مارگریتا دلچه ویتا؛ زندگی شیرین مارگریتا

کتاب را که بستم، گوشی را برداشتم و این اس ام اس را فرستادم:

– چرا این جوری تموم شد؟ من فصل های آخر رو نفهمیدم. اصلا داستان وارد یک فاز دیگه شد و انگار که نویسنده عجله داشت که هرچه زود تر داستان تمام بشه

جواب اومد که:

– آره، پایانش خیلی غیر منتظره و غم انگیز بود.

و این طور ادامه دادیم:

– بحث سر حرفیه که کتاب می خواست بزنه، با این پایان بندی چی رو می خواست بگه؟ چرا یک دفعه از اون همه طنز و سرزندگی و فضای واقعی داستان وارد یک فضاهای دیگه ای شد؟

– خیلی خشن تمام شد. نیمه ی دوم کتاب دیگه از طنز خبری نبود.

مارگریتا دلچه ویتا

من نه این آقای استفانو بنی را می شناختم و نه آن کتاب دیگرش- کافه زیر دریا- که انتشارات کتاب خورشید چاپ کرده خوانده ام، اما دوستان همان روزهای بعد از انتخابات که حال هیچ کدام مان خوب نبود، مارگریتا را دستم دادند و گفتند بخوان که حال و هوایت عوض بشود و البته خواندنِ کتاب تا همین هفته ی پیش به تاخیر افتاد.

اول از همه بگویم که به نظر من جایش بود که ابتدای کتاب مترجم شرح کوچکی از زندگی و آثار آقای استفانو بنی می آورد که این اتفاق نیفتاده و مترجم در مقدمه ی کتاب فقط شرح آشنایی اش با این کتاب را نوشته: «مارگریتا دلچه ویتا دختری است چهارده ساله، خیال پرداز، سرزنده و البته با کمی اضافه وزن. دختری که اگرچه در حومه یکی از شهرهای ایتالیا زندگی می کند، اما شاید هرکدام از شما نظیر او را در همسایگی خود دیده باشید یا شاید اصلا خود شما باشید.»

کتاب بیست و چهار فصل دارد و خواننده در طول این فصول با سرکار خانم مارگریتا و اعضای خانواده اش و زندگی شان آشنا می شود. داستان با افاضات پدربزرگ جان سقراط آغاز می شود: «گاهی اوقات، تو پرتو نوری که از پنجره میاد تو اتاق زندگی رو می بینیم و اسمش رو می ذاریم غبار.»

مارگریتا دلچه ویتا

مارگریتا که اولین شخصیت زن در آثار بنی هم هست، به شدت من رو به یاد آن شرلیِ لوسی ماد مونتگمری و جودی آبوتِ بابالنگ دراز انداخت، اما مارگریتا نسبت به دو شخصیت که اسم بردم دغدغه های امروزی تری دارد- کتاب در سال 2004 نوشته شده – فعال تر و جسور تر است و دنبالِ رازی که دارد می رود. مترجم در ابتدایِ کتاب گفته: «به تعداد خوانندگان کتاب می توان معانی و مفاهیم گوناگون استخراج کرد.» و البته دقیقا مشکل من هم با پایان بندی کتاب این جاست که نمی توانم نتیجه ی مشخصی از کتاب بگیرم. استفانو بنی به عنوان یکی از نویسندگان پست مدرن ایتالیا تخیل را وارد فضای زندگی مدرن می کند و این جا هم به نوعی این اتفاق می افتد. همسایه ای به اسم دل بنه برای خانواده مارگریتا می آید و با ورود این خانواده حوادث عجیب و غریب یکی بعد از دیگری اتفاق می افتند، من دلم می خواهد همه چیز را نمادین بدانم، حضور این خانواده و اتفاقاتی که با وجود آن ها می افتد را می شود به نوعی به زندگی مدرنِ صنعتی و قدرت هایِ سرمایه داری ارتباط داد. دنیایی که در آن ترس تمام سرزندگی ها و کودکی ها را از آدم می گیرد و تاریخ مصرف کودکی ها را به اتمام است.

مارگریتا دلچه ویتا/ استفانو بنی/ ترجمه حانیا اینانلو/ کتاب خورشید/ 261 صفحه/ 5400 تومان

پی نوشت: به تازگی چاپ دوم کتاب هم بیرون آمده است.

+ سایت شخصی استفانو بنی+ داستانی از استفانو بنی+ یادداشتی درباره چاپ آثار نویسندگان ایتالیایی در انتشارات کتاب خورشید+ مارگریتا با دنیایی حرف و زندگی شیرین

Advertisements

یک دیدگاه برای ”مارگریتا دلچه ویتا؛ زندگی شیرین مارگریتا

  1. با حس اون اس ام اس ها موافقم
    نیمه اول کتاب به شدت هیجان آوره و دقیقا از ذهن موجودی مثل استفانو بنی برمیاد!
    کتاب کافه زیر دریاش رو به شدت توصیه میکنم! خیلی به درد جمعی خوندن تو سفر میخوره… من عاشق داستان شیمیتزه و البته داستان اون مریخی هستم!

  2. – مقدمه چینی های اولیه با لحن طنز آلودش ، تا اواسط کتاب ادامه داشت . مقدمه ای با این حجم ، برای اولین کتاب از یک سری کتاب چند جلدی (مثلاً هری پاترها ) مناسبه؛ نه برای یک کتاب تک جلدی . داستان تا اواسط کتاب مثل یک خط ممتد و صاف پیش می ره و درست زمانی که داستان اصلی و به اصطلاح ، فصل اول ِ کتاب شروع می شه ، ناگهان چنان شیبی رو به بالا پیدا می کنه که مجبوری نیمه ی دوم کتاب رو یک ضرب و بدون استراحت بخونی که مبادا خط داستان رو از دست بدی .این شیب ِ تند تا صفحه ی آخر ادامه داره و در صفحه ی آخر خیلی ناگهانی به پایین سقوط می کنه . همین باعث میشه که تا مدتی توی شوک ِ پایان بندی ِ عجیب و غریب و غم انگیز و خشن کتاب بمونی . یک نکته ی دیگه هم هست : گره افکنی و گره گشایی ِ داستان ، فاصله ی زیادی با هم نداشتن و این هم به خاطر مقدمه ی طولانی کتابه .
    ولی در کل ، آدم می تونست با مارگریتا توی ماجراجوییهاش همذات پنداری کنه . من شخصیتش رو دوست داشتم .

  3. کافه زیردریاش رو خیلی دوست دارم. فوق العاده سرگرم کننده بود و ایده های نابی هم داشت، اما اون چیزی که اون کتابو به خصوص واسم عزیز می کرد همون پایان فوق العادش بود..
    با اینکه بابت پایان این یکی نگرانم کردی ولی واقعا وسوسه شدم این یکی رو هم بخونم به خصوص که اسم جودی رو آوردی!!!!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s