آبادان

  1. نمی دونم دقیقا چند وقت بود که اولِ هر هفته وقتی من و هومن همدیگر رو می دیدیم، می گفتیم: «این هفته جمعه دیگه حتما برنامه ی آبادان رو ردیفش می کنیم.» بعد آخر هفته که می رسید هومن به من زنگ می زد و می گفت: «برنامه ی فردا چیه؟» من در حالی که رویِ تختم دراز کشیده بودم و از زورِ ک… حال و حوصله ی تکون خوردن نداشتم و دستِ الکتریکیِ سمتِ راستم داشت صفحاتِ کتابی که می خوندم رو برایم ورق میزد و دستِ الکتریکیِ سمتِ چپ ام لیوانِ چای رو تویِ دهانم می گذاشت، با لحنِ مظلومانه ای می گفتم: «هومن جان، باور کن شنبه امتحان دارم، سمینار دارم، اصلا همه رو با هم دارم.» و عجیب این که هومن هر هفته باور می کرد و هیچ وقت از من نمی پرسید که «چرا شما هرهفته شنبه ها امتحان دارید؟»
  2. از شوخی که بگذریم، بالاخره بعد از مدت ها تصمیم گرفتیم این هفته برنامه ی آبادان رفتن رو هرطور که هست جور کنیم. چهارشنبه داشتم اخبارِ هواشناسی رو گوش می کردم که می گفت: «یک توده ی ابر باران زا به سمتِ جنوب و جنوب غربی در حال حرکت اند.» گفتم: «یک دفعه ما خواستیم از جایِ مان تکون بخوریم ها.» پنج شنبه صبح بارون اومد. هومن یک اس ام اس با اسمایلِ عصبانی- از همون اسمایل ها که دود از گوش هاشون داره میزنه بیرون- فرستاد که: «چقدر هم که هوا برایِ آبادان رفتن مناسبه!» طرف هایِ ظهرِ پنج شنبه بارونِ اهواز قطع شد و خلاصه قرار شد جمعه ساعتِ نه صبح من آماده باشم که هومن بیاد دنبالم. از اونجایی که نمی دونم چرا این چند وقته هوایِ اهواز تویِ طولِ روز صاف و آفتابیه و تازه شب که میشه بارون شروع میشه و ظاهرا عطف به چند پستِ قبل، دستگاه های صداگذاری تازه ای اون بالا کار گذاشته شده که می تونه صدایِ رعد و برق رو تا n دسی بل- این واحد از فیزیکِ دبیرستان یادم مونده بود گفتم اینجا یک استفاده ای ازش کرده باشم- بالا ببره، تا خودِ صبحِ جمعه بارون میومد و آن چنان رعد و برق هایی می زد که من شبیه این فیلم ها با صورتِ عرق کرده در حالی که کابوس دیده بودم از سرِ جام بلند می شدم و یک دستی که نمی دونم از کجا واردِ کادر می شد لیوانِ آب رو توی دهانم می گذاشت. جمعه ساعتِ هفت هومن تماس گرفت که: «با این وضعیتِ هوا چه کنیم؟ بریم؟ نریم؟» من هم می گفتم: «هومن آسمون سیاهه، به نظرم بارون داره.» آخرِ سر گفت: «میرم هواشناسی msn رو نیگا کنم ببینم چی نوشته.» یکربع بعد زنگ زد که: «پیش بینی کرده که هوایِ آبادان آفتابیه، آماده باش دارم میام. نهایتش اینه که میریم اگر خیلی وضعِ جاده خراب بود برمی گردیم دیگه.»
  3. تویِ این مدتی که من اهواز هستم این بارِ دومی بود که مسیر 99 کیلومتری اهواز-آبادان رو می رفتم. اون بارِ اول هم تعطیلاتِ عیدِ نوروز بود که به اصرارِ کلی پسر عمه و دختر عمه سوار ماشین شدیم و رفتیم، بعد اون قدر شلوغ بود که همه به ترتیب گم می شدن و بقیه باید دنبالشون می گشتن و تا آخرش همین جوری تویِ بازارها می چرخیدیم. حالا این بار تویِ جاده که دقیقا شبیه یک خط مستقیمِ که هیچ پیچی نداره و به قولِ هومن حوصله ی راننده رو از یکنواخت بودن سر می بره، هر لحظه بارون به یک شکل در می آمد و ما به جد و آبادِ msn فحش می دادیم- از اون فحش آبدارها نه، از اون فحش مودبانه ها مثلِ بی شعور – که این چه وضعِ پیش بینیه که کم کم رسیدیم به سی کیلومتری آبادان و هوا آفتابیِ آفتابی شد.
