سال هایی که دیگر سال نیستند.

نباید اشتباه کنم؛ زمستانِ دو سالِ پیش بود، شاید هم سه سال… اصلا چه فرقی می کند وقتی به قولِ مادربزرگ سال هایِ حالا هم حتی دیگر سال نیستند. همان زمستانی بود که برایِ ارشد درس می خواندم، همان زمستانی که سوزِ سرما دست بردارِ تهران نبود، نه مثلِ زمستانِ ریقویِ قلابیِ امسال. جمعه ها کلاس می رفتم جایی حوالیِ میدان ولی عصر و عصرهایِ جمعه تنها جایی که می شد بعد از کلاس وقت را گذراند شهرِ کتاب زرتشت بود که هنوز تعطیل نشده بود. بعضی وقت ها که حال و حوصله ی پیاده رفتن نداشتم تاکسی سوار می شدم.

اگر باز هم اشتباه نکنم اواخرِ دی بود، تویِ تاکسی ولی عصر را بالا می رفتیم، عقب نشسته بودم. یک نفر رویِ صندلی جلو سوار شد، لباس سربازی پوشیده بود، از این لباس هایی که بهشان می گویند لباسِ استتار. در را که بست، راننده پرسید: «چند ماه خدمتی سرباز؟» و جواب شنید: «چه فرقی می کنه؟ مهم اینِ که این لعنتی انگار نمی خواد تموم بشه…» سرم را تکیه دادم رویِ پشتی صندلی و چشم هام را بسته بودم و حرف هایشان را می شنیدم. بعد سرباز به راننده گفت: «آقا این زلزله ی تهران کی می خواد بیاد همه مون رو راحت کنه؟ این همه وقت حرفِ اومدنش و این همه آدم منتظر…» – حالا که این جا رسیدیم یک چیزی هم بگویم. من این چند روزه دو سه باری احساس کرده ام زمین می لرزد، توهم زده ام؟ یا شما هم حس کرده اید؟ بماند، برگردیم به اصلِ مطلب- راننده خندید، گفت: «دلِ پُری داره؟ چی شده جوون…» سرباز خیلی مکانیکی انگار که دارد دیالوگ هایِ یک فیلمنامه را از رو می خواند گفت: « من تویِ این مدت یک نفر رو کشتم، تویِ خیابون… نتونستم ماشین رو کنترل کنم، با ماشین بهش زدم. حالا خانواده اش روز و شب واسه ام نذاشتن… مدام تهدید می کنن… گفتن می کشمیت.» و انگار صدایِ هق هقی هم آمد. چشم هایم را که باز کردم خیلی وقت بود که از زرتشت گذشته بودیم، وقتی پیاده شدم برگشتم و جورِ عجیبی نگاهش کردم، شاید چون آن روز فکر می کردم آدم کشتن حتی ناخواسته فقط در صفحاتِ حوادثِ روزنامه ها و صفحاتِ کتاب ها و صحنه هایِ فیلم ها پیش می آید.

یک روز داشتم کانال هایِ تلویزیون را بالا و پایین می کردم، خودش بود، خودِ خودش، تویِ یکی از این تله فیلم هایِ دو زاریِ تلویزیون بازی می کرد. این بار دیگر اشتباه نمی کنم.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”سال هایی که دیگر سال نیستند.

  1. حتماً داشته فیلم بازی می کرده . واِلا چطور کسی به این راحتی می تونه از کشتن حرف بزنه ؟!
    (فکر می کنم بعد از مرور کردن اتفاقات امسال ، باید حرفم رو پس بگیرم)

  2. منم يه بار سرصحنه با يه دختري همبازي بودم كه با ماشين به كسي زده بود و طرف مرده بود. خانواده اش ديه گرفته بودند و رضايت. اما خودش خيلي راحت ازش حرف مي زد تازه ما كه مي گفتيم شانس اوردي مي گفت كه چي 3تا پسر ديگه ام دارند حالا يه دونه كمتر يا بيشتر چه فرقي براشون مي كنه!!!!!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s