گورستان شهرداری

آخرای بهشت زهرا

چَن هکتار زمینِ بی صاحب هَس

با چَن هزار تا سنگِ گورِ لَب به لَب

که هیچ اسمی روشون کَنده نَشده!

هَر دَه سال یه بار

اون زمینُ با لُدِر شخم می زننُ

مُرده هایِ تازه می کارن!

هیشکی ام نمی دونه

که این همه مُرده ی بی شناسنامه

نفله ی کدوم تیرِ غیبی اَن!

یغما گلرویی– از مجموعه ی اینجا ایران است و من تو را دوست دارم

پی نوشت: می دانی تازگی ها اولِ صبح هایِ من پر از شعر و ترانه است، اولِ صبح از کتاب هایِ بالایِ تختم یک دانه شان را برمی دارم و تنها برایِ خودم می خوانم. سهمِ امروزم این ترانه یِ یغما شد. به این فکر می کنم که اگر تو بودی برایِ تو هم می خواندم، بلند بلند می خواندم و تو باید فقط نگاهم می کردی، بی حرکت چشم تویِ چشم…

روزهایِ امتحانیِ زمستانِ هشتاد و هشت

یک- روزهایِ امتحان کُلُهم جوریِ که بعضی وقت ها باید کلِ زندگی ات رو تعطیل کنی و بشینی پایِ درس. ولی دقیقا تویِ همین روزها همه ی کارهایِ نکرده ی عمرت جلویِ روت صف می کشن، تصمیم می گیری هر کاری رو که تا حالا انجام نمی دادی انجام بدی، مثلا دیدنِ اخبار علمی، فرهنگی هم از اهم واجبات می شود این روزها. ذهن ام متمرکز نمی شود، یعنی می خوانم، بعد می بینم نشسته ام و دو صفحه خوانده ام ولی هرچه فکر می کنم یادم نمی آید که اصلا بحث سرِ چی بود. بعد یک جوری روزهایِ گُهی هم هست که انگار یک نفر دنبالِ عقربه ها گذاشته که تند تر بدوند.

دو- خوب نیستم؛ نه این که خسته ام یا همین غُرزدن های گاه و بی گاه که می آیم این جا می نویسم. خوب نیستم یعنی اتفاقا هستم، زندگی می کنم ولی لذت نمی برم، حظ نمی کنم، یعنی ارضا نمی شوم. اگر بخواهم یک جوری بگویم که اقتصاد خوانده ها هم بفهمند یعنی تابع مطلوبیت ام با خطِ بودجه ام نمی خواند، تابعِ مطلوبیت ام حداکثر نمی شود اصلا، قانونِ بازده نزولی مدام واردِ عمل می شود و مدام تویِ ناحیه ی سه تولید قرار دارم. خوب نیستم یعنی دماغ ام سرِ جایش نیست. نشان به آن نشان که امروز صبح برخلافِ همیشه ی این چند ماه ساعتِ هفت بلند شدم، گفتم بروم کمی بدوم بلکه اثر کند و سرحال بیایم. رفتم و دو کیلومتری هم دویدم، بهتر که نشدم هیچ، خسته و گرسنه برگشتم خانه. درس خواندم تا نزدیکِ ظهر اما باز نتیجه نشد چیزی که باید بشود. بعد از نهار آمدم کمی بخوابم، تلفن زنگ زد و بد خواب شدم تا همین حالا که خواب آلود و با کمی سر درد دارم این ها را می نویسم.

سه- اصلا انگار نه انگار که زمستان است. صبح ها که پنجره ی اتاق را باز می کنم آسمان جوری صاف و بدونِ ابر خودش را نشان می دهد انگار یک نفر با لکه بر همه ی لکه هایِ آسمان را تمیز کرده است. چه معنی دارد زمستان این جور خشک و بدونِ بارش؟  قبلا زمستان که می شد، ابری، رعد و برقی، بارانی، برفی، سیلی، یخ بندانی چیزی هم همراهش می آمد که آن قدر خطرناک باشد که امتحان ها را لغو کند که البته برایِ من یک بار اتفاق افتاد که برف آمده بود و به خیالِ این که امتحان ریاضیِ دوم دبیرستان لغو شده تویِ خانه نشسته بودم که از مدرسه زنگ زدند که: «هرچه سریع تر خودتان را برسانید مدرسه، امتحان هرجور هست برگزار می شود.» و البته از آن روز به بعد ما امیدِ خودمان را از دست نداده ایم که. هنوز منتظریم بلایِ طبیعی، چیزی نازل شود که آن قدر قدرتمند باشد که بتواند امتحان ها را لغو کند. بالاخره آدمیزاد به امید زنده است. واجب شد از امشب هواشناسی را هم دنبال کنم.

فرار کن!

فرزانه ی برکه دوبوار یک سوال پرسیده: «دست و پا زدن برایِ رنگ پاشیدن به زندگی وقتی کل جامعه رو بهت و بحران فرا گرفته، چه معنی داره اصلا؟»

حافظِ موسوی در سرمقاله اش برایِ شماره ی نوزدهم مجله ی الکترونیکی وازنا این طور نوشته است: «برایِ من که بیش از نیم قرن در این سرزمین زیسته ام، اضطراب و دلهره چیزِ غریبی نیست. آن هایی که شهریور 20، مرداد 32، دهه ی 50 و دهه ی 60 را به یاد دارند، همه گواهان این اضطراب مدام اند. روح و روان ما زخمی ست. حنجره هامان زخمی ست. شعرهامان زخمی ست… با این همه آموخته ایم که باید بر این خاک پای بفشاریم و بایستیم. این جا خانه ی ماست، سرزمین ماست. رگ و ریشه ی ما در این خاک است. باید بمانیم و تاب بیاوریم. باید بنویسیم. باید حرف بزنیم.»

