و چشم انداز آینده آن…

1. چند شب پیش، آخر شب پسر عمه ام زنگ زد و گفت: «ببین دارم انشا می نویسم درباره ی ویژگی های نوجوان نمونه، یک جایِ انشا اشاره کردم که نوجوان نمونه باید کتاب هم بخونه، حالا اسم چند تا نویسنده ی دهن پر کن رو می خوام که توی انشام بنویسم.» بعد ادامه داد: «چند روز قبل توی کتابخونه ات اسم یک نویسنده ی نمی دونم چینی یا ژاپنی رو دیدم که یک خورده تلفظش سخت بود، فکر کنم همون خوب باشه. یک چیزی تو مایه های ساداکی هوراکامی…» یک خورده فکر کردم که منظورش با کدوم نویسنده است، تازه دو زاری ام افتاد که هاروکی موراکامی رو میگه. بهش گفتم: «هاروکی موراکامی؟ مگه تو کتابهاش رو خوندی که می خوای اسمش رو توی انشا بنویسی؟» جواب داد: «نه، ولی اسمش دهن پرکنه، یک کلاس خاصی به انشام میده!» بهش میگم: «خوب اومدیم و معلم پرسید که کدم یکی از کتابهاش رو خوندی؟ چی می خوای جوابش بدی؟» میگه: «نه بابا! این حسنی نگو یه دسته گل رو هم به زور می شناسه. چه برسه به کتابهای ساروکی کوراکامی…»

2. این ترم برنامه ریزی اقتصادی داریم. چند روز پیش رفته بودم از یک سری از قسمت هایِ کتاب کپی بگیرم. آقاهه هی کتاب رو بالا و پایین می کرد، آخر سر گفت: «آقا شما واقعا این کتاب ها رو می خونید؟» گفتم: «قسمت هایی رو که لازم باشه آره، چرا؟ کجاش عجیبه؟» گفت: «آخه اسم کتاب خیلی خنده داره! برنامه ریزی در ایران و چشم انداز آینده آن.» بعد جلویِ مغازه اش را نشان داد که تازه آسفالت کرده بودند، پشتِ سرش مخابرات آمده بود کنده بود، پشت سرش باران آمده بود و چاله ها پر از آب شده بودند. هر دو مان خندیدیم.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”و چشم انداز آینده آن…

  1. 1- متاسفانه آدم کتابخون خیلی خیلی کمه . اولین بهانه اینه : وقت ندارم . به نظرم عذر بدتر از گناهه .
    2 – در مورد برنامه ریزی با آقاهه موافقم . مگه اینجا چیزی به اسم برنامه ریزی هم معنی داره ؟

  2. 1
    مسعود بذار بیام اهواز. کشتمت.
    2
    اینو منم یاد نمی گیرم. همون که کتابشو داشتی تو زرگنده می خوندی؟ پیرزنه یادته؟ هاروکی موراکامی.هاروکی ماروماکی..خیلی سخته.
    3
    لیلا می گه چه اسم ضایعی!

    • حالا چرا این قدر با خشونت؟ نه اونی که داشتم توی زرگنده می خوندم کالوینو بود… ایتالو کالوینو!
      چقدر من باید اسم این نویسنده ها رو به تو یاد بدم! 😀

  3. در طول اون یک هفته ای توی کتابفروشی بودم ، تا دلت بخواد حرفهای اینجوری شنیدم .
    مثل قضیه ی کتاب «هستگی» (!) میلان کوندرا یا اینکه یک نفر کتاب می خواست با این شرط که حداقل تعداد صفحات کتاب ، 150 تا باشه ! یا اینکه اون آقایی که می گفت تفسیر بوف کور رو می خواد ولی تا به حال اسم صاق هدایت رو نشنیده بود! یا …
    به قول داییم : «اوضاع نابسامانه» !

  4. برای مورد دوم منم حسابی خندیدم……یادم افتاد که ما تو گرایش انرژی،برنامه ریزی رو نداریم…و واحد…اختیاریه….این دیگه خیلی خنده دار تره….مسئولین نفت و انرژی آینده کشور حتی این درس رو نمیخونن…فکرش رو بکن….حالا بیشتر میشه خندیدD:

  5. چه قدر وحشتناكه كه معلم انشات كتاب نخونده باشه….زمان من هم همين بود…هيچ وقت يادم نميره دبير ادبيات سوم دبيرستانم اسم گوستاو فلوبر رو تا حالا نشنيده بود!

  6. متاسفانه اموزش و پرورش ما داره با كله ميره سمت بي سوادي
    برنامه ريزي اقتصادي هم خوب اومدي يه چيزي مثل سياستهاي پولي ماليه به لحاظ كاربرد!

  7. رفته بودم رشد یه خانم اومد گفت چند دست کتاب چند جلدی و قشنگ و رنگی میخوام برای کتابخونه.مونده بودم چی میشه به این خانم گفت؟

  8. شما که چندین بار فیلم درباره الی رو دیدین چرا سریع قضاوت می کنید .منم دبیر ادبیاتم مثلا…….. وخسته از همه چیز .کاش کمتر کتاب خوانده بودم تا کمتر زجر می کشیدم…….
    از آدما از خودخواهیاشون از بی عشقی از تفکر پست مدرن داشتن ومحکوم به زندگی کردن در جامعه ی سسنتی از………………………………..خسته ام .

    • راستش اصلا نخواستم قضاوت کنم، منظور اون پست هم اصلا اون چیزی نبود که بقیه برداشت کردن و توی کامنت ها نوشتند ولی چون اغلب اون برداشت رو کرده بودن حدس میزنم منظورم رو خوب نرسونده باشم.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s