عجب حکایتی شده…

یکی از بدترین حالتهایش این است که میان «خُب که چی؟» ها گیر کنی، اصلا نفهمی چطور یکدفعه اینجاایستاده ای و ندانی ادامه ی راه به کجا می رسد و تو از این راه چه می خواهی؟ سوال های بی پاسخ هجوم بیاورند و هیچ جوابی نداشته باشی… اینجاست که می ایستی، تو می ایستی، دوست داری زمان و دنیا هم بایستد… نمی ایستد، می رود. تو می مانی، بروی، بمانی، برگردی؟؟؟

Advertisements

یک دیدگاه برای ”عجب حکایتی شده…

  1. سلام.
    سوال «خُب!كه چي؟» سواليه كه كل ِ زندگي رو بي مفهوم و بي هدف و تهي جلوه ميده . كمي كه فكر كني ميبيني كه زندگيت اينجوري نبوده و نيست ، هست ؟
    و يك چيز رو مي دونم : نمي توني برگردي .

  2. خودش میبرتت هر جا دلش خواست
    به هر جا برد بدون ساحل همونجاست
    مثل بودن سر چهار راه بی پلیس و بی چراغ راهنما
    نمیدانی بروی بمانی
    حق رفتن داری یا…….
    باید تصمیم بگیری
    یا اینکه بدون دیدن دیگران و احتمال خطر و اشتباه و تصادف پا بر پدال گاز بگذاری و …..

  3. خب که چی ؟!!!
    .
    .
    .
    شوخی کردم.منم متنفرم از لحظاتی که خودآگاهانه این جمله رو زبونم جاری میشه.جمله ی فراره.گاهی هم میشه گقت چه فرفی می کنه ؟!!!

  4. این((خب که چی)) ترکیبیه که اگه بعد از هر جمله وکلمه ای بذاری میرسی به((هیچی)).مثل جادوی سیاه میمونه.لعنتی برای همه چیز هم همین جوابو میده.مرگ …زندگی…خودکشی…تلاش….

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s