کتابخوونی قر و قاطی

کلا من وقتی به موضوعی فکر می کنم و ذهنم مشغول باشه یا زیاد راه میرم یا تند تند دهن ام می جنبد و پسته و بادوم می خورم یا روی تخت دراز می کشم و کتاب می خونم. این روزها دوزِ کتاب خونی ام زیادِ از حد بالا رفته، طوری که همین روزا منتظرِ یک اُوردوزِ اساسی ام. قر و قاطی هم می خونم، یعنی شعر می خونم، مجموعه داستان می خونم، رمان می خونم، نمایش نامه می خونم، مجله می خونم، کتابِ تخصصی اقتصاد هم می خونم. اگر بخوام شعر بخونم میرم سراغِ حافظ موسوی و دفترِ خرده ریز خاطره ها و شعر هایِ خاورمیانه، اگر بخوام از حال و هوایِ ادبیات بیرون بیام، یک سری کتاب هایی رو نشر شیرازه چند سال پیش به اسم قدم اول چاپ کرده در زمینه های مختلف مثلِ شناخت محیط زیست، فیمینیسم، تفکرات اقتصادی کینز که مدت ها یک گوشه گذاشته بودم که حتما بخونم. شماره های آرشیو شده ی شهروند امروز رو ورق می زنم، بماند که آرشیوم چندان هم کامل نیست. یا میرم سراغِ هوشنگ مرادی کرمانی که حالا دیگر برایِ هیچ کس غریبه نیست و این مجموعه داستانِ آخرش، پلوخورش که داستان هاش مثلِ شخصیت خودِ مرادی کرمانی ساده اند، یعنی پیرنگِ ساده ای دارند، اما از اون طرف هرچی داستان رو می خونی و جلو میری می بینی که یک موضوعِ ساده چه راحت تبدیل به یک مشکلِ پیچیده میشه و در آخر گره هایِ داستان چقدر ساده باز می شوند، از طرفِ دیگر داستان هایِ مرادی کرمانی -اصلا کاش یادم بماند یک بار سر فرصت یک پست درباره ی داستان هایِ مرادی کرمانی بنویسم فقط- اغلب یک اصلِ طلایی یعنی ایجاز را رعایت می کنند و حوصله ات را سر نمی برند و خب قصه های مجید را که فکر نمی کنم بتوانید فراموش کنید، حالا قصه های مجید به کنار، شما که غریبه نیستید که یک جور خود زندگی نامه ی مرادی کرمانی هم هست را اگر خوانده باشید بعید می دانم به این زودی ها از خاطرتان برود. یا مثلا نمایشنامه می خوانم، مدام دعا می کنم به روح و روانِ بانی و باعث انتشاراتِ نیلا ، که اگر نبود ادبیاتِ نمایشی مان چیزی کم داشت. نمایشنامه ی زندگی خصوصیِ حمید امجد که من را یادِ فیلم چه کسی امیر را کشت؟ می انداخت را می خوانم یا نمایشنامه ی شیش و بش از محمد چرم شیر را که با موقعیتِ جفنگ و در هم و بر هم اش و آن دیالوگ نویسی خاص نمی گذاشت لحظه ای خنده ی من قطع شود.

این زیاد خواندن یک اشکال هم دارد که آدم رو دچار وسواس می کند، یعنی وقتی زیاد می خوانی نوشتن برایت سخت می شود، ولی فعلا چاره ای جز خواندن و خواندن از دستِ مان بر نمی آید.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”کتابخوونی قر و قاطی

  1. من وقتي فكرم مشغول باشه فقط راه ميرم ام پي تري گوش مي دم حواسم به هيچ چيز و هيچ كس نيست…نمي تونم كتاب بخونم توي اين شرايط.بيشتر مي نويسم…گاهي خوب هم مي نويسم شبيه ديالوگ هاي مسعود كيميايي ميشن 🙂 گاهي هم مثل شخصيت هاي مهرجويي با خودم نجوا مي كنم.چيزي كه اين وسط هيچ وقت ازش دور نميشم موسيقي گوش دادنه …چيزي كه البته الان دستمه و دارم مي خونمش…تاريخ فلسفه ي سياسي اثر عبدالرحمان عالم و يك كتاب بسياز زيبا به اسم اسطوره ها و افسانه هاي سرخپوستان آمريكا اثر ريچارد ارداز-آلفونسو اريتز(نشر چشمه)
    يه موسيقي زيبا هم هديه ي عصرانه به شما دوستم!
    http://www.4shared.com/file/65689050/23fbb746/05-Tanhayam_ALIREZAyakhforoshblogfaCOM_.html
    ببخش كه غمگينن
    http://www.4shared.com/file/65691996/912867af/07-_Dige_Donbalam_Nabash_ALIREZAyakhforoshblogfaCOM_.html
    اما زيبان سبك ترنس رو دوست مي دارم
    http://www.4shared.com/file/65692001/c3eadd24/09-Khodahafez_ALIREZAyakhforoshblogfaCOM_.html

  2. من هی کانال عوض می کنم. بعد هم کنترلش پرت می کنم. یه چرخی می زنم. قهوه درست می کنم و نمی خورم.. می شینم قالب وبلاگم عوض میکنم. بعد کتابام مرتب می کنم و نمیخونم ..