فکر می کنم این خستگیِ مدام، این بی انگیزگی تکثیر شده سم است و واگیر دارد و گاهی انگار جز به … رفتن، جز فرو رفتنِ مدام هیچ کاری اش نمی شود کرد. ایتالو کالوینو داستانِ کوتاهی دارد به اسم «بازی» که در مجموعه ی «شاه گوش می کند» چاپ شده است. یک داستانِ کوتاهِ یک صفحه ای، روایتِ شهری که در آن همه چیز ممنوع است به جز بازی الک دولک. اهالیِ شهر تمامِ وقت شان با الک دولک می گذرد تا این که یک روز بزرگانِ شهر تصمیم می گیرند همه چیز را آزاد کنند. جارچی ها را روانه ی شهر می کنند که به مردم بگویند: «از حالا به بعد هیچ کاری ممنوع نیست.»

اما مردم بعد از شنیدن صحبت هایِ جارچی ها دوباره بازیِ الک دولک شان را از سر می گیرند، هرچه جارچی ها یادشان آوردند که پیش از این ها، پیش از ممنوع شدنِ همه چیز کلی کار بود که می توانستند انجام بدهند و حالا هم دوباره می توانند آن کارها را انجام بدهند، مردم دست از بازیِ الک دولک شان نکشیدند. مقاماتِ شهر که وضع را این طور دیدند تصمیم گرفتند که از این به بعد بازی الک دولک را ممنوع کنند، اما مردمِ شهر دست به شورش زدند و بعد دوباره بازی الک دولک شان را از سر گرفتند.

می ترسم ما هم عینهو راه رفتنِ کبک و کلاغ آخرِ سر همین زندگیِ صاف و ساده هم یادمان برود.

در رفتن چیزی هست

رفتن به انسان آرامش می بخشد. در رفتن نیرویی تسکین بخش وجود دارد. پیوسته قدم از قدم برداشتن، آن هم همراه با حرکت همزمان و هماهنگ دست ها، بالا رفتن سرعت تنفس و افزایش آرام تپش قلب و فعالیت های اجتناب ناپذیر چشم و گوش برای تشخیص جهت و حفظ تعادل، حس کردن نسیم گذران و آرامی روی پوست بدن، همه و همه اتفاقاتی هستند که جسم و روح را به نحوی اجتناب ناپذیر به یکدیگر نزدیک می کنند و روح را حتی اگر خموده و زخم خورده باشد، رشد می دهند و وسعت می بخشند.

کبوتر- پاتریک زوسکیند- فرهاد سلمانیان- نشر مرکز

غزلِ نیمه تمام

راستش می خواستم بیایم یک چیزی درباره ی امروز بنویسم، بعد دیدم یک کلمه ی کافی است برایِ سر تا پایِ بعضی روزهایِ جمعه؛ «مزخرف». جمعه ی مزخرفی بود. اصلا امروز اگر جمعه هم نبود، هر روزِ دیگری مثلِ امروز بود می گفتم مزخرف است.

باقی اش بماند…

طنز آماده

پسر عمه هایم معمولا از راه مدرسه می آیند خانه ی مادربزرگ نهار می خورند تا بابا و مامانِ شان از سرکار برگردند و هرکدام برود خانه ی خودش. ظهر تویِ اتاق مشغولِ درس خواندن بودم، بچه ها تازه از مدرسه آمده بودند و مادربزرگ هم مشغولِ چیدن سفره ی ناهار بود. یکی از پسرعمه ها تویِ کیف اش چوب شور داشت، باز کرده بود با آن یکی می خوردند. مادربزرگم به خیالِ این که هنوز دوره ی دستفروش هایِ دوره گردِ جلویِ مدرسه تمام نشده گفت: «میرید از این هله هوله ها از دستفروش هایِ جلو مدرسه می خرید، استاندارد هم که نداره، بعد غذا نمی خورید، هزار تا بیماری هم می گیرید.» پسر عمه کوچیکه گفت: «ببینم شما که این حرفو می زنید، غذاهایِ خودتون تاییدیه ی بهداشت یا علامتِ استاندارد داره؟»

خُل خُلی و کرکس

کرکسی مثلِ برق بر سرِ یک خُل خُلی که داشت از تینو گاستا می گذشت فرود آمد. او را کنج یک دیوار گرانیتی گیر انداخت و با وقاحتِ تمام گفت: «جرات داری به من بگو خوشگل نیستم.»

خُل خُلی: شما قشنگ ترین پرنده ای هستین که تا به حال دیده ام.

کرکس: بازم…

خُل خُلی: شما از پرنده بهشتی هم قشنگ ترید.

کرکس: جرات داری بگو بالا پرواز نمی کنم.

خُل خُلی: شما در ارتفاع سرگیجه آوری پرواز می کنید و کاملا مافوق صوت و مافوق جو می پرید.

کرکس: جرات داری بگو بوی بد می دم.

خُل خُلی: شما بوتون از یک لیتر ادوکلن ژان ماری فارینا هم بهتره.

کرکس: اَه! گیرِ چه گهی افتادم. یک جایِ کوچولو هم نمی ذاره که بشه یه نوک بهش زد.

قصه های قر و قاطی- خولیو کورتاسار- ترجمه ی جیران مقدم- مان کتاب