قصه های من و بابام

عکسِ بالا را دیدید؟ چیزی خاطرتان نیامد؟ سه تا کتاب بود که قطعِ شان کمی بزرگ تر از کتاب های معمولی بود، موقعِ خواندنِ شان بعضی وقت ها بلند بلند می خندیدید و گاهی کار به جایی می رسید که اهالیِ خانه فکر می کردند دیوانه شده اید که این طور یک گوشه نشسته اید، کتاب می خوانید و با هربار ورق زدن صدایِ خنده تان این طور بلند می شود.

قصه های من و بابام سه تا کتاب بود و هر جلد برایِ خودش یک عنوان داشت. جلدِ اولِ کتاب زرد رنگ بود و عنوان اش بابای خوب من، جلدِ دوم نارنجی رنگ بود و عنوان اش شوخی ها و مهربانی ها و جلد سوم آبی رنگ بود و عنوان اش لبخند ماه. یک بابایِ چاقِ طاسِ سبیلو بود با یک پسربچه ی شیطان و کمی تخس، تصاویرِ مصوری که حالا بهشان می گوییم کمیک استریپ و کنار هرکدام از تصاویر هم داستانِ کوتاهِ چند خطی از پدر و پسری که کنارِ هم زندگی می کردند، شیطنت می کردند، دعوا می کردند و خلاصه آن موقع برایِ من بابا یِ قصه های من و بابام بهترین بابای دنیا بود. مخصوصا آن جایی که پسر کتاب می خواند و بابا می خواست مجبورش کند که بیاید سرِ میزِ شام ولی آخرِ سر خود بابا می نشست به کتاب خواندن و پسر حیرت زده نگاهش می کرد.

باز هم خاطرتان نیامد؟ من هم از یادم رفته بود، اصلا این یکی را با آن کتابِ وقتی بابا کوچک بود که کارتون اش را تلویزیون نشان می داد قاطی کرده بودم. ولی چند روز پیش که گذرم به کتابفروشیِ پنجره ی میدانِ پالیزی افتاد و اتفاقی بینِ کتاب هایِ شان این سه تا کتاب رنگی را دیدم، بعدِ مدت ها این پدر و پسر را به خاطر آوردم که به قولِ مترجم کتاب هر پدر و پسری را برمی انگیزند تا آرزو کند که چون آنها باشد.

اگر مثلِ من تویِ گوگل کلمه ی قصه های من و بابام را جستجو کنید یا اصلا صفحاتِ انتهایی کتاب را بخوانید به توضیحاتی درباره ی کتاب می رسید که چند جایِ مختلف تکرار شده اند. اریش اُ زِر، نویسنده ی آلمانی کتاب هنگامی که همسرش را از دست داد، برایِ سرگرم کردن فرزند خردسال اش قصه هایِ دلنشین و خنده دار می گفت و آنها را نقاشی می کرد و بعد ها همین تصویر ها در سه کتاب به نام پدر و پسر منتشر شد. سال ها بعد، همسر ایرج جهانشاهی  در سفر خود به آلمان کتابی را به همراه می آورد که شخصیت های ثابتِ آن، یک پدر و پسر ساده دل و پر احساس اند. ایرج جهانشاهی، تصمیم می گیرد که شرحی بر تصاویرِ این کتاب بنویسد و به گونه ای کتاب را دوباره بازنویسی می کند و انتشاراتِ فاطمی سال 1361 تصاویر اریش اُ زِر را با داستانک هایِ ایرج جهانشاهی چاپ می کند و این طور یکی از نوستالژی هایِ دورانِ کودکی ما متولد می شود.

حالا خاطرتان آمد؟

اگر حال و حوصله ی کتاب خواندن ندارید یا به نظرتان دوره ی این جور نوستالژی بازی ها گذشته یا هر چیزِ دیگری  نسخه ی پی دی اف کتاب هم برایِ دانلود پیدا می شود، بد نیست نگاهی بیندازید. خیلی وقتتان را نمی گیرد.

