همه چیز از نو

این روزها به نظرم می رسد که قبلا ها بهار دیر تر از راه می رسید. بیشتر چشم به راه می ماندیم تا بیاید و لذت چشم به راهی اش کمتر از آمدنش نبود. پیش ترها زمان آرام و بی هیاهو می گذشت، با وقار. آن قدر باوقار که انگار ایستاده است. خورشید بی تعجیل بالا می آمد، بی تعجیل پایین می رفت، پر حوصله. از این بهار تا بهار بعد سه فصل فاصله بود. انصافا سه فصل. زمان اهل کم فروشی نبود. یک روز چرب تر از یک روز و یک ساعت بیشتر از چرخش کامل یک عقربه بزرگ بود. از صبح 1/1/… تا غروب 12/29/… یک مسیر طولانی بود. می شد در آن مسیر چند سال عمر کرد، زودتر بزرگ شد، می شد به هر کاری رسید، شب ها تا دیر وقت زیر لحافی گرم قصه های اشک آور مستعان را خواند و تا صبح با بغض برای شخصیت های قصه بی خوابی کشید. می شد جلوی همه سردر سینماها ترمز کرد، همان جا از دوچرخه پیاده شد و مدت ها با نقاشی بازیگر ها روی پارچه ای پروک خورده خیره ماند. می شد هر روز همه سینماها را به شوق آوردن فیلم جدید سر زد، عکس های ویترین ها را تک تک تماشا کرد، با هر عکس قصه ای ساخت، با هر قصه چند روزی غمگین شد و قصه را برای دوستی تعریف کرد. می شد شش روز هفته را پول جمع کرد و به زحمت و روز هفتم سه فیلم پشت سر هم دید. می شد فاصله دو سینما را از کوچه پس کوچه ها دوید تا به موقع و قبل از تمام شدن بلیت رسید. می شد همه فیلم ها را دید. خوب دید. بیشتر فیلم ها را دو بار و بعضی را سه بار. وقت بود در صف ایستاد، ساعتی. تا چند قدمی گیشه هم رسید و با تمام شدن بلیت دوباره نفر اول صف جا گرفت برای سانس بعد. می شد با روشنی هوا داخل سینما رفت و با تاریکی بیرون آمد. می شد ادامه فیلم ها را در خواب دید. می شد فیلم ساخت. با یک دوربین اجاره ای سوپر هشت. می شد دنبال یک بازیگر زن برای فیلم گشت و کسی را پیدا نکرد و نقش را به مرد تبدیل کرد و حرف فیلم را که دفاع از زنان بود به دفاع از مردان تبدیل کرد! می شد ماه ها به اداره پست سر زد و سراغ فیلم های سوپر هشتی را که برای ظهور و چاپ به آلمان فرستاده شده بود را گرفت، می شد با کارمند اداره پست دوست شد و قصه بعدی را براساس او نوشت. می شد تنها نسخه قصه نوشته شده را به معلم ادبیات داد تا نظرش را بدانی و او پس از سر دواندن های پیاپی بگوید که قصه را گم کرده. می شد دوباره نوشت، دوباره دید، دوباره ساخت و همه این ها فاصله این بهار بود تا بهار بعد، از صبح 1/1/… تا غروب 12/29/… اما این روزها زمان تندتر می گذرد، نمی گذرد، می گریزد، عجول. هنوز این بهار کرکره پایین نکشیده، بهار بعد رسیده. نیازی به چشم به راهی نیست. خودش می آید، پیش از موعد. مثل مهمانی که قرار است ساعت هشت شب بیاید و هفت و نیم، زنگ خانه را می زند.

خورشید هم جور دیگری شده، مثل کارمندی در آستانه بازنشستگی، هم چنان وظیفه شناس اما… خسته از سال ها حضوری منظم و بی غیبت در اداره ای کهنه، شلوغ و پر قیل و قال. بی حوصله می آید و می رود. بی دل و دماغ. بی آن که ارباب رجوعی نظرش را جلب کند. منتظر بازنشستگی. خورشید هم خسته است. دنیا نیاز به تعطیلی دارد. یک مرخصی کوتاه برای همه. کوه، دریا، خورشید، شب، هوا، تاریخ، علم، صنعت، سینما، فرشتگان و شیطان. یک سکوت، یک خلوت، یک فنای کامل، یک خواب عمیق و دوباره آغاز، اما خلقتی متفاوت. آرام آرام، همه چیز از نو، دوباره کشف، دوباره اختراع، دوباره سینما!

اصغر فرهادی- مجله ی صنعت سینما– ویژه نامه ی نوروز 1385

پی نوشت: حال و حوصله دارید این روزهایِ آخر با هم بهاریه بخوانیم بلکه به قولِ مجری هایِ تلویزیون روزگارِ مان بهاری بشود؟ یا به قولِ امیر حسین تلخ مثلِ عسل، عیدمان عید تر از همیشه؟ اگر آره، احتمالا از امروز تا آخرِ هفته ی بعد تعدادی بهاریه ی خواندنی این جا بگذارم.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”همه چیز از نو

  1. يكي از زيباترين پست هايي بود كه از تو خوانده بودم.
    انگار فقط فصل بهار و شروع امسال و اين روزهاي پاياني اسفند به خاطرم مونده..چيز زيادي يادم نمونده چون ماه هايي بود كه بيمار بودم…و نفهميدم خورشيد هم داره پير و بازنشته ميشه. چروك هاي روي صورت ماه رو هم نديدم.
    خوش باشي

  2. تهران ولی عصر ترافیک مسخره

    بنز سیاه رنگ متالیک مسخره

    با شیشه های دودی و با رینگ نقره ای

    یک آدم نجیب ِ رمانتیک مسخره

    چشمان مست خیره به دنبال دختریست

    دختر کنار شیشه ی بوتیک مسخره

    با گونه های گلبهی و لنز های سبز

    قد بلند و هیکل باریک مسخره

    بوق و چراغ و بعد مسیری همیشگی

    یک جای دنج ِ خلوت و نزدیکِ مسخره

    مردان گر گرفته و زن های بی دلیل

    زیر فشار قدرت تحریک مسخره

    هی قهوه می خورند و هی حرف می زنند

    آرامش خیالی ِ موزیک مسخره

    شب از صدای آه زنی زوزه می کشد

    در یک فضای ساکت و تاریک مسخره

    بره شکار نیمه شب گرگ می شود

    یک گرگ پیر ِ مبتذل ِ شیک مسخره

    فردا شروع تازه،یک سوژه ی جدید

    تهران ،ولی عصر، ترافیک مسخره
    حسین غیاثی

    این سال هایی که گذشت نمونه خوبی برای این شعر بودن.کاش سال جدید حداقل بدتر از سال 88 نباشه.

  3. اون نوشته خوب بود.دلنشين!
    بهاريه هم بلي بلي !البته خيلي كم وقت دارم اما حوصله!اوه!تا دلت بخواد بذار، شايد امسال زوركي بهاري شديم!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s