سکوت

وقتی می رویم خود را روانکاوی کنیم، به ما می گویند که باید از نفرت شدید به خودمان پرهیز کنیم. اما برای آزادی مان از این نفرت، برای آزادی مان از احساس گناه، از احساس وحشت، از سکوت، به ما القا می شود که طبق خواست خود زندگی کنیم. خود را به دست غریزه مان بسپاریم و از لذت ناب مان پیروی کنیم، از زندگی مان انتخاب نابی داشته باشیم. اما انتخاب نابی از زندگی، به معنای زندگی کردن طبق خواست خود نیست، زندگی علیه خواست خود است. برای این که همیشه قدرت انتخاب به انسان داده نشده است، انسان نه زمان زادنش را انتخاب کرده است، نه چهره اش را، نه والدینش را و نه کودکی اش را. انسان ساعت مرگش را هم معمولا انتخاب نمی کند. انسان چاره ای جز پذیرفتن چهره اش ندارد. همان طور که چاره ای جز پذیرفتن سرنوشتش ندارد. تنها انتخابی که برای او مجاز است، انتخاب بین خوبی و بدی است. بین درستی و نادرستی؛ واقعیت و دروغ.

آن هایی که پیش شان می رویم تا روانکاوی شویم، چیزهایی به ما می گویند که به درد نمی خورد. چون که متوجه مسئولیت معنویِ مان و تنها انتخابی که در زندگی مان مجاز است نیستند. آن کس که رفته است تا خود را روانکاوی کند، خوب می داند چطور آن فضایِ آزادیِ زودگذری که برای زندگی طبق لذت ناب مان از آن برخوردار می شده است، فضایی رقیق، غیر طبیعی و نهایتا غیر قابل تنفس بوده است. معمولا این عیبِ سکوت که عصر ما را مسموم می کند، با یک نقل قول همگانی بیان می شود: «مزه ی گفتگو از بین رفته است». این اصطلاحی عبث و بیهوده از چیزی واقعی و غم انگیز است. با گفتن «مزه ی گفتگو»، ما چیزی نمی گوییم که برای زندگی کمک مان کند، بلکه امکان رابطه ی آزاد و معمولی بین انسان ها را کم داریم و تا آن حد کم داریم که برخی از ما برای شناخت این محرومیت، خود را هلاک کرده است. سکوت هر روز قربانی هایش را درو می کند. سکوت بیماری کشنده ای است.

فضیلت های ناچیز- ناتالیا گینزبورگ- ترجمه ی محسن ابراهیم- انتشارات هرمس

Advertisements