+ چند داستان و تصویر از کتاب+ کتاب قصه های من و بابام+ اریش اُ زِر در ویکی پدیا.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”قصه های من و بابام

  1. یادمه کلاس پنجم دبستان بودم . از طرف مدرسه رفته بودیم نمایشگاه کتاب . اون موقع نهایت پول توی جیبمون ، شاید صد تومن بود . من این سه تا کتاب رو دیدم و درجا ، یک دل نه صد دل عاشقشون شدم ! قیمت دوره ی سه جلدیشون 850 تومن بود . من هم اونقدر پول نداشتم . این بود که از معلمم قرض گرفتم (البته هیچوقت پول رو ازم پس نگرفت) و خریدمشون . الآن جزء گنجینه هام هستن و هرچند وقت یکبار بهشون سر می زنم . چند وقت پیش به این فکر افتادم که صحافیشون کنم .
    یادمه با آخرین داستانهای جلد سوم ، کلی گریه کردم .
    (این تصویرهای اریش ازر نیازی به توضیح و تشریح ندارن . خودشون به اندازه ی کافی گویا هستن .)

    • یادته آخرین داستان هایِ جلد سه چی بود؟ من درست خاطرم نمیاد وای انگار پدر توی ماه بود یا همچین چیزی، آره؟

      • یکیشون فکر میکنم ب اسم کودکی و پیری یا یه همچین چیزی . که پسرک برای خودش سبیل گذاشت و یه بادبادک کشید رو موهاش که شبیه باباش طاس بشه . اونوقت وقتی فهمید که باباش چقدر پیر شده ، گریه اش گرفتم . من هم باهاش گریه کردم .
        آخرین داستانش هم این بود که پدر وپسر از دست همه ی آدمها عاصی شده بودن چون هیچکس درکشون نمیکرد . دست همدیگه رو گرفتن و به سمت ماه رفتن . بعد هم نویسنده بهمون قول داد که هروقت توی ماه نگاه کنیم ، صورت پدر و پسر رو ببینیم
        آخی . یادش به خیر

  2. منم داشتم.سه تاشم.الان ولی کی میدونه کجان؟راستی چند تا برگی که واست نوشته بودم هنوز کنار تختمه.شاید امروز پاره شون کنم.اون روز نترسوندمت که؟

    • چرا پاره کنی؟ جای چیزی رو که تنگ نکردن که، یادگاری از یک دیوونگی… ترس؟؟؟ شاید هم ترسیدم ولی بیشتر تعجب کردم… نمی دونم… می دونم دمغ شدی ولی امیدوارم حق بدهید دیگر…

  3. یه چیز دیگه اینکه : لطف این کتابها اینه که سیاه و سفید باشن . نمی دونم چه انتشاراتی برداشته تصویرهاشو رنگی کرده. اصلاً اون حس ِ نیکو رو دیگه ندارن .

  4. وااااااااااااای . من الان از دانشگاه برگشتم . این پستت رو خوندم . بدجوری نوستالژی خونم ر وبالا بردی ! مرسیییییی

  5. آره حالم خیلی گرفته شد…ولی حق کاملا با توست.راست میگی جای چیزی یا کسی رو تنگ نکرده.نگه میدارمش.شایدهم یه روز، برسد به دست صاحبش دیگر…

  6. تو سالهاي جنگ و موشک بارون اهواز و دبستاني بودن من ، اين پدرو پسر جز معدود دلخوشي هاي من بودند.خريد اين کتاب واسه بچه هاي خواهرم (( البته دو تاي اول ) شد سنت.
    به ترتيب نو.ه بزرگه جلي 250 تومان سالهاي 74-75 و براي نوه دومي سالهاي 78-79 که شده بود فکر کنم 1250 تومان. طفلي خواهرزاده سومي هنوز واسه ش نخريدم. چون اصلا جرات نمي کنم پشت جلدش رو نگاه کنم.
    اين بود کامنتا اقتصادي من. دلتان دريايي باد .

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s