چند روز معمولی

1. چهارشنبه نامزدیِ پسر عمه ام بود. مادربزرگ رفت تهران و من ماندم این جا، هرچه زنگ زدند و اصرار کردند که بیا نرفتم. حوصله ی شلوغی اصلا نداشتم. این روزها آدمِ سکوتم و سکون، آدمِ نشستن و یک جا ماندن. گفتم این چند روز می مانم خانه و تمامِ کارهای عقب افتاده ام را انجام می دهم. راستش اصلا یادم نیست که بعد از این که مادربزرگ را بردم فرودگاه کجا رفتم و چه کردم.

2. چهارشنبه شب، هومن آمد پیشم، تا نزدیکِ صبح داشتیم نامجو گوش می کردیم و درباره ی خیانت حرف می زدیم. هومن می گفت: «وقتی حرفِ خیانت پیش میاد همه ی توجه ما به سمتِ خیانتِ جنسی پیش میره ولی مثلا دروغ گفتنِ طرفین به همدیگه هم نوعی خیانت به حساب میاد.» و من هم برخلافِ همیشه تقریبا با این حرفش موافق بودم.

3. پنج شنبه صبح فکر کنم طرفهای هفت بود که هومن رفت سرِ کار، من تا نه خوابیدم. بعد بلند شدم به جای صبحانه از این بیسکوییت فندقی ها خوردم و رفتم بیرون. رفتم کتابفروشیِ محام و کمی درباره ی یوسف آباد… حرف زدیم که من خوانده بودم و خوشم آمده بود و آنها خوششان نیامده بود اما می گفتند این یک هفته ی اخیر فروشِ خوبی داشته است. سراغِ کتاب ظرافتِ جوجه تیغی را گرفتم که هنوز برایشان نرسیده بود و قرار شد سفارش بدهند و بعد بروم و ازشان بگیرم. یک نفر را دیدم که آمده بود برایِ دنبالِ کارهایِ پایان نامه اش و حالا دنبالِ یک لیوان چایِ داغ می گشت و نمی شد پیشنهادِ خوردنِ یک فنجان چای را رد کرد.

4. موقعِ برگشت اعتماد خریدم که از این به بعد پنج شنبه ها یک ضمیمه ی دوست داشتنی دارد و شروعش با یک ویژه نامه درباره ی مهدی سحابی است. ساعتِ دو رسیدم خانه با این فکر که یک چیزی برایِ ناهار درست کنم که هومن زنگ زد و خودش و من رو نجات داد، قرار شد از خانه غذا بیاورد. حالا غذا چی بود؟ یک غذایِ خوشمزه که مخصوصِ شوشتری هاست به اسمِ «نون چرب» که من تا پنج شنبه نخورده بودم. مزه ی فوق العاده ای داشت و برخلافِ اسمش اصلا هم چرب نبود. البته یک توضیحاتی هم درباره ی انواع و اقسام نون چرب داد که با عرضِ شرمندگی الان از خاطرم رفته است.

5. بعدِ ناهار من نشستم میراثِ هانریش بل رو خوندم و زیرِ جمله هایی رو که دوست داشتم خط کشیدم. حالا که کتاب رو ورق زدم چشمم به این جمله ها برخورد: «بی خیالی، کدوم بی خیالی؟ ما به دنیا نیومدیم که بی خیال باشیم. به دنیا اومده ایم که رنج ببریم، بفهمیم که چرا رنج ببریم. رنج ما تنها چیزیه که باید برای زندگی مون نشون بدیم.» عصر رفتیم کیانپارس گردی و بعضی ها هم توی خونه نشسته بودند و مقاله می نوشتند. برایِ شام از تووین ساندویچ گرفتیم که من تا حالا ساندویچ هاش رو امتحان نکرده بودم و به مذاقم خوش آمد، هومن یک عدد از این لیوان های بزرگ خرید که مخصوصِ کارِ دیگه ای طراحی شدن ولی از اون جایی که به قولِ احسان ممکنه مثانه ی هومن در اثر ازدیادِ مصرفِ چای بترکه قول داده که فقط توی لیوانش چای بخوره و نه هیچ چیزِ دیگه ای. آخر شب دو تایی دو سرِ میزِ ناهار خوری نشسته بودیم و هرکدام با لپ تابِ خودمان سرگرم، من داشتم این پستِ یوسف آباد… را می نوشتم که فکر می کنم زیادی طول کشید و حوصله ی هومن سر رفت که همین جا کتبا از ایشان بابتِ اعتیادم به کارِ ناپسندِ وبلاگ نویسی عذر خواهی می کنم.

