زمانی برای…

وقتی این روزهای آخر زمستان هوا بوی بهار که هیچ، اصلا خود ِ بهار باشد، وقتی ابرها آسمان این شهر را بپوشانند و هیچ بارانی نبارد، می شود پیاده خیابان های شهر را گز کرد و به هیچ چیزی فکر نکرد، می شود جلوی پنجره دراز کشید و کتابها را فقط برای سرگرم شدن خواند، می شود کتاب ِ حافظ را به قصد ِ فال گرفتن باز کرد و هر بیتی که آمد این طور خواند: حضرت عشق بفرما که دلم خانه توست/ سر عقل آمده هر بنده که دیوانه توست…

Advertisements

یک دیدگاه برای ”زمانی برای…

  1. روزای آخر سال برای من ، روزای توی لک رفتنه…این سال ، آدم موثری بوده ام؟؟

    پ.ن: آسمون ابری اهواز … همون ماجرای بیخبری از 2 ثانیۀ دیگه ست . هیچ بعید نیست پشت این ابر ، خاک غلیظی منتظر ما باشه (ماکه عادت داریم به اینجور سورپرایز شدن.. میمونن اونایی که مال این شهر نیستن )

  2. ایهام
    ——–
    یه نکته در کامنت قبلی که گذاشتم وجود داره :
    کلمۀ «میمونن» رو اینجور بخونید » می مونن» ، نکنه اینجوری بخونین «مِیمونن»

  3. یه وقتهایی حس تورو داشتم. ولی الان همه ی دلبستگیم به این روزا به فقط خاطر اینه که دلم نمیخواد یه صدایی بگه اغاز سال 1388

  4. عید میلاد مبارک.سر عقل امده هر بنده…..
    راست میگویی هوا خیلی گرم شده ،اصلا بهار زیادی عجله داشته؟!
    میشود روز مرگی…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s