… و ابلهان هر دو خاموش به

1. تا عصر زمزمه می کردم: « آدم از دستِ خودش خسته میشه، با لبایِ بسته فریاد می کشه.»

2. شب بلند شدیم رفتیم کنتاکی بال که از قرار به آدم بااااااال میده.

3. حالا نشسته ام «کسی از گربه های ایرانی خبر نداره؟» را ببینم. چشمم آب نمی خورد تا آخرش دوام بیاورم.

4. خبری از پخشِ این برنامه ی هفت که قرار است نود سینمایی باشد ندارید؟ اعتماد که خبر داده بود قرار است از امشب پخش اش از شبکه ی سه شروع بشود. حیفِ وقتی که منتظر نشستم و این کانال ها را یکی یکی عوض کردم، حیف. آخرش هم طاقت نیاوردم و خاموشش کردم.

5. این پلکِ چشمِ راست ام از دیروز تا حالا می پرد، نمی دونم چرا؟ فقط می پرد.

سه گانه ی یک صورت تراشیده

1. این صورتِ صاف و صوفِ تراشیده که حتی مورچه هم رویش لیز می خورد یک لذتِ از اساس مردانه است. وقتی کفِ ریش را رویِ صورتت می مالی، تیغ را بالا و پایین رویِ صورتت می کشی، بعد صورتت را خشک می کنی و افتر شیو را را کف دستت می ریزی و روی صورتت می مالی. صورتت می سوزد و این سوزش چه کیفی می دهد وقتی دستت را رویِ صورتِ تراشیده ات می کشی. تنها عیبِ صورتِ تراشیده این است که فردا باز اولِ صبح ته ریش ها زده اند بیرون.

2. صبح دانشگاه کار داشتم؛ نرفتم. به جایش گرفتم خوابیدم، بعد بلند شدم، ریش هایم را تراشیدم، صبحانه آماده کردم، نان و پنیر خامه ای و چای شیرین خوردم. اصلا این ترمِ آخری کلاس ها را یکی در میان رفته ام. یا اصلا نرفته ام، یا رفته ام و سر کلاس بوده ام و نبوده ام. به جایِ کلاس ها تویِ دانشگاه چرخیده ام، گوشه هایِ تازه ی دانشگاه را کشف کرده ام، توی راهروها ایستاده ام و کلاس ها را نگاه کرده ام. تویِ بوفه نشسته ام، با بچه ها گپ زده ایم و چای خورده ایم. گذاشته ام استاد ها دیکته شان را بگویند، بعد این دیکته ها را از بچه ها گرفته ام و کپی کرده ام. آخرِ کلاس خودم را رسانده ام، بحث راه انداخته ایم وسطِ کلاس که یعنی استاد ما هم هستیم… حواس مان هست. تنها کلاسِ دوره ی ارشد که با میل و رغبت می رفتم کلاسِ اقتصاد ایرانِ ترمِ قبل ام بود که هیچ شباهتی به کلاس هایِ دیگر نداشت و این ترم به لطف دعوایِ مدیر گروه و دکتر… دیگر تشکیل نشد.

3. چند هفته ای کارهای پایان نامه را بی خیال شدم، سراغِ استاد راهنما هم نرفتم. کار می کنم ولی پیش نمی رود این لعنتی. روزها تند و تند می گذرد و حرکتِ من از لاک پشت هم کند تر است. انگیزه هایم تحلیل می روند، این تنبلیِ مزمن رهایم نمی کند و احتیاج به انرژی دارم که این طرف ها پیدایش نمی شود. مخزنِ دانشگاه هم هر روز بازی درمی آورد و کارِ من مدام عقب تر می افتد. یک روز دارند پایان نامه هایِ مخزن را مرتب می کنند، یک روز ساعتِ دو تعطیل می کنند چون «خانم مخزنی» بچه ی کوچک دارد و ساعتِ دو باید برود و نیرویِ دیگری ندارند که به جایش بگذارند، هر روز هم که ساعتِ دوازده باید برایِ نماز و ناهار کار ما را نیمه تمام بگذارند و ما را بیرون کنند و خلاصه داستانی است، طوری که دیروز نزدیک بود با این مسوول کتابخانه دعوایم بشود که این چه وضعِ مخزن است. خوب که خودش حالِ بد من را فهمید و قضیه را به شوخی برگزار کرد و بعدش هم کلی معذرت خواهی که نیرو نداریم و چه و چه… دو سه شب پیش که بعد از نزدیکِ یک ماه برایِ استادِ راهنمایم ایمیل فرستادم و روند کارها را نوشتم، ترسم از این بود که این تعطیلی طولانیِ من آزرده اش کرده باشد و جواب ندهد. وقتی بعدِ دو روز جواب داد، آن قدر خوش حال شدم که نصفه شبی بلند شدم رفتم ریش هایم را که دو سه روزی بود بهشان دست نزده بودم، تراشیدم.

مالی سویینی

کتاب را که باز می کنی بعد از مقدمه ای که مترجم برایِ شناختِ بیشترِ نمایشنامه نویس نوشته است، به این جمله از دنی دیدرو می رسی:

«یادگیری دیدن مثلِ آموختنِ زبانی تازه نیست؛ مثلِ یادگیریِ زبان برایِ نخستین بار است.»

