داشتیم رویا می بافتیم

تویِ اتاقت باید یک میز داشته باشی که فقط مالِ خودت باشد، جایش کنار پنجره باشد. پنجره ی دو لنگه ی بزرگ با پرده هایی که هر روز اولِ صبح کنارشان بزنی و خیابان روبرو را تماشا کنی. رویِ میزت جامدادی داشته باشی، استوانه ای باشد، استوانه هایِ کوچک و بزرگ، کوتاه و بلند، پهن و باریک که به هم چسبیده اند، رنگی هم باشد جامدادی ات، سبز یا زرد. بعد تویِ یکی از استوانه ها مدادهایت را که هر روز اولِ صبح با مداد تراشِ آبی رومیزی می تراشی شان بگذاری، توی یکی خودکارهایت را که عادت داری فقط با یکی شان می نویسی تا جوهرش تمام شود و بعد سراغِ بعدی ها بروی بگذاری، توی یکی دیگر روان نویس هایِ رنگی ات را و توی آن استوانه های پهنِ کوچک که عینهو کفِ پایِ بچه اژدها است پاک کن و مداد تراشت را که باید حتما از آن مداد تراش آهنی های اصلِ آلمانی باشد.

یک لیوان هم رویِ میزت داشته باشی که یک دسته ی بلند داشته باشد، عصرها که می آیی خانه تویش شیر کاکائویِ داغ بخوری با دونات هاییِ که سر راهت از کافه دونات گرفته ای، با اسمارتیزهایِ رنگی کوچولویِ رویش. یک گوشه ی میزت چند تا از این دفترها با یک دسته کاغذِ کاهی داشته باشی که پر از طرح و قصه و ایده ی ناتمام اند، از این سطل هایِ رنگی مخصوص کاغذ باطله هم زیر میزت باشد که هر از گاهی کاغذ ها را مچاله کنی با خشم از این که چرا کلمه ها با تو راه نمی آیند پرت کنی تویِ سطل.

یک دانه ماشین تحریر هم داشته باشی روی میز، هر از گاهی کلیدهایش را فشار بدهی، دیگر کاری نداشته باشی با ماشین تحریر، فقط باشد محضِ دلخوشی تو.

* عکس از سرچ گوگلی

Advertisements

یک دیدگاه برای ”داشتیم رویا می بافتیم

  1. الان روی میز تحریرم تکه های پازله 500 تکه ریختم و دارم میچینم… مادر یک آیینه ی بزرگ گذاشته روی میزم ! مجبورم هر روز که می نشینم و پازل درست می کنم صورت خودم رو هم ببینم!! مادر هر روز که از اتاقم میام بیرون یک تغییر عجیب به دکور اتاقم میده…اما پنجره ی بزرگی دارم پرده ای نازک هم آن را پوشانده..به قدری که هر شب آسمان با ماه و ستاره هایش از آن عبور می کند و بر کف اتاقم می افتد…
    یک لپ تاب کوچولو هم دارم و یک لیوان که همیشه پر و خالی میشه از کافی میکس! به خاطر بیداری برای امتحان هایی که نزدیک می شود… خلاصی از فکر هایی که هجوم می آورد…دلم می خواست خوب بنویسم.. همیشه و به خاطر همین کنار میز تحریرم پراست از کاغذ .می نوشتم قدیم ها البته…اما این روزها درد به اندازه ای زیاد شده که ساکت شدم.

  2. من يه چيزاي به اين رويات اضافه كنم به افتخار خودم،مثلا اينكه اتاق بايد افتاب گير هم باشه.ازين هميشه روشنا!سرد نباشه اصلا هميشه روز باشه!

  3. توی این اتاق باید یه کتابخونه بزرگ هم باشه . به علاوه یه میز سنتور با مظرابهای خوب و یه سنتور حرفه ای(البته برای من) . وقتی برای کنکور میخوندم و توی دانشگاه یه همچین میزی داشتم که الان هم دارمش و خیلی هم دوستش دارم . فقط ماشین تحریر روش نبود . اتفاقا یه سطل زباله هم بود واسه چرک نویسهام . آخه ریاضی خموندن یعنی ورق سیاه کردن .

  4. خواستم بیام نظر بدم اینجا . همزمان هم بلاگفا رو باز کردم نشد . باز نمیشه . من دیگه نمیخوام اونجا بمونم ! تصمیم رو گرفتم . باید چی کار کنم ؟

  5. مي توني يه گوشه ي ميز تحريرت چند تا صدف و گوش ماهي بزرگ بذاري و كتابايي رو هم كه هميشه مي خواي بخونيشون بذاري جلوت…مثل احمد شاملو…مي توني كنارش يه صندلي گهواره اي چوبي داشته باشي كه هر وقت كه خسته شدي از راه نيومدن كلمات روش بشيني و چشمات رو ببندي و بذاري آفتاب پاييزي تو رو تو خودش غرق كنه….
    چه كار كردي با ما….الان ديگه نمي تونم سر كار طاقت بيارم…دلم واقعا مي خواد تو عكست باشم….از ته دل!

  6. تو واقعا با ما چکار کردی منم از دیروز تا حالا دوس دارم توی عکست باشم فارغ از فکر و خیال در واقع از تهی سرشار

  7. پنجره ای که پشتش دنیای الهام بخش تو باشد، از اهم امور است. در این مورد تنها گزینه ای که برای من باقی مانده، خیالبافی است!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s