• حرفی برای گفتن

یک- ناهید طباطبایی داستانی دارد با نامِ حرفی برای گفتن که در مجموعه ی برف و نرگس چاپ شده است. کلِ داستان که به ده صفحه هم نمی رسد، روایتِ زندگی و عدمِ ارتباط مادر و دختری است که با هم زندگی می کنند. دختر که کارمند اداره ای است هرروز وقتی خُرد و خسته به خانه می رسد، باید اخم های مادرش را ببیند و غر غرهایش را بشنود.

« ُمردم از بس پختم و گذاشتم جلوت، چرا خودت مقنعه ات را نمی شویی؟ چرا مثل جغد می نشینی و یک کلام حرف نمی زنی…. تو که یا نیستی یا خوابی… توی آن اداره ی لعنتی از صبح تا شب چه کار می کنی که اصلا ازش حرف نمی زنی…»

دختر مدام به این فکر می کند که آخر او چه حرفی دارد که برای مادرش بزند؟ و به پیش نهاد یکی از همکارهایش شروع به تعریف داستان های قلابی برای مادرش می کند. یک بار از برادر یکی از همکارهایش می گوید که مهندس است و آمریکا زندگی می کند و دنبال زن می گردد و اتفاقا همکارش هم او را برای برادرش انتخاب کرده است و یک بار از پسر داییِ تلفن چی اداره شان که خودش را از ساختمان هفت طبقه پرت کرده است. هرشب مادر کنجکاو تر از شب پیش منتظر است ببیند ادامه ی داستانِ دیروز به کجا می رسد و هرشب فرزانه تصمیم می گیرد که فرداشب یکجوری داستان را تمام کند و با خودش فکر می کند:

« اگر بفهمد که همه اش الکی بوده، چقدر ناراحت می شود. »

اما انگار که پایان هر داستان شروع ِ داستان تازه تری است.

دو- همه ی این ها را گفتم که حکایت خودم را تعریف کنم. ما یعنی من و مادربزرگم چند سالی است که به خاطرِ درس و دانشگاه من و تنهایی او با هم زندگی می کنیم. در تمام این سال ها مدام دنبال راهی برای ارتباط گشته ام و پیدا نکرده ام. کنار هم بوده ایم و با هم حرف زده ایم، اما دغدغه های مشترکی هیچ وقت نداشته ایم، بعضی وقت ها فکر می کنم حرف زدن درباره ی دغدغه های مشترک برای آدم هایی که دو نسل از هم فاصله دارند چه حرف خنده داری است. کنار هم بوده ایم و هر کدام سرمان به کارِ خودمان گرم بوده است، من توی اتاقم نشسته ام درس و کتاب و روزنامه و مجله خوانده ام و او توی آشپزخانه یا جلوی تلویزیون سر ِ خودش را گرم کرده است و گاهی شروع کرده است برای من از دورانی گفته که همه چیز خوب بوده است، از آدم هایی که همه به قولِ او ساده بوده اند و من یا توی دلم به این سادگی آدم ها و خوب بودن همه چیز خندیده ام و یا با خودم فکر کرده ام: « آخر این آدم ها که برای من چیزی جز آقای فلانی و خانم بهمانی و خدا بیامرز و… نیستند به چه کار دنیای من می آیند؟ » و یا فقط گوش کرده ام و سری تکان داده ام  و مدام متهم شده ام که: « آخر چرا این قدر خسته و عبوس و کم حرف و بی حوصله؟ »… ولی آخر من چه حرفی دارم که برای او بزنم؟ از دنیا و آدم هایی که دیگر هیچ چیزش شبیه آن تعریف های او نیست؟ از دغدغه ها، وسوسه ها و فکرهایی که هیچ کدام در ذهن او اولویتی ندارند؟ چه حرفی؟؟؟

پی نوشت-یک: عنوان پست با عنوان داستان یکی است.

پی نوشت-دو: برف و نرگس/ ناهید طباطبایی/ نشر قطره/ هزار تومان

* عکس از هومن آذران

Advertisements

یک دیدگاه برای ”• حرفی برای گفتن

  1. سلام به آدم 2 روزه ( امروز چهارمه ، نه ؟)
    اگه فکر می کنی نحوۀ ارتباط برقرار کردن من ( که یک دختر هستم ) با مادربزرگم ( که پیش اومده چند روز با هم تنها بودیم ) و همیشه جواب داده ، بهت کمک می کنه …. ، بگو که اسرار ِ کارم رو باهات در میون بذارم .

  2. من هم در شرایط مشابهی قرار گرفته ام و همیشه هم در مظن اتهام بی حوصلگی و یبسی! بودم. اما همون داستان پردازی خیلی جواب می ده. حتمن هم لازم نیست خیالی باشه، اتفاق هایی که واسه ی خودم عادی و شاید مضحک بود طرفم رو به وجد می آورد.

  3. والا من یادم نمیاد جز در مواردی که مادر بزرگم بخواد پشت سر کسی حرف بزنه ، با هم همصحبت شده باشیم

  4. تولدت بود ؟ شرمنده من نمیدونستم . مباررررررررررررررررررررررکه ! اون لیوان خوشگله رو از کجا خریدی ؟ آدرسشو بده بریم بخریم

  5. manm vasam in halat kheyli pish oomade… ya behtare begam hamishe too in halat besar mibaram …hata ibaram rahe halesho az khodet porsidam daram say mikonam ghalabe konam

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s