  3. ممنون مسعود جان. دیدمش.. مریل استریپ خلی دوست داشتنی هست.. خیلی وقت بود می خواستم fish tank نگاه کنم امروز موفق شده 🙂

  4. كرجم و حسابي بارون مياد داشتم آرشيو بلاگت رو نگاه مي كردم به شعر خيلي زيبايي از كيكاووس ياكيده برخورد كردم…
    می گویند

    در میان ِ کلام ِ مقطع و خاموش ِ نفس ها

    پیچکی می روید

    با برگ های داس

    تا راه رسیدن به ایستگاه را

    هموار کند.

    نگران نباش

    باران که بگیرد
    تمام راه دوباره سبز می شو

    اينم چندتا عكس باراني من عاشق بارانم…

    • آره، این جا هم طرفهای ساعت چهار یک خورده نم نم بارید ولی دیروز یک بارون حسابی اومد، من هم چند تا عکس گرفتم. منتظر یک فرصتم که عکس ها رو روی وبلاگ بگذارم.

  5. اومممم چه خوب پس منتظر ميمونيم كه عكس هاي زيبات رو ببينيم

    اتفاق خوبي كه برام افتاد اين بود كه يك هفته پيش رفتم شمال اين هم عكس هاش…به پاي عكس هاي شما كه نميرسه اما خب….توي كرچ و تهرون كه زمستان رو نديديم..اما بعضي مناطق شمال زمستون رو ديديم…و ماندگار كرديم.
    كمي شرح: عكس هاي خيلي برفي ديزينه …بقيش جواهر ده/جاده ي سه هزار/ خونه اي در رامسر و…
    http://www.cloob.com/profile/album/photoall/username/fatemehy/wrapper/true

  6. مسعود خیلی آدم جالبی هستی . من وقتی فکرم مشغوله اصلا نمیتونم بخونم یا بنویسم و یا روی کارهای ریز تمرکز کنم . ولی ساز میزنم . وقتی عصبانی یا ناراحت باشم . حداقل موضعی آروم میشم . ولی خب خیلی خشن میشه زدنم وقتی عصبانی باشم و غمگین میشه وقتی ناراحتم .
    سعی کن زود فکرت آزاد بشه . چون به قول خودت به دلیل جنبیدن دهنت کلی اضافه وزن پیدا میکنی . 😉

  7. با جون مرگی مطالبم رو منتقل و دسته بند ی کردم . حالا :
    من نمی تونم به ووردپرس log in کنم. چرا ؟
    میگه یوزرت رو معلق کردیم . چرا ؟
    همه ش error میده . چرا ؟
    من ناراحتم . چرا ؟
    آخه چرا؟

    • یعنی چی؟ شاید خودت آدرس رو حذف کردی یا گزینه ای رو انتخاب کردی که این جور شده… خیلی عجیبه، من تا حالا هم چین موردی رو ندیده بودم.

  8. خوبه. جات خالي من ديروز رفتم كتاب بخرم اونقدر گرون بود برق از كله ام پريد صد تومان ناقابل حالا تا حقوق بگيرم كه بخرمش بايد با قديميها وقت گذروند

  9. وقتی فکرت مشغوله کتاب می خونی ؟! ?how
    من اگه موقع خوندن ، فکرم مشغول باشه ، یهو به خودم میام و می بینیم که نیم ساعته چشمام روی یک خط از چپ میره به راست . تنها کتابهایی که در اوج مشغولیت فکری ، نوعی بیخیالی بهم می دن ، اینها هستن ( نخندی ها ) کتابهای رامونا – کتابهای جودی مودی – چارلی و آسانسور شیشه ای – چارلی و کارخانه ی شکلا سازی – مانولیتو و از این قبیل ( امسال کتاب مارگریتا رو هم به همین قصد خوندم ولی برخلاف اون چیزی که انتظار داشتم ، باعث شد مغزم قفل کنه با اون پایان بندی ِ عجیب و غریبش ! )

    ولی در کل ، «بیست و یک داستان فرانسوی» : بهترین کتابی که امسال خوندم .

    من وقتی فکرم مشغوله فیلم دیدن می تونه خیلی آرومم کنه . شاید سه تا دی وی دی ببینم تا آروم بشم . (البته این هم استثنا داره . به همین قصد نشستم و فیلم باغهای کندلوس رو دیدم . مغزم قفل کرد با اون فیلمنامه ی سمبولیک ِ بیخودش !)

    • البته خوب واقعا بستگی داره چطور کتابی بخونی، بعضی کتاب ها رو باید با تمرکز خوند، بعضی ها رو توی شلوغی، بعضی ها رو شب امتحان…

    • از دولت آبادی؟ آره اون روزی داشتم از نزدیکی های چشمه رد می شدم چشمم بهش خورد ولی از شما چه پنهون جیبم خالی بود، در اولین فرصت میرم سراغش

  10. حالا نميدونم چرا يادداشت بالا رو غير فعال كردي.نقله قوله كه باشه!من امروز به رنگ ارغوانو ديدم و اينقدر تو حال و هواشم كه نگو …كلا الان تو اون جنگله سير ميكنم .چقدر اين حاتمي كيا-كه دوستش هم ندارم- فيلمهاش تاثير گذاره…مسعود جان من كامنت اون پستو باز كن!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s