقت نفهمیدم این خانواده‌ها با چه تصوری راجع به سینما، بچه‌ی شیرخوار با خودشون میارن تو سالن.
    هیچی به اندازه‌ی وق مداوم یه بچه‌ی گشنه یا شاشو یا خواب‌آلود وقتی تو سینمام حال منو خراب نمی‌کنه…

    • اتفاقا رفته بودیم طهران، تهران رو ببینیم این اتفاق افتاد، نمی دونم چطوری فکر کرده بودن که همچین فیلمی می تونه واسه چند تا بچه مناسب باشه.

  3. من زمان دیدن طلا و مس بقدری غرق فیلم شده بودم که غیر از صدای گریه ی خودم هیچی نمیشنیدم.
    یه چیزی بهت بگم که بخندی: جهت تعديل اوضاع روحي و البته با شناخت قبلی از فرزاد مؤتمن، رفته بودم فیلم پوپک و مش ماشالله.يه آقایی که به فاصله ی کمی از من نشسته بود، مدام میگفت:»چرا نمی خندید؟این یه فیلم کمدیه دیگه. باید بلند بخندید قاه قاه قاه» . دیدی تو رو خدا چه آدمهای عجيبی پیدا میشن ؟! مگه گذاشت یه کلمه از فیلم رو بفهمم . البته چيز خاصی برای فهمیدن نداشت ولی خُب .

  4. یه روز 40 دقیقه ای کنار گیشه ی سینما ازادی منتظر دوستام بودم. من زودتر رفته بودم بلیط بگیرم.فیلم تنها دو بار زندگی می کنیم که چقدر هم فیلم خوبی بود!
    از قضا سه شنبه هم بود و سینما ازادی شلوغ، آدمای مختلفی میومدن، اکثرن هم زوج بودن.یادم نیست چه فیلمایی رو پرده بود، ولی بیشتر فیلما گیشه ای و کمدی بود، یه پسر و دختری اومدن، گفتن چه فیلمی دارین؟! مسئول بیلیط اسم یکی دو تا فیلم رو آورد و گفت اینا شروع شدن و نیم ساعتشون گذشته و فیلم سانس بعدی رو هم گفت.پسره گفت خب یکیش رو بده! خانم بلیط فروش گفت خب شما انتخاب کنید که کدوم فیلم؟! دختره یه نگاهی به پوسترا کرد گفت خب بریم این، پسره به خانم مسئول یه فیلم دیگه گفت، دختره داد زد که نه خانم اون یکی فیلم! پسره تازه یادش اومد که اشتباه گفته، گفت خب اون رو بدین! خانم مسدول گفت 40 دقیقه ش گذشته ها، گفت اشکال نداره بدین بلیطشو!
    خلاصه اون روز چندتا صحنه این مدلی دیدم و فهمیدم درصد زیادی از جماعت سینما روئه ما همینان! این شکلی می رن سینما!

    • بله، این قدر این جوری دیدم که کلا دیگه عادی شده…
      ضمنا تنها دو بار زندگی می کنیم هم فوق العاده بود، حس خوبی داشت دیدنش!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s