روی ساعتِ بهار

مادرم که به نظرم یکی از فرشته های زمینی بود همیشه نزدیک سال تحویل که می شد می گفت: «مواظب باش کارهای خوب بکنی و تمیز و با ادب باشی چون در لحظه تحویل سال آدم هر جور که باشد تمام اون سال همون جوره.» من هیچ وقت نتونستم بفهمم که این ها چه ربطی به هم داره تا این که بالاخره یک سال معنی این حرف رو فهمیدم. پشت خانه ما یک ساختمان خرابه بود.

«سال چه جوری تحویل میشه؟»

«وقتی زمین یک دور دور خورشید بگرده، سال تحویل میشه. مثل این که 365 روز و شب طول بکشه تا تو از در خونه بری بیرون برسی به بازارچه شیخ هادی، از اون جا بری تا خیابون شاهپور اون جا برسی به کوچه خدایار، تا ته کوچه بیای و دوباره برسی به در خونه ی خودمون.»

منِ پنج شش ساله فکر کردم وای چه راه طولانی ای. بیچاره زمین چقدر کارش سخته و چقدر خسته میشه. صد برابر از من بزرگتر و سنگین تره و باید همه خونه ها و همسایه ها و فامیل ها و حتی آمریکا رو هم که خیلی دوره و عموی من هم توشه و تمام ساختمون ها و ماشین ها رو با خودش ببره دور بزنه و دوباره برگرده در خونه اش!

