در سه سالگی با شما

راستش امروز تجربه های آزاد سه ساله شد. از آنجا که امروز هیچ فرقی با دیروز که هنوز یک روز به سه سالگی وبلاگ مانده بود ندارد، از صبح به جایِ این که جشن بگیرم داشتم آرشیو این سه سالِ گذشته را می خواندم. بعد دیدم درست که این وبلاگ هیچ وقت وبلاگ معروف یا تاثیر گذار و پر سر و صدایی تویِ وبلاگستان نبوده، ولی یک گوشه ای بوده برایِ خودم که بیایم بنویسم، حرف بزنم، اصلا یک وقت هایی آمده ام از روزهایِ بدم نوشته ام که یک نفر بیاید بگوید: «نه، این طوری ها هم که تو می گویی نیست…» و بعد امیدوار بشوم که پس هنوز راهی مانده، که هنوز تمامِ درها بسته نشده است. یک وقت هایی آمده ام از روزهایِ خوب ام نوشته ام که چند نفرِ دیگر را در خوشی هایم شریک کنم و این طور حالم بهتر شده است. آرشیو را که زیر و رو می کردم، دیدم خیلی ها بوده اند که از همان روزهایِ اول این جا را می خوانده اند و هنوز هم می خوانند. خیلی از آن خواننده هایِ روزهایِ اول دیگر نه خودشان می نویسند و نه این جا را می خوانند. فکر می کنم قدیمی ترین خواننده های این جا که بهشان مدالِ پیشکسوتیِ خوانندگیِ تجربه های آزاد اعطا می شود فرزانه ی برکه دوبووار، لیلای ماندن بی من و امیر اعترافات یک ذهن خطرناک باشند. یادم نیست اول کدامِ مان وبلاگِ آن یکی را پیدا کرد. فرزانه را که اول فهمیدم همشهری هستیم، بعد  فهمیدیم هم رشته ای هستیم و بعد تر علاقه هایِ مشترکِ بیشتری را کشف کردیم و آخر سر متوجه شدیم که به واسطه ی یک دوستِ مشترک چند باری هم همدیگر را دیده ایم. لیلا که این روزها برایِ کنکور ارشد می خواند، یکدوره ای که کمتر می نوشتم برایم این کامنت را گذاشته بود: «چقدر خوبه که اینجا زود به زود آپدیت بشه، حسام نسبت به این جا کمرنگ شده بود…». با امیر که داستان هایش را تویِ وبلاگش می نوشت، یک بار قرار گذاشتیم که برویم سینما فرهنگ خون بازی را ببینیم ولی نیامد که نیامد، آخر سر گفت که تویِ ترافیک شریعتی گیر افتادم و به موقع نرسیدم، از یک جایی به بعد هم دیگر وبلاگش به روز نشد و حالا نمی دانم دقیقا کجاست و چه می کند.

از یک جایی به بعد ناتور و صفحه ی سیزده وبلاگستان، تجربه های آزاد را لینک کردند و می خواندند، همین جا بود که احساس کردم بیشتر خوانده می شوم. حالا که یکی شان گرفتارِ ف ی ل ت رینگ شده و آن دیگری هم مدتی است که اصلا ننوشته است.

بقیه ی خواننده هایی که به ترتیب بهشان سختی کار اعطا می شود -چه شود- محمد یوسفی خاطرات یک تدوینگر جوان که از یک سال و چند ماهِ پیش دیگر وبلاگش را آپدیت نمی کند، محبوبِ WHAT A DAY که هنوز هم هر از گاهی این جا را می خواند، جمانه از نسل آدمیزاد، آتفه ی طبال ها که یک مدت کنار بخاری را می نوشت و زمانی که این جا را می خواند می گفت که دسته بندی هایِ این وبلاگ را دوست دارد، زهرا یِ درخت نشین که نمی دانم خودش خاطرش هست یا نه که یک بار کتابِ شادمانی هایِ کوچک هرمان هسه را به من معرفی کرد و تا مدت ها چقدر پر انرژی بودم از خواندنِ این کتاب، وحید نفسی تازه که مدت هاست گفته می خواهم آدرس وبلاگم را عوض کنم و نمی دانم چرا چند وقتی است که خبری ازش نیست، اشکانِ ویرگول که یک بار قولِ همکاری برایِ یک کارِ مشترک را گرفت و بعد تر دیگر نه من پیِ کار را گرفتم و نه اشکان چیزی گفت، فاطمه ی شب شهر که وقتی از بلاگفا آمدم وردپرس به من گفت: «خونه به دوشی تویِ ذاتته، چاره ای نداره…» و نمی دانست که من حالتِ عادی اش هم نمی توانم آرام پنج دقیقه ی تمام رویِ صندلی بنشینم، بهاره آروین شور و شر که یک دوره ی کوتاهی این جا را می خواند و این روزها نگرانی هایش و اضطراب هایش را می خوانم که نگرانیِ مشترکِ همه ی ماست، ووهومن وقتی می خوای زن نگیری که خبر نداشتم دوباره می نویسد، گیتی که این روزها Filling in and out را می نویسد و نمی دانم هنوز این جا را می خواند یا نه و شکلاتِ تلخ که پیش تر سالاد زندگی و بعد پازل زندگی را می نوشت و خیلی هایِ دیگر که بودند و حالا نیستند یا من اسمِ شان از خاطرم رفته است.

