دختر پرتقالی

خواندنِ دخترِ پرتقالی لذتِ خواندنِ دنیای سوفی یا راز فال ورق را ندارد، کلِ روایتِ داستان بهانه ای است برایِ رسیدن به یک سوال. داستان این طور شروع می شود: «پدرم یازده سال پیش از دنیا رفت. در آن زمان من چهار سال بیشتر نداشتم و در خواب هم نمی دیدم که روزی بتوانم دوباره با او ارتباط برقرار کنم.»

جرج اُلوایِ پانزده ساله نامه ای از پدرش دریافت می کند که زمانی که جرج چهار سال بیشتر نداشته به بیماریِ لاعلاجی مبتلا شده و قبل از مرگ در نامه ای برایِ پسرش از آشنایی با دخترِ پرتقالی و بعد شور و حالِ عجیب اش برایِ زندگی کردن می گوید، در حالی که یک دفعه و به طورِ ناگهانی باید از زندگی بیرون برود. تقریبا بیشتر از نیمی از روایتِ کتاب شرحِ ملاقات هایِ تصادفیِ پدر جرج با دختر پرتقالی است که در هر بار ملاقات پاکتِ بزرگی پر از پرتقال به همراه دارد و در هر ملاقات هم راوی درباره ی ماهیتِ دختر پرتقالی حدس هایی می زند و خیال بافی می کند، آخرِ سر به جایی می رسیم که مشخص می شود دختر پرتقالی همبازیِ دوران کودکیِ پدر جرج بوده و ماجرایِ ازدواج شان و بعد به دنیا آمدنِ جرج را می خوانیم.

تا این جا نزدیکِ صد و سی صفحه از صد و نود صفحه ی کتاب را خوانده ایم و جز ماجرایی سرکاری و کلی خیال بافی چیزی نصیبِ مان نشده، تازه این جاست که یوستاین گوردر حرفِ اصلیِ کتاب را از زبان پدر جرج مطرح می کند: «اگر در آستانه ی زندگی بودیم و حقِ انتخاب داشتیم که برایِ یک بار زندگی بر رویِ کره زمین را حتی برایِ سال هایِ کوتاهی تجربه کنیم و بعد باید زندگی را ترک می کردیم چه تصمیمی می گرفتیم؟آیا زندگی در این کره خاکی را انتخاب می کردیم یا اصلا در این بازی شرکت نمی کردیم؟»

اشکال این جاست که داستانی که گوردر برایِ بیانِ پرسشِ اصلیِ کتاب انتخاب کرده عمق و غنایی ندارد و با حاشیه روی هایِ بی دلیل آن طور که باید خواننده را درگیر نمی کند، وقتی هم سوالِ اصلی را مطرح می کند خیلی سطحی با آن روبرو می شود و پاسخی در این حد می دهد که اگر به دنیا نمی آمدیم هیچ وقت خورشید را نمی دیدیم یا مثلا به آسمان پرستاره نگاه نمی کردیم و…، در حالی که تمِ اصلیِ داستان، زندگی با آگاهی از این که مرگ هم در راه است پرداختِ ظریف تر و پر قدرت تری را طلب می کرد. در طولِ داستان رویِ چند نکته تاکید می شود؛ یکی این که زندگی شبیه یک افسانه است که باید قواعدش را حتی به اجبار رعایت کنیم، دوم علایم و نشانه هایی که در گوشه و کنار این افسانه به چشم می خورند و باید قادر به تشخیصِ شان باشیم و سوم رابطه ی بین پدر و فرزند است که در دنیای سوفی و راز فال ورق هم رویِ آن تاکید می شد و این جا در قالبِ نامه ی پدر جرج حتی پس از مرگ پدر هم ادامه پیدا می کند.

دختر پرتقالی- یوستاین گاردر- ترجمه ی مهوش خرمی پور- کتابسرای تندیس- چاپ اول 1385- دو هزار تومان.

پی نوشت: راستش دیشب دراز کشیده بودم و زل زده بودم به سقف داشتم به سوالی که جنابِ یوستاین گوردر مطرح کرده بود فکر می کردم، موبایل ام کنارِ دستم بود، برداشتم و تایپ کردم که وقتی در معرضِ یک بازی جمعی قرار می گیریم، اگر به هر دلیل نخواهیم واردِ جریانِ بازی بشویم آسان ترین راه حل این است که به بهانه ی بلد نبودنِ قواعدِ بازی تماشاگرِ صرف باقی بمانیم در این صورت اگرچه هیچ لذتی بابتِ برد احتمالیِ مان نخواهیم داشت، هیچ دلهره و عذابی هم بابتِ باختِ احتمالی نداریم. فقط اگر بازی را جدی بگیریم…

این جا آنجایی است که آدم خودش را زیادی تحویل می گیرد.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”دختر پرتقالی

  1. من قطعاً زندگی رو انتخاب می کردم در همین کرۀ خاکی .
    هم داستانش رو تعریف کردی و هم سؤال و جواب اصلی و هم اینکه غیر مستقیم گتی نخونیمش !

    • فقط سعی کردم معرفی کنم، انتخاب با شماست ولی اگر بخوام از یوستاین گوردر کتابی برای خوندن پیشنهاد کنم قطعا دنیای سوفی و راز فال ورق رو پیش نهاد می کنم نه دختر پرتقالی رو

  2. من اگر به انتخاب خودم بود نمي اومدم!ترجيح ميدم تماشاگر هم نباشم.
    و اين كه به نظرم ديگه الان و تو اين نمي تونم از يوستين گوردر بذت ببرم…احساس مي كنم كه كتاباش به درد همون موقع ها مي خورد كه دبيرستاني بودم…سطحش بالاتر از اين نيست!

  3. من با يك ترجمه ي ديگر خوندم كه يادم نيست نام مترجمش رو اما دختر پرتقال فروش ترجمه كرده بود…خيلي زيبا بود يادمه 3 تا ازش گرفتم و كادو دادم نمي دونم چرا با وجود اون كه مرد داستان فروش و راز فال ورق و دنياي سوفي رو ازش خونده بودم و قوي تر بودن بهم چسبيد اون روز…
    شاه مات هم كتاب جالبيه جالب خلاصه كرده تمام نوشته هايش را درين سالها….

  4. با پی نوشتت موافقم . از یوتسن گودر راز فال ورق رو خیلی دوست ندارم . شاید هم ترجه من بده . باید مال هومن رو بخونم .

  5. 😦 سوتي دادم فكر كنم اسمش اين نبود…ببخشيد.با يك چيز ديگه قاطي كردم…:-(
    اما خوندمش
    اين هم بابت منحرف كردم اذهان عمومي از سوتيم
    اين عكس رو پريروز گرفتم توي پارك پشت دانشگاهمون 🙂

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s