  4. آبادان این جوریِ که مثلا از یک نفر می پرسی: «جناب بازار ته لنجی ها کجاست؟» بعد اون در حالی که با انگشتش مثلا به راست یا چپ اشاره می کنه، جواب میده: «یک قسمتیش اون جاست.» حالا سرجمع کلِ بازار یک خیابون بیشتر نیست. خلاصه کمی که تویِ خیابان ها تاب خوردیم و آهِ حسرت کشیدیم که چرا بعدِ این همه سال که از جنگ گذشته هنوز شهر اون طور که باید آباد نیست و یادِ کلاریسِ رمانِ چراغ ها را من خاموش می کنم افتادیم که شاید یک روز تویِ این خیابان ها قدم می زده و من داشتم به خونه های سازمانی شرکت نفت نگاه می کردم که زمانی نظم و ترتیبِ خاصی داشتن و حالا چون به اشخاص واگذار شده اند هر کدوم برایِ خودشون ساز جداگانه ای می زنند و من از این شکلات های flake خریدم که یک زمانی تویِ بچگی خورده بودم و طعمش رو هنوز به خاطر داشتم و هیچ جایِ دیگه هم پیدا نکرده بودم، دیدیم ساعت شده نزدیک به یک و این شکمِ لامصب بدجور به قار و قور افتاده که هومن گفت بریم من یک رستوران پاکستانی ها می شناسم که میگن قلیه ماهی و قلیه میگو ی خوشمزه ای داره.
  5. رفتیم سراغِ رستورانِ پاکستانی ها که سرِ ظهر کلی شلوغ بود و تا نشستیم گارسون اومد سراغمون که سفارشِ غذا بگیره. من قلیه میگو و هومن قلیه ماهی سفارش داد، گارسون هم که احتمالا از قیافه مون فهمیده بود که ما این کاره نیستیم گفت: «شما تا حالا قلیه میگوی ما رو خوردین؟ یک خورده از حالت عادیش تند تره.» حالا همین جوری در حالتِ عادی من فلفل روبروم ببینم راهم رو کج می کنم ولی این جا گفتیم: «بیار امتحان کنین ببینیم این تندی که میگن چه طعمیه!» بعد غذا رو که آوردن سرِ میز گذاشتن این جوری بود که اول با خودت می گفتی: «این غذا چرا این قدر کمه؟» ولی هرچی می خوردی غذا تمام نمی شد. ضمنا اون قدر قلیه میگو تند بود که من بعد از هر لقمه یک لیوان آب و کمی دوغ می خوردم. ولی از اواسطش این طور شد که من از ماهیِ هومن می خوردم، هومن از قلیه میگو یِ من. غذا ی فوق العاده خوشمزه ای بود ولی اون قدر تند بود که من تا یک ربع یا داشتم سرفه می کردم یا با یک صدایِ زیر با هومن حرف می زدم.
  6. بعد از این که غذا رو خوردیم و بیرون آمدیم، گفتیم بریم دوباره چرخی تویِ شهر بزنیم، چند تا از این ساختمان ها که هنوزِ جایِ گلوله های دورانِ جنگ رو تویِ بدنشون دارن پیدا کنیم برایِ عکاسی. ولی از یک طرف همه ی مغازه ها داشتن کرکره ها رو پایین می کشیدن و از اون طرف جز ما دو نفر هیچ بنی بشری توی خیابون پیدا نمی شد. رفتیم سمتِ ماشین که یک لیوان چایِ بخوریم که هم غذا هضم بشه و چون بادِ سرد هم می آمد کمی هم گرم بشویم. بعد از خوردنِ چای و سوار شدن به ماشین و تعجب بیش از حد ما از خلوت بودنِ خیابان ها نزدیکِ ورزش گاه تختی که رسیدیم کاشف به عمل آمد که تیمِ فوتبالِ صنعت نفت آبادان و سپاهان نوین اصفهان باهم بازی دارن و چون فوتبال تویِ خون اکثر آبادانی هاست، بچه و جوون و پیر دسته دسته داشتن می رفتن سمتِ ورزش گاه که بازی رو ببینند. ما هم گفتیم سرِ ماشین رو کج کنیم برگردیم خونه وبلاگمون رو بنویسیم.
Advertisements