نور که می آید هر سه شخصیتِ نمایش رویِ صحنه نشسته اند؛ مالی سویینی، دکتر رایس و فرانک سویینی. هر سه شخصیت تمامِ مدت رویِ صحنه خواهند بود و نمایشنامه نویس پیشنهاد کرده است که هرکدام جایِ مخصوص به خود را رویِ صحنه داشته باشند و این طور قصه ی تلخ و عجیبِ مالی سویینی شروع می شود. تقریبا در طولِ نمایش هیچ حرکتی صورت نمی گیرد، نمایش بر پایه ی روایتِ شخصیت ها پیش می رود و هرکدام از شخصیت ها به ترتیب بخش هایی از ماجرا را تعریف می کنند.

مالی سویینی، زنی که چهل سالِ تمام در دنیایِ نابینایی زندگی کرده است و با دنیای لامسه خو گرفته است و این طور با لذت از شنا کردنش می گوید: «نمی تونم براتون توصیف کنم از شنا کردن چه لذتی می برم. قبلا فکر می کردم- می دونم ممکنه احمقانه به نظر بیاد – اما واقعا فکر می کردم من از شنا کردن کیف و لذت بیش تری می برم تا آدم های بینا. همین که خودت رو در اختیارِ آب بذاری، تجربه اش کنی- هر منفذ بدنت آماده و مشتاقِ اون حس خالص- فقط همون حس – باشه، حس لذت بخشی که بینایی نمی تونه چیزی بهش اضافه کنه- تجربه ای که فقط با لمس کردن و حس کردن به دست می آد؛…» به اصرارِ فرانک، شوهر بلند پرواز و ماجراجویش تصمیم می گیرد چشم هایش را بسپارد به دست جراحی به نامِ دکتر رایس تا دوباره بینایی اش را به دست بیاورد و از آن طرف دکتر رایس هم که مدت هاست اعتبارِ گذشته اش را از دست داده به مالی به چشمِ موردی نگاه می کند که می تواند اعتبار و موفقیتِ گذشته را دوباره به او برگرداند.

نمایش دو پرده دارد؛ پرده ی اول روایت شخصیت ها پیش از عملِ جراحی مالی است، وقتی فرانک و دکتر رایس اصرار به عمل دارند و اعتقاد دارند مالی چیزی برایِ از دست دادن ندارد و مالی درباره ی تردیدهایش از عمل حرف می زند: «اون ها از کجا می دونن چی رو دارن ازم می گیرن؟ از کجا می تونن بفهمن چی رو دارن بهم می دن؟ نمی دونن. نمی تونن بدونن. چیزی از این عملِ نصیبِ من میشه؟ میشه؟ میشه؟ یه دفعه فهمیدم، فهمیدم که چرا اون قدر افسرده شدم. وحشتم از تبعید بود، از این که من رو بفرستن یه جای دیگه. افسردگیم از غمِ غربت بود.» و در پرده ی دوم ماجراهایِ بعد از عملِ مالی روایت می شود؛ وقتی سفرِ مالی به سرزمین بینایی شروع می شود و مالی با از دست دادنِ نابینایی اش، کل جهان فکری اش، دنیایی را که با دست هایِ خودش تجربه می کرد و بعد تقریبا همه چیزش را از دست می دهد و روانه ی بیمارستانی روانی می شود.

موضوع مهاجرت و زندگی در دنیایی بینابین یکی از دغدغه هایِ مهم فری یل در اکثرِ آثارش است. این دغدغه در این جا هم به شکلی آشکار حضور دارد. مالی که فهم و توانِ درک و تفسیر دنیای تازه ای را که به آن وارد شده است ندارد، به دنیایی بین واقعیت و خیال تبعید می شود. براین فری یل بیشتر از هرچیز به حقِ نابینا برایِ نابینا ماندن حتی اگر درمانی برایِ بینا شدن وجود داشته باشد اشاره می کند واین همان حقی است که جامعه ی اطرافِ مالی از او سلب می کند و او را به یک شکل دیدنِ دنیایِ اطرافش با دیگران مجبور می کند و در نهایت کار را به آن انزوایِ پایانی می کشاند.

مالی سویینی از آن نمایشنامه های خواندنیِ نشر نیلاست.

مالی سویینی- براین فری یل- ترجمه ی حمید احیاء- انتشارات نیلا- چاپ اول 1386- هزار و هفتصد تومان

+ انتشارات نیلا+ یادداشت لیلی نیکو نظر درباره مالی سویینی+ وبلاگ حمید احیا

طریق رندی و عشق آشکار خواهم کرد

تو راست می گفتی؛ این جماعت را باید پیچاند، نباید باهاشان رو راست بود. یک کلام، باید بهشان دروغ گفت و از حساسیت های بی دلیل شان، از تعیین تکلیف کردن های مثلا دلسوزانه شان و از تصورات احمقانه شان باید فرار کرد. نباید بهشان نزدیک شد که این نزدیک شدن به آدم ها اصلا خطرناک است، آدم ها هرچقدر هم به هم نزدیک باشند از هم آتو می گیرند و یک جایی بالاخره زهرشان را به تو می ریزند. تو راست می گفتی:

«این جا کسی زنده گی نمی کند، همه می خواهند زنده بودن را از تو دریغ کنند.»