بله پشت خونه ما یک ساختمان خرابه بود. طبق معمول هر سال چندین روز مانده به تحویل سال مادرم با کمک دوستش بدری همه خونه رو می تکوندند. یک روز از پنجره یکی از اتاق های پشتی متوجه این ساختمان خرابه شدم و مردی را دیدم با سر و وضع به هم ریخته و لباس پاره پوره که مشغول به کار است و آجرهایی را از یک طرف به طرف دیگر می برد. مادرم می گفت: «تا سال کهنه است باید این خونه تکونی تموم بشه و گرنه تا سال دیگه خونه و زندگی همین جور کثیف و نامرتب باقی می مونه.» وقتی آن مرد را دیدم و همین جوری خیال کردم اسم اش «احمد آقا» است، فکر کردم او هم دارد کارهایش را می کند که تا سال نو می شود همه جا مرتب باشد. همین طور احمد آقا را زیر نظر داشتم و کارهایِ او را با مادرم مقایسه می کردم. فقط نمی فهمیدم که او چه موقع خستگی در می کند و چه کسی به او چای و ناهار و شام می دهد و کجا می خوابد؟ کارها ادامه داشت تا یک شب مادرم اعلام کرد که: «این راهرو که شسته بشه دیگه کارها تموم میشه و باید به حمام عید بریم.»  طرف هایِ آخر شب بود که تر و تازه از حمام عید که باز من فرقش را با حمام هایِ دیگر نمی فهمیدم بیرون آمدیم و من زیر خروارها پتو و لحاف و روسری و ژاکت خوابیدم. صبح که بیدار شدم سراغِ احمد آقا رفتم. با کمال تعجب دیدم برعکس مادرم نه تنها حمام عید نرفته و لباس تمیز نپوشیده بلکه هنوز کارهایش هم تمام نشده و هم چنان با همان حالت آرام و بی خیال از همه جا مشغول جا به جا کردن آجرهاست. «مامان کی سال تحویل میشه؟» ، «سه ساعت دیگه.» پیش خودم فکر کردم پس کار احمد آقا کی تموم میشه؟ کمی خیالم راحت شد چون یاد بردارم افتادم که دیشب به خاطر این که هنوز گنجه اش را مرتب نکرده بود حاضر نشد به حمام عید برود. مادرم وسایل سفره هفت سین، شام شب عید و روز عید و فردای عید و…. را آماده می کرد و من هم کمک هایی می کردم. پدرم هم چنان در اتاق خودش بود و طبق معمول مادرم می گفت که «پدر دارد چیز می نویسد، ساکت باشین.» و من تا آن موقع هنوز نفهمیده بودم که این چیز چیه؟ البته تا مدت ها بعد هم نفهمیدم چرا پدرم تنها کاری که می کنه اینه که در اتاقی بشینه و چیز بنویسه و هم حالا هم می باید چیزهای عید رو زودتر بنویسد و تحویل بده. بوی ماهی سفید عید تمام خانه را پر کرده بود. مادرم مدام به برادرم اصرار می کرد که عجله کند چون دیگر چیزی به تحویل سال نمانده بود. خیلی نگران بود که مبادا لباس کثیفی از سال کهنه نشسته بماند. «مامان کی سال تحویل میشه؟» ، «یک ساعت و نیم دیگه.» پیش خودم تمرین می کردم که حرف مادر رو گوش کنم و سر سفره هفت سین چیزهای خوبی بگویم که تا آخر سال همان ها را بگویم. اگر یک دفعه عطسه یا سرفه ام گرفت چی؟ اگر حرف مادرم درست باشد باید تا آخر سال گلودرد بکشم و شیرینی نخورم. برادرم اعلام کرد که کارش تمام شده و می خواهد به حمام برود. با عجله به اتاق پشتی رفتم. نخیر مثل این که کار احمد آقا تمومی نداره. مادرم مشکوک شده بود که نکند رفت و آمد من به اتاق پشتی برای دست برد زدن به شیرینی های عید باشد. «دخترم چه کار داری همه اش میری اون اتاق و می آیی؟» برادرم در حالی که طشتِ لباس هایِ شسته شده اش را به طرفِ حیاط می برد تا آویزان کند از حمامِ عید بیرون آمد. «مامان کی سال تحویل میشه؟» ، «وای کلافه شدم وقتی عقربه ها به این جای ساعت برسه.» چند سال بعد بود که فهمیدم اونجای ساعت یعنی یک ربع به ساعت یک بعدازظهر. کم کم داشت گرسنه ام می شد و شروع به نق زدن کرده بودم. «اگر بداخلاقی کنی تا آخر سال بداخلاق میشی ها.» برای باخبر شدن از حال احمد آقا که آیا او هم گرسنه است یا نه، پشت پنجره رفتم و باز همان حالت و رفتار قبل را از او دیدم. یعنی مرد به این گندگی نمی داند که اگر لباسش را نشورد و حمام عید نرود تا آخر سال چه بلایی سرش می آید؟ صدای رادیو بلند شد که: «در این دقایق پایانی سال به یک شعر زیبا گوش کنید…» و صدای مادر بلند شد که «زود باشین بیاین سر سفره.» حتی پدرم با لباس تمیز و مرتب و سر شانه کرده از اتاقش بیرون آمده بود تا سر سفره بنشیند. ساعت را نگاه کردم، پشت پنجره رفتم. باز احمد آقا مشغولِ کار بود. خدایا چه کار می کند که من نمی فهمم. سال دارد تحویل می شود. پس سفره اش کجاست؟ زنش چرا نمی یاد صداش کنه؟ بچه هاش چی؟ صدای مادر بلند شد و پر از نگرانی بود: «دم سال تحویل این قدر آدمو حرص ندین، بیاین دیگه.» دویدم پهلوی مادرم که قرآن به دست و اشک به چشم، زیر لب چیزهایی می گفت و به اطراف فوت می کرد. پدرم حالتی داشت که من از آن سر در نمی آوردم و برادرم هم لابد در فکرهایی بود. صدای رادیو می آمد: «همه با هم دعا کنیم تا سالی پربرکت و سرشار از…» دلم خیلی شور می زد. خیلی آهسته که توجه کسی را جلب نکند بلند شدم و به اتاق پشتی رفتم و به سرعت پشت پنجره دویدم. دلم می خواست شیشه رو بشکنم و سرش فریاد بزنم. احمد آقا تکه چوبی دستش بود و با خونسردی زیاد داشت جایی رو می کند. صدای مادرم آمد: «گلی» . به طرف هفت سین دویدم. ساعت را نگاه کردم. به آن جای ساعت فقط یه ذره مونده بود. با آخرین امید به طرف پنجره دویدم. هیچ فایده ای نداشت، انگار احمد آقا اصلا خبر نداشت که چه اتفاقی دارد می افتد. ولی مگه میشه؟ همه می دونن، چطور اون نمی دونه. «گلی چه خبره؟ چرا ورجه وورجه می کنی بگیر آروم بشین.» دست مادرم را گرفتم. صدای رادیو آمد «یا مقلب…» و کلماتی که باز من نفهمیدم چیه. بعد «آغاز سال یک هزار و …» و بعد صدای هورای من و دست زدن همگی، آهنگ شاد رادیو، گریه مادر، لبخند پدر، زنگ تلفن خواهر، دویدن من به طرف پنجره و چهره بی تفاوت احمد آقا که هم چنان خیلی آرام داشت با جایی ور می رفت. طفلکی اگر حداقل ساعت یا رادیو داشت می توانست بفهمد که دنیا چه خبر است. عید دیدنی رفتن ها و عیدی گرفتن و شیرینی عید خوردن و سینما و دشت و صحرا رفتن ها نگذاشت بفهمم که بعد از چند روز یاد احمد آقا افتادم. وقتی پشت پنجره رفتم و او را با همان لباس پاره پوره و صورت نشسته و مشغول ور رفتن با خاک و خل دیدم، تازه فهمیدم که چقدر مادرم راست می گفته و تازه معنی حرف او را فهمیدم! بالاخره بی توجهی احمد آقا به حمام شب عید کار دستش داده بود و حالا که چندین روز از سال نو می گذشت می دیدم که او با همان سر و وضع کهنه مشغول همان کارهاست. راستی هیچ کس را نداشت که چیز به این مهمی را به او بگوید؟ ماه ها گذشت و کم کم توجهم از پنجره گرفته شد و دیگر احمد آقا را در آن خرابه ندیدم. ولی از آن موقع به بعد تا مدت های زیادی هر وقت آدم بدبخت بیچاره ای می دیدم، فکر می کردم علت بدبختی اش این است که تا موقع تحویل سال خانه تکانی اش تمام نشده و حمام شب عید نرفته است. و باز مدت های بعد که کم کم می فهمیدم حمام شب عید این وسط بی تقصیر است، موقع تحویل سال به یاد احمد آقا و آدم های مثل او می افتادم و مقداری از شادی عید دیدنی و عیدی گرفتنم کم می شد و حالا در این سال ها که برای خودم مادری شده ام به دخترم سفارش می کنم که موقع سال تحویل تمیز باشد و فکرهای خوب بکند و نیز یاد میلیونها نفر مثل احمد آقا می افتم و تازه می فهمم که چرا مادرم همیشه سر سفره هفت سین اشک به چشم داشت و دعا می خواند.

گلاب آدینه- مجله ی گزارش فیلم- شماره ی 63- ویژه ی نوروز 1374

Advertisements

یک دیدگاه برای ”روی ساعتِ بهار

  1. سلام.
    بابا شماها چقدر اکتیو بودین توی این چند روز که نبودم . مینا که دیگه رکورد شکسته .
    گلاب آدینه رو دوست دارم . خیلی ملموس و خودمونیه .

  2. اين حس راوي نسبت به احمد اقا و حالو هواي نوشته رو خيلي دوست داشتم.يعني خيلي برام ملموس بود.ممنون مسعود

  3. شما باعث شدي من سرك بكشم توي مجله هاي قديميم 🙂
    تولد هوشنگ گلشيرييييييييييييييييييييييي مبارك
    چهرشنبه سوريتون مبارككككك
    آتيش و گرما و حوض نقاشي و دست هاي رنگي و قاشق هاي نقره اي

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s