یک دیدگاه برای ”آبادان

  1. 1-از بس من ساده و زود باورم.
    4-شوکلات خوب بود ولی کاش یه کم تلخ تر درستش میکردن.
    5-کاش 2-3 پرس از قلیه میگو می آوردیم خیلی خوب بود.

  2. 1. چطور تونستی به هومن ِ پاک و معصوم دروغ بگی ؟ هان ؟
    2و 3. ببین زمین و زمان و msn و sms و … به زبون بی زبونی بهتون می گفتن که نباید برین .
    4. این بازار کویتی ها که میگن ، چطور بود ؟ رفتین ؟
    5. بله . همین باعث شد که برای اینکه صداهاتون برگرده ،..
    6. چای = زندگی
    100000 . بذرا من و ندا بریم آبادان …خودت میای و این پست رو شیفت-دلیت می کنی p-:

  3. باید عادت کنی به اینکه غذاهای تند بخوری .
    من نمیدونم تو و هومن کی میخواین با هم به تفاهم برسین .
    من اولین بار که رفتم آبادان از بدبختی مردم و دیدن این شهر جتگ زده که بعد از این همه سال هنوز آثار جنگ رو آدم میبینه گریم گرفت .

    • گفتی واقعا، آدم دلش یک دلِ سیر گریه کردن می خواد… وقتی تویِ ورودی شهر فقط زباله می بینه که روی هم تلنبار شده، خونه هایی که فلاکت ازشون می باره ولی هرکدوم چهار تا دیش ماهواره رو به n جهت مختلف نتظیم کردند.

  4. 1- بیچاره هومن
    2- پیش بینی درست بوده دیگه !
    4- ولی انصافا تو همین بازارها چیزهای خوبی میشه پیدا کرد
    5- نوش جان
    6- ONLY TEA

  5. سلام مسعود جون
    اتفاقاً منم پنج شنبه و جمعه آبادان بودم و شب جمعه هم یه سر به رستوران پاکستان مرکزی زدیم،جات خالی خیلی خوش گذشت،ولی تا صبح ما ماجراهائی با یکی از دوستان داشتیم چون او خوروشت قیمه (همون که تو عکسه) سفارش داده بود زیاد باهاش حال نکرده بود و مدام به ما سرکوفت میزد که این چه رستورانیه!!!
    راستی نظر تو چی بود،ماهی و قلیه ماهی هاش که مطمئنم تکه،ولی از خوروشت قیمه کذائی بگو؟
    راستی من مدتهاست لینکت کردم،ولی تو …………..

  6. ضمناً یادم رفت بگم،من میخواستم در مورد عکس ها نظر بدم که غیر فعال کردی،جون تقریباً من قبل از این که راه بیفتم برم آبادان سوژۀ جدیدی تور کردم !!!

  7. دوباره خوش آمدم؟ چه وبلاگ با ادبی.. سلام وبلاگ خوب هستید؟

    ای روزها همه از قلیه میگو تعریف میکنند

    هومن هندیه در جوارش خوردن این طعمها رو تجربه کن فیض ببر.. تا برنگشته هند

  8. دارم ارشیوتو شخم می زنم!

    یه بار خوزستان رفتم بیشتر شهراشو دیدم،دیدن آبادان خیلی اذیتم کرد، خرمشهر هم خوب نیست، ولی آبادان مثل شهر ارواح بود، چند روز اونجا بود، انگار هیچ شور و شوقی نبود تو شهر،گریه ام می گرفت.من وقتی شهرایی مثل ابادان رو دیدم درک کردم جنگ می تونه با زندگی آدما چیکار کنه!
    حق اون مردم نیست این وضعیت

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s