صبح تا شب این شده کارم…

از اولِ هفته دارم دور می ریزم؛ جزوه هایِ دوره ی لیسانس، کتاب هایی که یا مدت ها نخوانده یک گوشه مانده بودند یا خوانده بودم و ازشان سر درنیاورده بودم، شماره هایِ قدیمیِ همشهریِ جوان که یک زمانیِ خواندن اش حسِ خوبی داشت، آرشیو روزنامه هایی که از دوم خرداد به این طرف جمع کرده بودم و کاغذ هایِ شان کم کم زرد شده بود، خرت و پرت هایی که جمع کرده بودم و تویِ سوراخ سنبه هایِ اتاق چپانده بودم.

دارد از حجمِ این اتاق کم می شود.

رفته بودم انقلاب دنبالِ کتابِ سری های زمانی، مدت هاست دیگر هیچ حسی نسبت به کتاب فروشی هایِ انقلاب ندارم و جز هر از گاهی برایِ خریدن کتاب هایِ درسی آن حوالی پیدایم نمی شود. ویژه نامه های نوروزی را چیده اند جلوی دکه ی روزنامه فروشی. کِی بود اولین بار که ویرِ مجله خواندن سراغ ام آمد؟ اصلا کی بود که آخرِ هر سال شروع کردم به جمع کردن ویژه نامه هایِ نوروزی؟ تیتر ها را نگاه می کنم، از آن طرفی ها یکی تیتر زده سالِ وحدت و حماسه، یکی تیتر زده رمز عبور، یکی مردم را به عنوانِ چهره ی سال انتخاب کرده است. سالنامه ی سیصد صفحه ای روزنامه بهار هم درآمده، قیمت اش را نگاه می کنم… پانصد تومانی را جلویِ دکه دراز می کنم و می گویم: «بهار… بهار برداشتم.» می خندد و می گوید: «باورت نمیشد یک روز روزنامه ی پنج هزار تومانی هم چاپ بشه، نه؟» پنج هزار تومان… قیمت را اشتباه دیده ام، پول هایِ ته جیب ام را نگاه می کنم، کم دارم و روزنامه را دوباره سرجایش بر می گردانم.

باقیِ ویژه نامه ها را نگاه می کنم، چلچراغ… همشهری جوان… صنعت سینما… رویش… نسیم هراز… فعلا حسِ خواندن شان نیست، بعدا هم می شود از گوشه و کنار پیدا شان کرد. ویژه نامه ی پارسالِ اعتماد، ویژه نامه ی دوسال پیش شهروند امروز هنوز نیمه خوانده مانده اند، باید بگردم و پیدا شان کنم.

آدم هایِ تویِ خیابان انگار که با هم مسابقه گذاشته اند و این روزهایِ آخر نباید از هم دیگر عقب بیفتند. دارم با خودم فکر می کنم هفته ی بعد مگر فرقی با این هفته که دارد تمام می شود یا هفته ی قبل یا قبل ترش دارد؟ می شود تویِ این مسابقه شرکت نکرد؟ می شود تن نداد به این شادیِ مصنوعیِ بی دلیل که انگار می خواهند به تو تزریق کنند؟ به این همراه شدنِ هر ساله با جمع؟ وقتی خسته ای و هیچ چشم انداز بهتر شدنی جلویِ رویت نمی بینی؟

نشسته ام تویِ اتاق برج جی جی بالارد را می خوانم، صدای مامان از آشپزخانه می آید: «یکی بیاد این سبزه ها را ببره توی بالکن آفتاب بهشون بخوره.» آفتاب کفِ بالکن پهن شده، سبزه هایِ مامان بلند شده اند، یکی یکی سبزه ها را کفِ بالکن می چینم.

هوایِ این روزایِ آخرِ اسفند جون میده واسه ی شلنگ تخته انداختن تویِ خیابون، واسه ی بودن، واسه ی زندگی کردن ولی کاش میشد از پوچ بودنِ این روزا فرار کرد. وقتی مدام بهت میگن صبر، صبر، صبر داشته باش، همه چیز بهتر میشه… وقتی می بینی همه چیز داره مسیرِ معکوس رو با سرعتِ تمام طی می کنه، با خودت فکر می کنی بهتر میشه واقعا؟ میرسه روزی که من این بهتر شدن رو با چشم های خودم ببینم؟ اصلا حس کنم این بهتر شدن رو؟

دیشب داشتم خواب می دیدم، خوابِ سیاه و سفید که تویِ باغ آتش روشن کرده ایم، آش رشته می خوریم، صدایِ موسیقی می آید، از رویِ آتش می پریم، چند نفر شاملو می خوانند. روی یک صفحه ی بزرگ جلویِ رویمان نوشته اند: «سرخی تو از من… سرخی تو از من… سرخی تو از من…»

یک دفعه دود بلند می شود و پشتِ سرش باران شروع می کند به باریدن.

