میعاد در لجن

تمامِ دو سه هفته ی گذشته درگیرِ نوشتنِ این پروپوزالِ لعنتی گذشت که انگار می خواست بدونِ نتیجه بماند. چیزی که می خواستم پیدا نمی شد، استاد راهنما همراهی نمی کرد. مقاله می خواندم، مدل پیدا می شد، استاد راهنما تایید نمی کرد، اطلاعاتِ متغیر هایِ مدل در دسترس نبود. پایان نامه با موضوعاتِ مشابه پیدا می شد، مسئول فلان کتابخانه انگار ارثِ بابایش را طلب می کردی اجازه ی دیدن پایان نامه ها را نمی داد، چند جایی در کمالِ تعجب بعضی پایان نامه هایِ شان گم شده بود، این جا که رسیدم دیدم دیگر قوانین مورفی بدجور دارند قدرتِ شان را به رخ می کشند، انگار که غل و زنجیر شده باشم و کلید ها هم یک گوشه ای گم شده باشند. آخرش به این نتیجه رسیدم که به جلسه ی این هفته ی گروه برایِ تصویبِ پروپوزال دیگر نمی رسم و نرسیدم، جلسه شان امروز صبح تشکیل شد.

داشتم خسته می شدم، زیاد…

شنبه و یک شنبه دوباره پایان نامه پیدا کردم، خواندم. مقاله پیدا کردم، خواندم. باز یک چیزهایی جور نمی شد تا همین امروز صبح… دم دمایِ صبح، صدایی آمد، بیدار شدم، دوباره خوابم برد. مدل خودش آمد جلویِ رویم، متغیرها آمدند یکی یکی خودشان را معرفی کردند، انگار یک جایی جرقه ای زده شد. صبح که بیدار شدم یک چیزهایی برایم حل شده بود که باید بشینم و دوباره از نو پروپوزال بنویسم و همین روزها دوباره بروم سراغِ استاد راهنمایِ گرامی.

امروز را به خودم استراحت دادم. رفتم سراغِ نشرِ چشمه که کلی کتابِ جدید چاپ کرده و اصلا شلوغی و فضایی که این روزهایِ آخرِ سال دارد دوست داشتنی است، شب ممکن محمد حسن شهسواری را خریدم. بعد پیاده تا آبان رفتم از این پای سیب هایِ هانس خریدم که با چای نوشدارو یِ خستگیِ این چند وقت است.

تویِ راه که می آمدم داشتم به خودم فکر می کردم، به آزادیِ خودم. به این که هنوز هر از گاهی اجازه دارم سقوط کنم، کله پا بشوم اصلا و بعد از یک جایی که نمی دانم کجاست دوباره خودم را بالا بکشم. اصلا از این بالا و پایین رفتن دارد خوش ام می آید، از این که لازم نیست مدام بالا و بالاتر بروم.

عنوان پست نام کتابی است از نصرت رحمانی

Advertisements

یک دیدگاه برای ”میعاد در لجن

    • خوش به حالت، دلم می خواد تویِ شلوغیِ و رخوتِ این روزایِ آخرِ اسفند غرق بشم، اسفند خیلی عجیبه، تند تند می گذره، آدم دلش می خواد وسط این روزا گم بشه

  1. کاش مشکل پروپوزال بنده هم با یه همچه امدادی حل میشد…کاش
    من هم امروز نشر چشمه بودم راستی.جایی که میتوانی همه چیز را درباره ی پروپوزال و دیگر گرفتاریهایت فراموش کنی.ولی سرزمین رویایی من» شهر کتاب ابن سینا»ست.گذرت خورده؟

    • یک دوره ای پاتوق ام شهر کتاب زرتشت بود که نابود شد، بعد ها شهر کتاب کامرانیه و این اواخر شهر کتاب میرداماد… شهر کتاب ابن سینا نیومدم تا حالا.

  2. همینه که میگن پایان شب سیه سپید است ؟!:)
    خب خداروشکر مسعود حالش خوب شد وگرنه معلوم نبود در آرزوی بعدی درخواست می کرد که کاش فلان شغل را داشتم یا بعدترش کاش قلان جسم بودم !

  3. نمیدونم چرا تو هر وبلاگی میرم خیلی بی ربط به پست دوستان در مورد عیار14 نظر میدن !!!!!!!!!
    همیشه همینطوره . گاهی یه مطلبی یهو خودش میاد و چه کیفی میده . به هر حال موفق باشی در همه زمینه ها .

  4. خوش اومدن هم داره،اين حس و حال
    انشا…تعالي!!!!كه مشكل اين پايان نامه هم حل ميشه.اين روزا به هر كي ميرسم يكي از مشكلات اصلي زندگيش شده پروپوزال،استاد راهنما،پايان نامه وقت دفاع و…

  5. واقعا عجب آرامشی توی نوشته هات هست :)… کسی که یه پای سیب و یه چای خستگیشو برطرف میکنه باید خیلی دنیای بزرگی داشته باشه :).

    واقعا لذت بردم از این همه آرامش.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s