6. جمعه صبح هومن می خواست برود خانه شان و من هم قرار شد بروم خانه ی خاله ولی کمی تنبلی کردم و تا به خودم جنبیدم دیر شده بود. این بود که گفتم یک چیزی برایِ ناهار درست کنم، بخورم و بعد بروم. حالا هیچی حتی یک تکه نان هم تویِ خانه نداشتیم، بعد ساعت سه و نیمِ ظهر جمعه که این جا پرنده هم پر نمی زند رفتم دیدم این مغازه ی نزدیک خانه دارد کرکره را می کشد پایین، به هر ضرب و زوری بود راضی اش کردم کرکره را دوباره کشد بالا. اصولا چون وقتی مادربزرگ هست همیشه از زمان جلوییم، این چند روز تمامِ کارها را با تاخیرِ زمانی انجام دادم، دیرتر از همیشه خوابیدم، خوردم و بیدار شدم. آمدم خانه و پاستا با سس تن ماهی درست کردم. چه جوری؟ این جوری.

7. یک دونه پیاز خرد شده رو با یک حبه سیر له شده توی کمی روغن زیتون تفت می دید، وقتی پیازها یک خرده نرم شدند سه عدد گوجه فرنگی فیله شده رو به مخلوط اضافه می کنید، یک خورده که قل خورد، سه قاشق غذا خوری سرکه به علاوه ی نمک و فلفل اضافه می کنید و بیست دقیقه در ظرف رو می گذارید تا تبدیل به یک سس غلیظ بشود. توی این فاصله پاستاها رو به علاوه کمی نمک و روغن توی یک ظرفِ آب جوش می ریزید تا مغزش نرم بشه و بعد آبکش می کنید. از اون طرف روغن تن ماهی رو می گیرید و با چنگال تیکه تیکه می کنید و به مخلوط گوجه فرنگی اضافه می کنید و کمی تفت می دهید. پاستا رو توی ظرف بزرگی می ریزید و با سس تن ماهی نوش جان می کنید. بعد از این که غذا خوردم، یک خورده دراز کشیدم و مصاحبه ی کوروش یغمایی با ایران دخت رو خوندم. بعد هم وسایلم رو جمع کردم و رفتم خونه ی خاله.

8. آخرِ شب نشستیم با دختر خاله کمی گپ زدیم درباره ی درس و دانشگاه و این که هنوز با وجود این که دو سال از دانشگاه رفتنش می گذره رشته اش رو دوست نداره و می خواد تغییر رشته بده و کلا مثلِ خیلی های دیگه مردد مونده که باید چی کار کنه؟ و نمی تونه تصمیم قطعی بگیره و خودش هم میگه که نمی تونه به خودش دروغ بگه و به چیزی کمتر از علاقه اش رضایت بده. خاله از اون گاتاهای خوشمزه درست کرده بود که با چای لیمو خوردیم. ساعت نزدیک دو بود که نشستیم درباره الی- فکر کنم دفعه ی پنجمم بود- را دیدیم.

9. شنبه برایِ شام رفتم پیشِ هومن که میگو سوخاری درست کرده بود و با هم خوردیم. درباره ی محاکمه در خیابان حرف زدیم که مینا دیده بود و دوست نداشت و یک یادداشت هم درباره اش تویِ وبلاگش نوشته و به نظرِ من خیلی هم بد نبود. بعد هم کمی راجع به درباره الی حرف زدیم و این که تویِ این فیلم در عینِ حال که همه مقصرند، همه هم بی گناه اند و اساسا این که قضاوت بی رحمانه ترین کارِ دنیاست. آخرِ شب که می خواستم برگردم خونه بارون گرفته بود.

