شب فراق که داند که تا سحر چند است

حقیقت دارد که شش سال گذشته است. شش سال یعنی بیست ساله بودی وقتی به دعوت حبیب رضایی رفتی بشرا فیلم تا با ابراهیم حاتمی کیا صحبت کنی. یعنی تازه دو سال می گذشت از دیدن ارتفاع پست. حالا شش سال گذشته است و بخواهی بنویسی در ذهنت به رنگ ارغوان؟

به رنگ ارغوان مثل زندگی است. مثل اولین بار که شناسنامه ات عکس دار شد. مثل اولین بار که با دنده دو تنهایی در اتوبان چمران رانندگی کردی. مثل جیغ هایی که زدی از شوق داشتن امضای علیرضا منصوریان. مثل اولین بار که حقوق سه ماه کار تابستانی ات را گرفتی. مثل اولین بار که رای دادی…

حالا از همه چیز شش سال گذشته… شش سال گذشته که حبیب رضایی یادت داد چطور ارغوان شوی.

حالا آن قهوه خانه بلوط که آقای شاه ابراهیمی ساخت یک ساختمان شش ساله است. و یعنی گلاره کیازند شش سال است که عکاس خیلی خوبی است. و حمید فرخ نژاد شش سال پیش بود که عکس نوزادی پسرش را نشان می داد و از بس که پشت کوه ها بودیم و از همه جا و همه کس بی خبر، شوخی می کرد که وقتی برگردیم تهران لابد پسرش رفته سربازی.

شش سال از شب تمرین سکانس خداحافظی هوشنگ ستاری در قهوه خانه بلوط گذشته که اشک امان مان نداد دیالوگ ها را ادامه دهیم.

شش سال پیش بود که تلفن خوابگاه که زنگ می زد کسی صدا می کرد: «ارغوان مامانت زنگ زده.»

شش سال پیش بود که نشستم تنها پشت در اتاق ابراهیم حاتمی کیا و منتظر ماندم که بقیه گروه نماهای فیلم را که تازه از تهران رسیده بود با هم ببینند و در باز شود و حبیب رضایی بگوید: «شمام بی خودی چه خوب بازی کردین»، تا بدانم که تایید آدم های سخت گیر با درد به دست می آید.

شش سال از آن روزهای بی روزنامه و بی موبایل گذشته. شش سال پیش بود که رسیدیم تهران و من هر کار کردم شماره پلاک خانه مان یادم نیامد.

و پنج سال پیش بود که یک شب پس از تمرین به نام پدر آقای پرستویی گفتند به رنگ ارغوان توقیف شد. همسایه های خانه پیشین شاید به یاد داشته باشند فریاد هایِ اشک آلودم را آن شب. وقتی زندگی اعلام کرد دیگر ساده نیست.

پنج سال زمان رفت برای این که یاد بگیرم دیگر به نام ارغوان صدایم نمی کنند و یاد بگیرم چیزهایی هستند در دنیا که خیلی مهم اند برای ما، اما برای دیگران بیش تر از اسمی نیستند.

پنج سال زمان برد تا بتوانم نامه مشهور ابراهیم حاتمی کیا را دوباره بخوانم و بفهمم چرا شهادت داد، و عصبانی نشوم. پنج سال لازم بود تا من فرق بازی کردن در به رنگ ارغوان را با بازیگر شدن بدانم و بدانم گاهی تنها باید آرام و به موقع از سر میز بلند شد.

شش سال پیش در آن زمستان سنگده با آن بیدار شدن ها وقتی هنوز شب بود و روباه ها کنار پله های خوابگاه، محسن شاه ابراهیمی به ما یاد داد چه طور می شود با آن همه پیچ و مهره و چوب و فلز روح مشترک یک گروه را در روزهای سخت و پیچ های تند حفظ کرد.

و همان شش سال پیش جان سینماگر -به قول خودش- غیر حرفه ای، ابراهیم حاتمی کیا به ما یاد داد که به رنگ ارغوان را برای خیال نازک ارغوان، برای باور سلیم هوشنگ ستاری و برای به رنگ ارغوان شدن بسازیم اما به اندازه یک زمستان 82 تا یک زمستان 88 زمان لازم بود تا یاد بگیریم چه طور می شود به رنگ ارغوان ساخته شده را کنار گذاشت درون یک سبد، درش را بست و به رود سپردش و منتظر ایستاد، و نه به رود که به آسمان نگاه کرد. که وقتی به آسمان نگاه کنی دیگر نمی دانی زمان چه طور می گذرد. که رسیده ای به این روزها که باز حقوقدان شده ای و در غیر منتظره ترین لحظه ها ایمیل هایی دریافت می کنی از بهترین سینمایی نویسان کشورت که سهیم ات می کنند در لذت به رنگ ارغوان دیدن شان و شرمنده ات می کنند از نگاه شان به اولین بازی ات.

به رنگ ارغوان مرا دچار یک جور زندگی ارغوانی کرد. که به قول کسی نه قرمز است و نه آبی. و این راز بقاست. و که می گوید شش سال زمان زیادی است برای یافتن رازی؟…

– یادداشتِ خزر معصومی برایِ پرونده به رنگ ارغوان- مجله ی فیلم– اسفند 1388- شماره ی 407

Advertisements