دل خوش سیری چند؟

Advertisements

یک دیدگاه برای ”صبح تا شب این شده کارم…

  1. 1-هفته ي پيش بود انگاري كه انقلاب رفتم كه كتاب هاي تست و…بخرم…خاطره ي شيريني برام ساخته شد.ميون اون همه آدم قامت كشيده ي استادم رو ديدم سريع رومو برگردوندم داد زدم سلاااااااام (الهي بميرم) استادم يكه خورد وايساد آدم ها ميومدن ميرفتن به ما طعنه مي زدن
    2-خوش به حالتون كه سفرتون سبزه داره…:-( مادر من اعتقاد به سبزه نداره.چون خاطره ي بد داره يك سال سبزه چپ ميشه رو سفره بعد يكي ميميره ديگه مي ترسه سبزه سبز كنه!!!
    3-تا پارسال بيشتر روزنامه و مجله مي خوندم…كلن ديگه روي آوردم به كتاب و با تنهايي خودم سر كردن و لذت بردن
    4-دل خوشي ها كم نيست رفيق من امروز براي نمي دونم چندم شازده كوچولو رو گوش دادم دلم خوش شد 🙂

  2. داشتم مطلبت رو می خوندم . خوشم اومده بود و یاد خودم و دو کارتن کتابهایی افتادم که قرار بود بفروشیمشون . گذاشته بودم توی ماشین که سر فرصت ترتیبشون رو بدم . پدر گرامی حوصله اش سر رفت . برد و گذاشتشون پیش یه دست فروش کتاب و اومد خونه . همین جوری خشک و خالی . داشتم می خوندم که رسیدم به این جمله ات «کاش میشد از پوچ بودنِ این روزا فرار کرد» !!!!!! بابا عیده . بیا و این آخر سالی توبه کن که دیگه از این کلمه ی «پوچ» استفاده نکنی . آدم حالش گرفته می شه به خدا .

  3. به قول یکی از همین ویژه نامه های نوروزی:»یک واپس گراآرزو میکندکاش میشد همان سال کهنه ی پاخورده را رفو کرد و دوباره با آن زیست هر چه باشد از رویارویی با یک سال نو بدون گارانتی آب بندی بهتر است»به نظرم واقعیت اینه که مردم بی خودی تو این روزای آخر خودشون رو به این ور و اون ور میکوبند.و بیخود تر اینکه خیلی اشتباهه که 20 روز رو میگیرن تعطیل میکنن.

  4. عيد كه آمد
    فكري براي آسمان تو خواهم كرد
    يادم باشد روزهاي آخر اسفند
    دستمال خيسي روي ستاره هايت بكشم
    و
    گلداني كناره ماهت بگذارم.
    زندگي هميشه كه اين جور پيچ و تاب نخواهد داشت
    بد نيست گاهي هم دستي به موهايت بكشي
    و با درخت و باغچه صحبت كني
    پنهان نمي كنم كه پيش از اين سطرها
    «دوستت دارم»را مي خواسته ام بنويسم
    حالا كمي صبر كن
    بهار كه آمد
    فكري براي آسمان تو
    و سطرهاي پنهاني خودم خواهم كرد
    كمي صبر كن…شايد هنوز هم بتوان به چشم ديگري خيره ماند و
    سبز شد
    در بهار نفسي چاق
    در تابستان دلي قبراق
    در پاييز چشماني براق
    و در زمستان آغوشي بي فراق براي هم آرزو كنيم

    حافظ موسوي

    صاحب تجربه هاي آزاد دوست داشتم اين شعر رو تو بلاگت ببينم 🙂 خيلي دوستش دارم

  5. حال کردن با این پستت مسعود . خداییش خیلی زندگی بیمعنیه . خیلی .(ترسیدم بگم پوچ شر کیمیابگیرتم ). ولی خب باید زندگی کرد . البته به قول شاملو فقط نفس میکشیم .
    دیروز اهواز تقریبا حکومت نظلمی بود . کلا همه جا رو تعطیل کرده بودن . با این همه مامور از ساعت 9 ملت ریختن تو خیابونهای کیانپارس . هر خیابونی که مامورها میرفتن مردم میرفتن یه جای دیگه . دیگه نمیشه این ملت رو کنترل کرد . باورکن . کمی امیوار باش . هرچند که خودم هم دست کمی از تو ندارم .

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s