10. از صبح آسمونِ اینجا رو ابر پوشونده و مادربزرگ قراره عصر بیاد. کفش هام رو انداختم تویِ ماشین لباس شویی و کمی درس خوندم. فکر کنم تویِ این چند روزه دو، سه کیلویی اضافه وزن کردم. آهای رفقا کی قراره بریم بدویم امروز؟ دیشب که گفتید ساعت پنج؟ هنوز که خبری نیست؟ چرا کسی به من زنگ نمی زنه؟ کی قراره هماهنگ کنه؟ یکی بیاد منو ببره یک خورده بدویم، می دونین چند هفته است نرفتیم ورزش؟ بماند که دیشب هم همین حرف ها رو زدم.

11. این هم گزارشِ روزانه… آموزش آشپزی هم که برگزار کردم. از چند وقت دیگه قرار عملیات ژانگولر هم انجام بدم، محیرالعقول، فوق العاده، تجربه های آزاد…

ضمنا از تمام اشخاصِ حقیقی و حقوقی، سرورانِ گرامی که اسم شان در مواردِ فوق آمده خواهش می کنم جهتِ دریافتِ دستورِ یک نوعِ سوپِ مخصوصِ اشخاصِ سرماخورده- این قسمت مخاطبِ خاص دارد- شماره ی حسابِ خود را اعلام کنند.

پی نوشت- چند ساعت بعد: این پست طرفهایِ ظهر نوشته شد ولی به دلایلی که اصلاِ اصلا مشخص نیست، سرعتِ اینترنت اونقدر پایین بود که صفحه ی اول وردپرس باز نمی شد احتمالا قرار بود این پست هم مشمولِ همون تاخیر زمانی بشود. ساعتِ هفت و نیم قرار شد با بچه ها بریم بدویم که چند نفر مهمان ریختن خونه ی من و رفتنِ من منتفی شد، هومن هم گفت حالا که تو نمی آیی من هم نمی رم، دو نفر از جبهه ی روبرو رفتند و بدونِ ما ورزش کردند. هومن کجایی که داشتن رفیقتو می ذاشتن سرکار، گفتن تو هم نامردی کردی و رفتی که من در یک حرکتِ ضربتی با پدافندِ غیرِ عامل حمله شان را خنثی کردم. حالا هم که بارون داره به قولِ بعضی ها دم اسبی می باره و به پایان آمد این دفتر ولی…بله دیگه خدا رو شکر تموم شد.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”چند روز معمولی

  1. خيلي نامردي ي ي ي ي ي ي ي …نه اين املا به درد نمي خوره .
    kheili namardiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii

  2. 2-بالاخره ما تو یه مورد با هم توافق کردیم.مرررسسیییی.
    3-خداییش این شوشتری ها غذاهای خوبی دارن.حال کردیم.ولی من مردم از پرخوری.
    5-چای تو این لیوان واقعا حال میده.
    6و7-چرا پاستا گیاهی نخوردی؟با بعضیا فقط بلدید حرفش رو بزنید ولی خودتون هم نمی خورید.
    پ.ن:من بدون تو ورزش نمی رم.گول دشمن رو نخور.

  3. این روزهای معمولی به راحتی بدست می آیند ولی وقتی آنها را جایی ثبت میکنیم و بعد میخوانیم میبینیم که چقدر سطحی از آنها گذشته ایم . چه لحظات خوبی بوده اند که قدر آنها را ندانسته ایم . بگذریم .

    پایه این روزهای معمولیم ! این چند روز رو بهت حسودیم شد !

  4. سلام مسعود صاحب تجربه های آزاد
    پست زیبایی بود…خیلی عادی گذشت روزت..اما خوب گذشته.من که از فیلم های اکران فقط نیش و زنبور و کتاب قانون رو دیدم.
    و الان دارم کتاب پیکر فرهاد عباس معروفی رو می خونم و بسیار خوش میگذره…
    🙂