این اواخر هم حسین حنجره که یک بار به من گفته بود: «عرصه های تازه را جستجو کن نه عرصه های مکرر را…» از یک جایِ دور هر از گاهی این جا را می خواند، نگین حرف هایی برای نگفتن که فکر می کنم از وبلاگ امیر لینک هم را پیدا کردیم و بعد فهمیدیم اقتصاد خوانده هم هستیم، کیمیای اردیبهشت که به من گفت: «بعضی وقتا نوشته هایِ تو شبیه فریادهایِ کسیِ که داره غرق میشه و هرچی بیشتر فریاد میزنه بیشتر فرو میره…» و مینا ی دست نوشته های خیال که علاوه بر خواننده ی وبلاگ دوست هایِ خوبی هم خارج از دنیایِ مجازی هستند، امین پرش اول، اسماعیل از سنگ تا الماس، نسیم ولوج که به قولِ خودش این روزها اندر احوالات زندگی شرکتی به سر می برد، دخترو که نمی دانم چرا این قدر دوست دارد قالبِ وبلاگش را عوض کند و وبلاگش از آن وبلاگ هایی است که نمی شود خواند و دوستش نداشت و مارال شب، سکوت، کویر، دنیایِ کاشی های آبی، پرتویِ مهر و فتانه ی گورخر این جا را می خوانند.

بعد اگر اغراق نباشید این که می گویند خواننده هایِ وبلاگ سرمایه اند، من می گویم شما اگر سرمایه نباشید هرکدامِ تان یک داستان اید برایِ خودتان، یادم باشد خودم یک بار داستانِ همه تان را بنویسم.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”در سه سالگی با شما

  1. اگه یادت باشه اولین خواننده ی تو من بودم آقای محترم.حتما آدم باید برای خواننده حساب شدن وبلاگ داشه باشه؟
    ما از همین جا اعلام می کنیم تا اطلاع ثانوی این وبلاگ را در فهرست سیاه نخواندنی ها قرار خواهیم داد.

  2. بله از بلاگ امير(اعترافات يك ذهن خطرناك) پيدات كردم و خوشحالم كه سريعتر از قبل اپ ميكني .ضمنا خ بي نام و نشون نيستي تو گودراي اسم و رسم داري ميبينم كه گاهي پستهاتو شير ميكنند.تولد بلاگت مبارك اقتصاد خونده ي خيلي فرهيخته

    • مرسی، می خواستم بنویسم که این عنوانی که نگین جلوی اسم وبلاگم توی وبلاگش نوشته چقدر کیفورم می کند که یادم رفت.

  3. 1.تبریک میگم سه سالگیش رو و انشالا 100 سالگیش رو ببینید
    2.قبل از بلاگفا یه جای دیگه نمینوشتی؟ با بنر سبز رنگ؟ هی توی ذهنم یه صفحه طوسی سبز میاد:)
    3.بسیار متشکرم
    4.شادا!

  4. اول تو برام کامنت گذاشته بودی ، بلاگ اسپات بودی اون موقع ، چند روز بعدش اسباب کشی کردی به بلاگفا :)اون روزا آرشیوت زیاد نبود ولی خوشحال بودم که وبلاگ خوبی پیدا کردم ،
    من همیشه گفته ام که مسعود تجربه های آزاد یکی از بهترین دوستاییه که دارم :*

    راستی مسعود اصلاح می شود ، من از 29 آذر دیگه درس نخوندم :ِ)

  5. 1…اينجا من تورو پيدا کردم هر چند بيرون از اينجا تو دنبال من بودي که پيدام کني….
    2…من تبريک گفتن وبلاگ رو متوجه نمي شم. يعني چي که تولدشه و اين حرفا؟ ديدي که من چقدر گاهي نفهم مي شم.الان از اون موقع هاست. به همين مناسبت يه توژي مي تونم دعوتت رو قبول کنم.
    3…بعدشم رهرو آن است که آهسته و پيوسته رود.
    4…بعدترشم کاش اقتصاد رو هم مثل ادبیات جدي مي گرفتي.يه بني صدري از توت در مي اومد.
    5…اين شماره ها وقتي بفتن به جون من ول کن نيستن.
    6…چرا مي خندي خب راست مي گم.
    7…به احترام مجله هفت ديگه بس مي کنم .

