یک جزیره ی کوچک

خانه ی مادربزرگِ من شبیه یک جزیره ی کوچک است. آخر شب ها که معمولا تنها هستیم، خانه پر است از سکوت و ما هستیم و یک تلویزیونِ کوچک و شش کانالِ مزخرف که تنها دریچه یِ ارتباطِ مادربزرگم با جهانِ بیرون است. وقتی مادربزرگ آرام آرام برای خوابِ شب آماده می شود، هنوز چندِ ساعتی تا آخرِ شب وقت باقی است و من چند ساعتِ آرام و ساکت دارم که فقط مالِ خودم باشند. معمولا کتری را می گذارم رویِ گاز که جوش بیاید، یکی از این ماگ هایِ سفیدِ بزرگ را پر از آب جوش می کنم و با یکی از این تی بگ های تویینیگز و چند تکه شکلات و گاهی چند قاچ انار می روم تویِ اتاقم و رویِ تخت دراز می کشم، از این جا به بعد دیگر بهشتِ من است. انگار که توی یک کتابخانه ی عمومی هستم ولی تنها، کتاب می خوانم و می نویسم، لپ تاب را روشن می کنم و وبلاگ ها را بالا و پایین می کنم. بی هیچ صدایی، فقط خودم و خودم هستم و فکر هایم. تمامِ ساعت های بدِ یک روز به آن چندِ ساعتِ آخر شب، به آن خلسه، به آن سکوتِ وحشتناک می ارزد.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”یک جزیره ی کوچک

  1. کسی رو میشناختم که شبها تا صبح بیدار میموند که این سکوت بزرگ زندگیش رو از دست نده.البته اون فیلم میدید!
    این سکوتها گاهی من رو میترسونه:)ولی بودنشون از نبودشون خیلی بهتره:)

  2. خونه ی عزیزی(همان مادر بزرگ شما غیر شیرازیها)، همیشه پر از اتفاقات مسحور کننده و لحظلات ناب هست. لحظاتی که حتا شاید توی بهشت هم نشه پیداش کرد. تنها جای دنجی که برای بعضی از ما باقی مونده… برای فرار از روزمرگی های سرسام آور و جهت ثبت در خاطرات…

  3. من آخر شبها (البته اگه قبلش از خستگی بیهوش نشده باشم ) لپ تاپم رو می برم زیر پتو و فیلم می بینم . تنها کاری که تنها انجام دادنش رو هم دوست دارم ، همین فیلم دیدنه .

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s