  5. 1- واقعا چقدر تنهایی گاهی حال میده مسعود جان . من و سنتورم . من و لبتابم . من و کتابهام
    2- یه جایی خوندم که خیانت فقط این نیست که شب رو با کسی باشی . بلکه دروغ دوست داشتن هم خیانته . من هنوز سر حرف اون روزم هستم ها .
    3- اتفاقا با بعضیها رفتیم و این کتاب رو خریدم . یوسف آباد خیابان 33
    4و5 -این نون چرب حرف نداره . خیلی خوشمزه ست . مخصوصا اگه مامان من درست کنه .
    6و7و8 – نوش جان . خسیس میاوردی ما هم بخوریم .
    9- میگوهای هومن حرف نداشت . و بحث خوبی هم داشتیم .
    10 – ببخشید ها خب ناز میکنی و نمی یای . تازه کلی هم چاق شدی .
    پی نوشت : خداییش خوب رفتی سر کار . ولی به اون دونفر جبهه مخالف حسابی خوش گذشت . کلی دویدیم . هوا عالی بود . آخرش یه کمی بارون هم اومد . جات خالی با همون لباسها تو بارون مثل دیوونه ها یهو رفتیم محام و من کلی کتاب خریدم . آتیش زدم به مالم .
    فردا حتما بیا . باید لاغر کنی .
    (آقا این وردپرس چرا شکلک نداره ؟نمیشه خودت بذاری ؟)

  6. جدای از تمام این ماجراهات ، ذائقه ات و سلیقه ات در انتخاب غذاها واقعا جای تحسین داره !

  7. بی خیالی، کدوم بی خیالی؟ ما به دنیا نیومدیم که بی خیال باشیم. به دنیا اومده ایم که رنج ببریم، بفهمیم که چرا رنج ببریم. رنج ما تنها چیزیه که باید برای زندگی مون نشون بدیم!
    این قسمت عجیب چسبید
    مرسی

  8. خُب …
    اولاً) …
    ثانیاً) چنانچه می دانید ، دروغ گفتن کاری بسیار بدی است . ولی بدتر این است که به این فکر کنید که دوستتان فکر می کند که شما دارید دروغ می گویید (چی شد ؟!)
    ثالثاً) دنبال کردن کارهای پایان نامه کار بسیار لذتبخشی است و بعضیا که هنوز شروع نکردن …. ( بابت همراهی چای ، ممنون )
    رابعاً) ما شوشتری نیستیم ولی «نون چربی» رو خیلی بهتر و خوشمزه تر از شوشتری ها درست می کنیم و چ ََََََََ َ َ َ َ َ َ رب !
    خامساً) مقاله نوشتن ، یکی از باکلاس ترین کارهای موجود در دنیا ست
    سادساً) از اون پاستا می دادی ما هم بخوریم ( قرار بود ظرف هام رو پُر بهم برگردونی ها …)
    سابعاً) غلط املایی داری … «قل بخورد» غلطه ، باید بگی » لَق زَنَه »
    ثامناً) …
    تاسعاً)  من محاکمه در خیابان رو ندیدم ولی می دونم که دوستش نخواهم داشت . (این مطلقاً ربطی به پیش داوری و قضاوت و این مدل حرفا نداره ها )
    عشراً) بابا به خدا من هم کلی کُپُلی شدم .
    هادی عشراً) اگه تونستی روی نوک دماغت راه بری ، اون وقته که دیگه کارت حرف نداره

    پی نوشت 1 : راز دستور سوپ سرماخوردگی تا ابد پوشیده خواهد ماندددددد …
    پی نوشت 2 : ولی خداییییش عالی رفتی سر کار . کلی با رفیقم خندیدیم . 🙂 ورزش هم بسیار عالی بود . رعد و برق و نیف نیف بارون و ورزش و یه رفیق ِ پایه ( مینا جون ! خیلی دوست دارم )

  9. امروز ورزش برقراره . اگه نیای … الهی هشتاد کیلو اضافه وزن پیدا کنی و از هیچ دری رد نشی ( حالا جرأت داری ،این نظرم رو تأیید نکن )

  10. ما که هر چی سعی کردیم نفهمیدیم بعضی ها یعنی کی ؟ ولی خب اون بعضیها باید یه سوپ جهت دوران نقاهت درست کنن . درضمن دیردوز اولش بارون نیف نیف بود . 😀

    • هومن جون نفسسسسسسسسسسسسسس من بیدی، جیییییییییییییییییییییییییییییییییییگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگررررررررررررررررررررررررررررررررررررر

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s