خب که چی؟

اضافی بودن حسِ ناخوشایندی است؛ بدتر از آن تحمیل شدن. خیلی تکراریِ اگر این جا بنویسم که حالم هیچ خوب نیست؟ که خسته شدم از تکرار این همه خستگی؟ که انگیزه و انرژی ندارم؟ که مدام نگرانی و اضطراب آینده ای است و ادامه ی راهی که آخرش هیچ چشم اندازِ مشخصی ندارد؟ و تکرارِ امروزی که داخل اش خشک و پوسیده است و هیچ دلخوشی برای تو ندارد؟ که آدم به یک جایی می رسد و می فهمد تمام چیزهایِ پشت سرش اشتباه بوده و این نبود چیزی که من می خواستم؟ این چیزی نبود که من برایش می جنگیدم، این جایی نبود که من می خواستم بایستم و اصلا این آدم، آدمی نبود که یک زمانی من می شناختم؟

خیلی تکراریِ اگر این جا بنویسم که گاهی احساس می کنم جایی ایستادم که زیر پا هایِ من خالی است و هرچه می روم به اون زمینِ سفتی که باید نمی رسم؟ که حالِ بازیگری را دارم که نقش اش را دوست ندارد و پیش نهادِ بهتری هم ندارد و با بی حوصلگی تمام رویِ صحنه بازی می کند؟

خیلی تکراریِ اگر بنویسم که این معیارهایی که مدام کوچک و کوچک تر می شوند، آن همه فاصله هایی که روز به روز بزرگ تر می شوند و آن همه شعارهایی که وقتی دست و پا می زنی و بهشان چنگ می زنی فقط به تو می خندند نبودند آن چیزهایی که من دنبال شان می دویدم؟ که گاهی احساس می کنم تمام این راه را اشتباه آمده ام و یک دنده عقب حسابی می خواهم؟ که من یک تغییرِ اساسی خلق الساعه می خواهم و حتی برایِ رسیدن به این تغییر هم خسته ام؟

خیلی تکراری است اگر بنویسم کلی طرح و ایده و کارِ نیمه تمام دارم که گوشه ی ذهنم یا رویِ یک تکه کاغذ مانده اند و خاک می خورند و سراغِ هیچ کدام شان نمی روم و روزهای من همین طور تند و تند تر می گذرند؟ که گاهی احساس می کنم ول معطلم؟ که ساعت ها جلویِ قفسه کتاب هایِ روان شناسی کتابفروشی می ایستم و با خودم فکر می کنم؛ آموزه های روان شناسی تان هم به دردم نمی خورند؟

خیلی تکراریِ اگر این جا بنویسم که بعد این همه سال دیگر یاد گرفته ام که چطور خودم را به بی خیالی بزنم؟ که بلدم چطور به خودم دروغ بگویم که چقدر همه چیزِ این اطراف خوب است؟ که بعضی وقت ها فقط زندگی کنم و دنیا به هیچ جایم هم نباشد؟ که ولی هنوز بعضی وقت ها دیوانه می شوم و عاصی؟ و با خودم فکر می کنم که دیگر برای رفتن هم هیچ جایی نمانده است؟

این روزها را باید رها کرد، کاش قبل اش یکی پیدا می شد، مددی می کرد و ما را از شرِ این معما خلاص می کرد.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”خب که چی؟

  1. انگار یه نفر محتویات ذهن من رو تبدیل به کلمه کرده و اینجا نوشته.به شدت با این متن احساس قرابت می کنم و غیراز تو و خودم خیلی ازدوستان هم سن و سالم رو میشناسم که به این وضعیت دچارن…!
    ومن نمیدونم که واقعن چرا اینجوری هستیم.قبل تر این احوالم رو وصل می کردم به محیطم ولی حالا که فرسنگ ها ازون محیط فاصله دارم نه تنها کمتر نشده که دلتنگی دو چندانش کرده. و اینده ای که نمیدونم چه رنگیه عملن انگیزه رو گرفته و «حال» ی که هیچ وقت توقع نداشتم اینجوری باشه…
    حتی زمانیکه خودت رو به بی خیالی زدی هم در درون بی خیال نیستی,نه؟ و این یعنی اینکه این دلشوره مدامه.یه جورایی مزمن شده!
    وباز من هم مثل تو این احساس بهم دست داده که باید بکوبم از نو بسازم. اما اراده کوبیدن ندارم وتوان ساختن هم!
    نمیدونم شاید یه راهش این باشه که گذشته مون رو خوب بازرسی کنیم دوباره و همین طور امروزمون رو و دوباره براساس داشته ها, اهداف و خواسته هامون رو اصلاح کنیم و واقعی ترش کنیم و حداقلی تر فکر کنیم و به افعال و مراحل و حالاتی در آینده مون فکر کنیم و به سمتش حرکت کنیم که در دسترس تر باشه. و می دونم برای اینکار لازمه که اهداف,شعارها وآرمانهایی که قبلن داشتیم رو خیلی خیلی خفیف کنیم و یا حتی حذفش کنیم(و واقعن سخته, جون هنوز به درستیشون ایمان داریم)و باز نمیدونم اینی که دارم میگم حتمن دوای درد هست یا اینکه خودش ورود به یک بیراهه دیگه س؟!

    و این بار از دست خویشتن ,نه!
    از این زمانه فریاد!

  2. تک تک جمله هات توی ذهن آدم می شینه !
    همش هم از اینجا میاد که ذهن های ما ایده آل گرا ، بودن و هستن . همون روزایی که داریم برای خودمون آینده تعریف می کنیم و همین روزایی که از خودمون انتظار زیاد داریم .

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s