  6. در طول این 6-5 سالی که توی وبلاگستان بودم این اولین باریه که یه بلاگ نویس تو روز تولد وبلاگش از دوستا و بلاگ نویسای دورو برش چیزی گفته باشه. ایده ی جالب و بکری بود. و اما وبلاگ… وبلاگ گاهی و یا همیشه حکم دفترچه ی خاطرات ما آدما رو بازی میکنه. خاطرات ماها پر از تجربه های تلخ و شیرینه و هر چقدرم تلخ، اما برامون با ارزشن. تو یه گنجینه از تجربه های تلخ و شیرینت داری که هر موقع خواستی میای سراغش و میتونی کلی ازش استفاده کنی توی زندگیت.
    تولدش مبارک:)

  7. راستی مچکرم از لطفت به من. در مورد قالب هم باید بگم دیگه با این دیزاین فعلن تا یکی دو سال دیگه به ثبات رسیدم و فقط میمونه ادیت نهایی و راست و ریس کردن بلاگ رولینگ(-B

  8. وقتی توی بلاگفا دیدمت سن و سالت کمتر از سه بود ! بعد دیگه ندیدمت تا دیدم اینجایی
    سن آرشیوتم همچین بیشتر بود. خب… تولدت مبارک. میخونمت چون علایق مشترک داریم. لذت هایی
    که گاهی خودم حواسم بهشون نیس.

  9. – اون موقعی که کامنت بالایی رو گذاشتم ، اصلاً رو مود حوصله نبودم . خودت می دونی چرا .
    الآن بهترم.
    – تولد وبلاگت مبارک . امیدوارم از اون مدل نوشته های فریاد و بیشتر فرو رفتن ، دست برداری . این تاریخ تولد ، واقعیه یا مثل بعضی از نیمه اولی و نیمه دومی های سال ، جابجا شده ؟!
    – یه نکته : قبل از اینکه وبلاگت رو بوجود بیاری ، خیلی از این نوشته ها ، توی ذهنت متولد شده بودن . حالا از کِی ، نمی دونم . هر روزی ممکنه روز تولد وبلاگت باشه !
    – مینا جووووووون هم سلام می رسونه . ما امروز می خوایم بریم ورزشششششش . ما می خوایم بریم بدویم و به قول دزفولیا ، عَصّی آزاد کنیم (معنیش رو از هومن بپرس که در ضمن ، اولین خواننده ت بوده ) :دی
    – به نظرم به عنوان کادو تولد به وبلاگت ، برگرد به بلاگفا !!!

    • آره حوصله رو که می دونستم توی این وضعیت… سلام مینا رو هم برسون، ولی ورزش بدون من و رفیقم مگه میشه؟؟؟
      بلاگفا؟؟ هرگز! من پیش نهاد می کنم شما بیاید وردپرس، آره 😀

  10. مسعود جان تولد وبلاگت مباررررررررررررررررک .
    دست به قلمت حرف نداره . پیشنهاد میکنم یه کتاب بنویسی . مطمئنم که موفق میشی .

  11. این مطلب رو توی طبقۀ «بی سرزمین» گذاشتی ؟؟!!! کلی خندیدم به این tag . این همه دوست داری . اینها نمی تونن یه سرزمین رو برات تشکیل بدن ؟!

    بذارش توی یه طبقۀ دیگه . تا دوباره نخندیدم !
    حالم بهتره . الآن می تونم کلی سر بسرت بذارم 😀
    😛

  12. مبارکه ! من در طول این 3 سال همیشه اولین وبلاگی که میخونم ویلاگ تو بوده . نوشته ها جذابن و میشه گفت برخی هاشون حرف دل ما بوده . نوشته هات گرمن و خودمونی . امیدوارم همیشه باشن تا ما هم با نوشته هات مثل همیشه انرژی بگیریم

    اما در مورد نفسی تازه (:d) من کوچ کردم به ورد پرس ولی الان نمیتونم وارد شم ! دنبال راهی هستم برای ورود . به زودی پست جدیدی در وردپرس مینوسم

  13. اون سایتی که دادی میاد اطلاعات هم وارد میکنم ولی دشبورد نمیاد ! یعنی کلی طول میکشه و در نهایت هم باز نمیشه

  14. به مینا و کیمیا و اسماعیل گفته ام که از سبک نگارشت (که بی شک حاصل یک ذهن سرشاره)خیلی خوشم میاد…خوب …حالا یه فرصت پیش اومد که به خودتون هم بگم…
    به هرحال خوشحالم که اینجا می آم و خوشحالم که دوست های مشترکی داریم و خوشحال که هم رشته ای هستیم…
    موفق باشی

  15. من از دوستان همدانشگاهی اسماعیل بودم…اقتصاد نظری…
    راستی اگرچه به آزادی معتقدم ولی چرا لینکم نکردید؟!
    بابت تبریک تولد هم ممنون …ورود دنیا به دنیا !

  16. اگر می گفتم» لینک کنید! » به دیکتاتوری معتقد بودم!
    در حالی که کاملا دموکراسی مآبانه دلیل پرسیدم
    به هرحال لینک برام مهم نیست بلکه مثله همه علاقه مند ام نوشته هام خونده بشه

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s