هم چنان الفی

قهرمان های دوره ی کودکی ما یا هاج و حنا و نل و بنر و استرلینگ و بل و سباستین بودند که همه با دنبال مادرشان می گشتند یا مادرشان مرده بود. قهرمان ِ دوره ی کودکی ما تیستوی سبز انگشتی بود که انگشتان سبز کننده داشت، پی پی بود که جوراب های بلند می پوشید و قدرت خارق العاده داشت، مری پاپینز بود که با چترش هر کاری که می خواست می کرد و هر جا که می خواست می رفت. این ها هیچ کدام شباهتی به زندگی ِ ما بچه های دهه ی شصت نداشتند اما یکی بود که عجیب شبیه تک تک ِ ما بود؛ الفی اتکینز. الفی یک بچه ی واقعی بود که وقتی از مدرسه می آمد تنها بود، مادرش به دلایلی که مشخص نبود اصلا در داستان ها نبود و پدرش که شبیه خیلی از پدرهای ِ معمولی دیگر بود سر ِ کار بود. الفی با آن موهای سیخ سیخی و صورت ِ گرد از تاریکی می ترسید، گاهی سراغ ِ شیرینی هایی می رفت که بالای ِ کمد بودند- خدا می داند که چقدر دلم هوسِ آن شیرینی های گرد ِ کوچک را کرده است- و دست الفی بهشان نمی رسید و صدای ِ دوست داشتنی ژاله علو هم همیشه الفی را همراهی می کرد.

الفی همزادِ خیلی از بچه های شهرنشینی بود که دوره ی کودکی شان در دهه ی شصت گذشت و دهه ی شصت دهه ی عجیب و عزیزی بود.

الفی اتکینز+گونیلا برگستروم، خالق الفی+گفت و گوی شرق با گونیلا برگستروم+دانلود تیتراژ الفی+یادداشت قبلی خودم درباره ی الفی

Advertisements

یک دیدگاه برای ”هم چنان الفی

  1. جدا کیف کردم- این دهه شصت با این همه نوستالوژی .با این لذت ِ لذیذ
    کافیه فقط یک دهه شصتی پیدا کنی حتی اگ بار اول باشه ببینیش ، حتی اگر بار آخر باشه هم کلی حرف برای زدن داری…

  2. تنها شخصیت کارتونی که من باهاش همزاد پنداری می کردم ، پسر شجاع بود ؛ اون موقع ، من عاشق ماجراجوییهاش بودم . فکر می کنم زمان پخش اون ، من 4 ساله بودم و خواهرم تازه به دنیا اومده بود . یک روز با یک ماسک خانوم کوچولو ، رفتم سراغ خواهرم توی گهواره . به خدا فقط بهش سلام کردم … چنان شیونی به راه انداخت که نگو . بدترین تنبیهم این بود که «اجازه نداشته باشم» برنامه کودک ساعت 5 عصر رو که قرار بود پسر شجاع پخش کنه ، تماشا کنم . چه زجری بود . چرا پدر و مادرم یاد نگرفتن تنبیه بدنی رو . فکر می کنم تحمل کتک راحتتر می بود !!

    من جداً مری پاپینز رو دوست داشتم و دارم . هنوز هم که هنوزه بعضی وقت ها نگاهش می کنم .
    آخِی … چه می کنه نوستالوژی !

  3. الفی رو خیلی دوست داشتم…همین طور کتاب وقتی بابا کوچک بود….ولی همیشه آرزو داشتم بتونم مثل چوبین بپرم رو درخت…و با سنگ درخشان با برونکا مبارزه کنم…..
    چه قهرمانایی داشتیم….

  4. فوق العاده بود برای من!
    من عاشق باباهه بودم وقتی روزنامه دستش بود و روی کاناپه پیپ میکشید و خیلی هم خونسرد بود….

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s